<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دو خط موازی...</title>
<link>http://2khatemovazi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 04 Jan 2010 20:50:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>
به تقلید از فانی می نویسم...
</description>
<pubDate>Mon, 04 Jan 2010 20:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khatemovazi&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>2khatemovazi</dc:creator>
<guid>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرف های یک نفر...</title>
<link>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از حرف های یک نفر:...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&quot; تمام شهر بوی تورو می دهد... هنوز فصل نرگس ها تمام نشده.. هنوز گل فروشی ها بوی نرگس می دهند ، تمام نرگس های شهر بوی تورا می دهند... بوی خوش تو.... وقتی داخل اتوبوسی که می گذرد نشسته ام و از خیابان ها می گذرم، این خیابان ها تمام برای من خاطره اند با تو. مگر می شود خیابانی از این شهر را دوست داشته باشم و تو در آن نبوده باشی... لحظه هایی که کنار من راه می رفتی و من ناخودآگاه به تو گفتم &quot;عاشقتم...&quot; و تو خندیدی... خندیدی و باز خندیدی.... با لب هایی که عاشقانه دوستشان دارم...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چقدر زیبایی تو.... زیبا... وقتی راه می رفتی من بودم که به قامت و صلابت تو کنارم افتخار می کردم.... وقتی برایم می خندیدی.. وقتی ناز می کشیدی و من ناز می کردم... وقتی حرف می زدی و حرف و حرف و حرف و من گوش می دادم... شانه ی تو زیر سر من و سر من روی همه ی تکیه گاه زندگیم..... آمدی که گریه نکنم ، رفتی و باز گریه کردم... مگر این دل تنگ می فهمد این چیزها را.... این دل همیشه نمی فهمیده، اگر می فهمید که ......&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این چشم ها می بارند... گفتی آمده ام چشم هایت راببینم، به آن ها زل بزنم.... ببینمشان.... ببوسمشان...... آمده ام نگاهت کنم..... نگاه و نگاه و نگاه....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زیباتر از همیشه می شوم وقتی تورا می خواهم ببینم... زیباتر از همیشه.... و چقدر دوست دارم وقتی می گویی چقدر زیبایی.........&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بدون تو نگاه کردن به این خیابان ها حرام است.. خودم فتوا می دهم!.... مگر بدون تو زندگی روحی دارد؟ مگر تو نباشی جایی زیبا هست که من نگاهش کنم... آخ که تو تمام روح این شهری....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جدا شدم از چشم های تو... رفتی و &quot;من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود.....&quot; تکه ای از جانم را کندند انگار.... تکه ای از بدنم.. پاره ی تنم..... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و هنوز به یاد دیداری هستم که هیچ لیلی نداشته و من داشته ام....... به یاد مجنونی که هیچ کس نداشته و من داشته ام....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مجنون خوب روی من.. این چشم ها منتظرند تا تورا دوباره ببینند... زود.. خیلی زود........... &quot; *&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;.....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;* یکی درد دل کرد باهام... حرف های دلش رو زد و من اینجا کمی چاشنی ادبی به آن زدم و نوشتم. دلش عجیب تنگ بود... گذاشت حرف هاش رو اینجا بنویسم..... انگار این حرف ها از تهِ روح او کنده می شد....... تهِ ته ِ ته ِ روح....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ریمینینگ وردز1: ریمین ندارد این پست! حال ریمین زدن نیست! باید آنالیز بخونم! :(((((((((((&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;.....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;راه رفتن در این شهر با محبوبت&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;می شود دم مسیحایی که عجیب زنده ات می کند..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مگر مسیح فقط یکی نبود؟....&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 14:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khatemovazi&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>2khatemovazi</dc:creator>
<guid>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معجزه + نسرین!</title>
<link>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
شده تا حالا اونقدر غم رو دلت جمع بشه یهو که نتونی بغضتو اونجوری که می خوای خالی کنی؟شده اونقدر گریه کنی که قلبت درد بگیره و بازم خالی نشده باشی؟ شده حتی با یه بزرگی به اندازه ی همه ی حرف های دلت درد دل کرده باشی ولی هنوز آروم نگرفته باشی؟...&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شده این همه غم که چند روز روی دلت بودن فقط با یه اتفاق ، با یه حرف جاشون رو بدن به خنده های از ته ِ دلت؟! شده تا یه دقیقه پیش داشته باشی زار زار گریه کنی و یه دقیقه بعدش مثل بچگیات بدویی و بخندی؟ شده از ته دلت به رفیقت بگی &quot;خیلیی خوشحالم؟&quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیدی گاهی بعضی حرف ها معجزه می کنن.... یه صدا، یه حرف، یه اتفاق، یه لحن گرم....... آخ خدا....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امروز یه معجزه رو با تمام وجودم حس کردم.........&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برای یکی از بهترین ر ِفیق های دنیا! برای نسرین بانو:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;توی بدترین لحظه هایی که حس می کنی داری می ترکی وباید با یکی حرف بزنی که کمی سینه ات سبک بشه و اروم شی بودن یه دوست می تونه بهترین اتفاق در اون لحظه باشه... دوستی که وقتی باهاش حرف می زنی با آرومی حرف هات رو گوش بده... دوستی که حرفات رو می فهمه و با حوصله ی تمام دل به حرفات بسپره که تو تا می تونی و دلت می خواد گریه کنی و اون هیچ دلخور نشه از این گریه کردن های تو....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ممنون نسرین جان...  به خاطر همه ی مهربونی و حوصله ات....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ممنون رفیق جان که هیچ چیز از رفاقت کم نمی ذاری... با این که این قدر دوری...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ریمینینگ وردز1: وقت و حوصله ی ریمین زدن ندارم! {چشمک}&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ریمینینگ وردز2: مینا اومد بهم گفت :&quot;با اینکه ازت بدم میاد! :p ولی نمی خوام ناراحتیت رو ببینم...&quot; مرسی رفیق.....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گاهی یه دست ، یه معجزه است...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی گرماش لب هات رو واسه خندیدن گرم می کنه....&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 22:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khatemovazi&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>2khatemovazi</dc:creator>
<guid>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این روزا بدجوری به دعا محتاجی.... وقتی می ری توی هیئت بی اختیار شروع می کنی به گریه و حتی گاهی نمی دونی چرا داری اینجوری گریه می کنی ... هر شب حضور امام حسین رو توی مجلس حس می کنی که ایستاده و یه لبخند زیبا روی لب هاش نشسته -به خدا این جمله ؛ ادبی نیست..- گاهی اونقدر به خاطر دلتنگیا و سختی هات به گریه می افتی که دلت می خواد بری توی بغل اقا و کمی آروم بگیری...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آره بذار راست یه چیزی بگم.. خیلی وقتا به خاطر خودم گریه می کنم.. ولی می دونم که اقا این گریه ها رو هم دوست داره.. همین که آغوش اقا رو محل امن خودم دونستم... می دونم که اقا دوست داره...&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیشب اونقدر دلم گرفته بود که داشتم بدجوری گریه می کردم... یه لحظه زیر لب گفتم &quot;عمو...&quot; و بی اختیار فکر کردم که عمو روبرومه و آغوشش باز برای دلتنگیای این دختر کوچولو....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;file:///C:/Users/Hamid(e)/AppData/Local/Temp/moz-screenshot.png&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;file:///C:/Users/Hamid(e)/AppData/Local/Temp/moz-screenshot-1.png&quot; /&gt;&lt;img height=&quot;362&quot; width=&quot;236&quot; src=&quot;http://pix2pix.org/my_unzip/11914075353.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;عمو جان ، آقا جان دل این دختر کوچولو رو دریابین... شما حرم امن این دخترک هستین...... مداح می گفت دست هات رو بنداز توی ضریح... و من به خدا انداختم... دست ها و دلم رو دخیل کردم به ضریح شش گوشه ات.... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;عمو جان ، می گن شما وساطت کردین خیلی وقت ها.. اگه این دخترک با این همه آرزو خجالت کشید از آقا که از حرف های دلش بگه شما واسطه می شین عمو؟ عمو این دخترک از رقیه ی سه ساله ی کوچولوی دل شما هم ضعیف تره... زانوهاش رو بغل گرفته و با هزار امید به دست های شما که همه جا تکیه گاه دل های خسته است چشم دوخته.....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;.....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اسپشال وردز: دل های شکسته دعاهاشون گیراتره.. میون اشک هاتون دعا کنین ما رو...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یه بچه کوچولو رو دیدم جلوی هیئت؛ که علم عباس رو داره با دقت نگاه می کنه...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و انگشت های دست رو با اون دستای کوچیکش می شمره..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یهو رو بهم کرد و گفت : &quot;خاله! این دست داره آسمون رو نشون می ده؟&quot;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آروم گفتم : &quot;خاله، این دست خودش ، خود ِ خودِ آسمونه....&quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;file:///C:/Users/Hamid(e)/AppData/Local/Temp/moz-screenshot-2.png&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;file:///C:/Users/Hamid(e)/AppData/Local/Temp/moz-screenshot-3.png&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;file:///C:/Users/Hamid(e)/AppData/Local/Temp/moz-screenshot-4.png&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;file:///C:/Users/Hamid(e)/AppData/Local/Temp/moz-screenshot-5.png&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 16:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khatemovazi&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>2khatemovazi</dc:creator>
<guid>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یه کمی دیر میرسم مراسم عزاداری.... وارد که می شم مجلس تاریکه... می شینم و ناخوداگاه با حرفای مداح می زنم زیر گریه... میدونی حس می کردم امام حسین اون گوشه ی مجلس ایستاده و با یه لبخند قشنگی داره همه رو نگاه میکنه...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;انگار که یه آغوش امن پیدا کرده باشم بی اختیار سرم رو گذاشتم روی زانوهامو به اندازه ی همه ی حرفای دلم گریه کردم... انگار مثل یه دختر کوچولویی بغلم کرده بود و من گریه می کردم... صدام بلند شدم ولی بین اون همه صدای اونجا صدام گم شد.. چقدر خوب بود که راحت کنار یه بزرگی گریه کنی... می خواستم خیلی درد دل کنم... از خیلی چیزا بگم... آخ که چقدر خوب بود....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این روزا روز عَمومه.... عمویی که عاشق اقتدار و بزرگیشم... می دونم که لایق نیستم بهش بگم عمو.. ولی این دل خوش می شه با این لفظ....اونم اینقدر کرمش زیاد هست که لبخند بزنه به جسارت این دخترک.... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;عموجان..راست بگم؟ شاید توی مجلستون به خاطر شما و امام حسینم گریه نکنم... شاید هم بکنم... نمی دونم... ولی می دونم مجلس شما یه پناه امنه... یه جای پر امید که آدم هزار حرف ناگفته که به هیچکی نمی تونه بگه رو به شما می گه ... و این تهِ آرامشه.... عمو پناهمون بده... می دونی شاید زشت باشه اینو بگم ولی چرا دروغ؟ با هزار امید به آرزوم میام توی مجلستون.... هزار امید.....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کاش می شد نگاه ها رو هم نوشت...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ریمینینگ وردز1: دعا کنین... روزای عزیزین این روزا...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ریمینینگ وردز2: نگاه همه به دستای همدیگه هست.... چشمای همدیگه رو منتظر نذارین....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یا ابالفضل...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;علمدار پرچم رو از روی زمین بر می داره و تو نگاهت به اسم روی علمه...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;علم رو می بره و رو آسمون تکون می ده و تو دلت تا آسمون می ره...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 14:52:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khatemovazi&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>2khatemovazi</dc:creator>
<guid>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>دل که گرفته باشه یلدا و غیر یلدا نمی شناسه.. خوش نمی گذره... هیچ خوش نمی گذره...... برای دلخوشی خودت و دوستات حافظ کوچیکت رو برمی داری و فال می گیری.. برای همه ی 5 نفری که توی اتاقن.... ولی برای خودت نمی گیری. انگار یادت می ره. با رفیق شفیقت تو اینترنت فال با تفسیر های مسخره می گیری و می خندی!! و این می شه شب یلدای ما.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چقدر خوبه یکی باشه همه ی هق هق ات رو روی شونه هاش خالی کنی..... چقدر خوبه صدای گریه ات رو بالا ببری و هیچ کی هیچی نگه........ چقدر خوبه.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;............&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ریمینینگ وردز1: دعا کنین... این شبا حسابی دعا کنید... دلا به آسمون نزدیک تره...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوشبختیت بلند... مثل یلدا....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نه فقط چند ثانیه.... به اندازه ی هزار سال..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوشبختیت بلند...&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 21:49:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khatemovazi&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>2khatemovazi</dc:creator>
<guid>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۹/۹/۹۹....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح زود بلند می شم.. دم دمای طلوع آفتاب.. پرده ی اتاق رو کنار می زنم تا پرتوهای خورشید بتابن توی اتاق.. کنار همسرم می شینم و با یه بوسه ی آروم بیدارش می کنم.. نیگاش می کنم و لبخند می زنم تا وقتی چشم هاش رو باز می کنه لبخند رو روی لب هام ببینه... که بخنده و من هم لبخندش رو ببینم... آروم بیدارش می کنم و بعد می رم اتاق کناری و پسر کوچولو یا دختر کوچولوم رو که شاید ۳، ۴ سالش هست رو با ناز بیدار کنم. می رم دم تختشو می گم مامان ِ من! کوچولوی من، پاشو قربونت برم. خورشید از تو زودتر پا شده ها! پاشو تنبل خان! بعد که پشتش رو بهم می کنه و پتو رو می کشه روی سرش و می خوابه بغلش می کنم و توی بغلم هی تکونش می دم تا بیدار شه. اون وقت قلقلکش می دم تا بخنده و کلی شاد شه.بعد روی پاهام می شونمش و می گم بدو برو صورتت رو بشور ، تا سرحال بشی که باید... و کوچولوی من سریع بگه که باید بابایی رو بوس کنم! و من می گم آ باریکلا! بدو برو ببینم..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میرم توی آشپزخونه تا صبحانه رو آماده کنم. آب پرتقالی که دیشب گرفتم رو می ذارم سر سفره. باسبزی تازه و نون و پنیر. و هر چیزی که اونا دوست دارن واسه صبحانه شون بخورن. می شینم کنار میز صبحانه. همسرم میاد توی آشپزخونه و من می گم سلام شازده! صبحت بخیر! و اونم واسه ی من میخنده و می گه سلام خانوم ِ من.. یهو صدای قدمای تند و ریز یه جغله از دور میاد. از رو صندلی پا می شم میام جلوی راهشو می شینم روی پاهام روی زمین.داره از دور میاد بهش می گم بدو بدو بدو بدو! بعد کوچولوی شیطون من می دواِ و می پره بغل باباش و یه ماچ از اون همیشگیاش رو می کنه و می گه سلام بابایی! باباش هم می گه سلام بابا!  و من نگاه می کنم به این همه خوشبختی و فقط لبخند می زنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیم ساعت بعد همسرم آماده می شه تا بره سر کار . لباس هاش رو دیشب اتو کشیدم و آماده شون کردم. دم در کتش رو تنش می کنم و کیفش رو می دم دستش و می گم &quot;زود برگرد..&quot; اونم می گه &quot;زود ِ زود میام خانومی &quot; بعد روی پاهاش رو زمین می شینه موهای بچه کوچولوش رو به هم می ریزه و می گه &quot;شیطونی نکنی!&quot; بعد بچه مون دستش رو حلقه می کنه دور گردن باباش و می گه &quot;بابا نمی شه نری؟&quot; و یه بوسه ی آروم روی گونه ی کوچولوش می شینه و می گه زود میام پیش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی داره تو راهرو می ره صدا می رسونم که امروز روز خوشگلیه ها! ۹/۹/۹۹! یه کادو بخر واسم! می خنده و می گه برو بینیم بابا! و من ریسه می رم از خنده و اون دباره می گه باشه خانوم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می رم سر وقت گل هایی که دم پنجره توی یه گلدون کوچیک کاشتم و بهشون می رسم و یه کم گندم و نون خورده می ریزم توی تراس واسه ی گنجشک ها ، که این کار برکت روزهای زندگیمونه..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غذای مورد علاقه ی همسرم رو می پزم.یهو اون جغله س و کله اش پیدا می شه و میبینم یه نقاشی توی دستاشه. می گه مامان اینو واسه بابا کشیدم قشنگه؟ و من می گیرمش توی بغلم و می بوسمش و کلی باش بازی میکنم. کوچولوی نازنین من..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب خودم رو اراسته و زیبا می کنم. همه چیز آماده است. غذا ، میوه ، شیرینی هایی که خودم پختم.صدای زنگ خونه میاد. خودم گفتم هیچوقت در خونه رو با کلید باز نکنه.که بپرم جلو و درو باز کنم. در رو باز می کنم یه کادو میاد جلوی صورتم. و من می خندم و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یهو می بینم کوچولومون با یه حالی نیگا می کنه و می گه پس من چی؟! و من و همسرم می خندیم و می پریم بغلش می کنیم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز ۹/۹/۹۹ من اینجوری خواهد بود.. شاید زیباتر از این... اگر خدا بخواد و کمک کنه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ریمینینگ وردز۱: ۲۲روزه آپ نکردم! بپُکه هر چی میان ترمه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ریمینینگ وردز۲: دوست ندارم تو کشورم دو دستگی پیش بیاد..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ریمینینگ وردز۳: یک هفته هست که من هر ثانیه سردرد دارم.... دیگه از این همه درد کشیدن خسته شدم. شاید برم خونه این هفته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ریمیننیگ وردز۴: به جان خودم بی معرفت نیستم. اصلا وقت نمی کردم بیام نت! :(&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزهای خوشم رو می گم ..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یهو می بینم همه ی اونایی که داشتن گوش می دادن اروم زیر لب گفتن &quot;آمین...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 14:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khatemovazi&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>2khatemovazi</dc:creator>
<guid>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سومین تولد!</title>
<link>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;وقتی اونقدر سرت شلوغ باشه که مجبور شی تا ساعت ۴ صبح بیدار باشی و اونقدر نوشته باشی که ناخنت تو گوشت انگشتت فرو بره و حتی نتونی قلم دستت بگیری یادت می ره که ۳۰ آبان تولد وبلاگته و با کامنت رئیس بزرگ یادت می آد که اوه اوه دیروز سومین تولد وبلاگت بوده و تو یادت رفته! واسه همین پشت لپِ دوستت! -قابل توجه حسن آقا! :دی - یهو دستتو می ذاری روی سرتو می گی خاک!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز سومین تولد وبلاگم بود.... وبلاگی که یکی از تکیه های آرامشمه.. عین خونه ی خودمه.. هرچند گاهی این خونه رو ازم می گیرن...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳سال نوشتم... توی بهترین و بدترین لحظه های زندگیم اومدم و نوشتم... نوشتم حرف های قشنگ دوستام رو شنیدم.. گاهی آرومم کردن.. گاهی تشویق و بارها و بارها برام دعا کردن.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینجا دوست هایی دارم که اینقدر مهربانند که حتی وقتی می رن مشهد منو یادشونه و واسم دعا می کنن.... و من ذوق مرگ می شم از این که منو یادشون بوده و واسم دعا کردن... این که یکی که هیچ وقت تو روندیده تو رو توی یکی از لحظه های قشنگ زندگیش به یاد بیاره و واست دعا کنه خیلیه...کسایی مثل &lt;A href=&quot;http://gham6.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;غم6&lt;/A&gt; و منو این طور موقع ها خیلی شاد کردن...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستایی دارم که وقتی غمگین یا شاد بودم حرف هام رو از پشت تلفن می شنیدن و آرومم می کردن... از این نوع دوست ها مخصوص ترینشون &lt;A href=&quot;http://nasrinbb.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نسرین بانوی نازم&lt;/A&gt; هست که از بهترین دوست های بلاگیمه..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست هایی هستن که به خاطر تولدم پست زدن و بی اندازه خوشحالم کردن.. &lt;A href=&quot;http://sanfuni.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;ستاره خاتون&lt;/A&gt; و شاپرک قصه ها...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و هزار دوست خوب دیگه که توی غم ها و شادی هام با من بودن و با حوصله حرفام رو گوش می دادن..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هزار هزار تا دوست خوب که به خاطر اینکه دوستم بالای سرمه و منتظر لپش! نمی تونم اسمشون رو بنویسم! {نیشخند}&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تولد بلاگم مبارک! {لبخند}&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ریمینینگ وردز۱: شاید بعدا اومدم بیشتر نوشتم! {چشمک}&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ریمینینگ وردز۲: بهم تبریک بگین! {نیشخند}&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.......&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی یه جاده قدم می زنی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یهو یه شبدر ۴ پر از رو هوا می افته تو دستت...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیگاش می کنی و می گی &quot;حرف زدن با تو هم یه شانس زندگیمه...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لبخند می زنی..به راهت ادامه می دی... شاد شاد که اون شبدر رو داری..&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 15:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khatemovazi&amp;postid=248</comments>
<dc:creator>2khatemovazi</dc:creator>
<guid>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شُکر...</title>
<link>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خدارو شکر.. به خاطر همه چیز.... به خاطر این لحظه ای که این حس بهم دست داد و اینقدر دوست داشتم زود بنویسمش که لپ تاپ رفیقم رو قرض گرفتم و نوشتم... می خوام بنویسم.. بنویسم خدایا شکرت.. به خاطر همه چیز که خوبه... به خاطر نعمت های بزرگ و قشنگی که دارم... به خاطر خوشبختی قشنگی که با همه ی وجودم حسش میکنم.... به خاطر این اشک هایی که الان از شدت رضایت و شادی توی چشمام حلقه زده... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حسن آقا توصیه کرده بهم که جوری ننویسم که چشمم بزنن.. پس آروم و ان یکاد رو زیر لب زمزمه میکنم که... آخ خدا... ممنون... به خاطر همه چیز.. حتی به خاطر سختی هایی که دارم می کشم.. حتی به خاطر لحظه های سنگینی که واسم پیش میاد.... به خاطر همه چیز شکر...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا من دوست دارم همه ی دنیا رو بغل کنم.. دوست دارم آروم همه ی آرامش دنیا رو توی آغوش بگیرم و بخوابم.... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این لبخند رضایتی که الان بعد از یک عالم سختی که کشیدم ، روی لبم نشسته واسم ارزش همه ی دنیا رو داره..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایا نعمت های بزرگ و عزیز.. بسیار عزیزی که لایقشون هم نبودم ولی بهم دادی رو برای همیشه واسم نگه دار... برای همیشه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ریمینینگ وردز۱: امروز سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه بود..مبارک باد ازدواج دو نور بر شما ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ریمینینگ وردز۲: شنیدم حضرت فاطمه و علی همدیگه رو با روحی فداک خطاب می کردن... خیلی قشنگه نه؟...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ریمینینگ وردز۳: بنا بر اعتراض مینا جان! به استخضار عموم می رساند اینجانب حمیده بانو در اتاق با نام سنجد خطاب شده و به تختمان میگویند درخت! آخر گاهی از تختم مستیم بدون گذشتن از پله ها می آیم پایین! دوستم می گوید سنجد برو از روی درختت چند تا نارگیل بنداز پایین!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ریمینینگ وردز۴: شکر...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به آسمون نگاه میکنی و به اندازه ی همه آرامشت نفس میکشی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نسیم می وزه.. انگار خدا داره لبخند می زنه....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 18:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khatemovazi&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>2khatemovazi</dc:creator>
<guid>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعضی روزا سخت می گذرن... خیلی سخت.... مثل این روزا.... این روزا که هر چی به عقربه های ساعت نگاه می کنی نمی گذرن.. تکون نمی خورن.. و تو دلگیر می شی از این تکون نخوردن.... از این لحظه های سخت که چشم هات می سوزن... دلت گرفته... اونقدر که رفیقت میاد بغلت می کنه که آروم شی... کمی آروم شی....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و تو رفیقت رو سفت بغل می کنی که شاید آروم شی.... چشم هات سنگینن... خسته ان.... این روزا چه قدر سخت می گذرن...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ریمینینگ وردز1: مینا تازگی ها با نام &quot;جمالو&quot; در اتاق خوانده می شود!!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ریمینینگ وردز2: مامان مریضی این روزا. سرما خورده. بابا دیشب پشت تلفن می گه می بینی دختر بزرگ کردیم رفت غربت ! حالا نیست پیش مادرش! می گم بابا جوونای امروز بد شدن تو به دل نگیر! {چشمک}&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ریمینینگ وردز3:چی بگم.....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;.......&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;می خواهم باطری ساعت را عوض کنم...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به نظرت عقربه های ساعت ضعیف نشده اند؟ ...&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 20:15:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khatemovazi&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>2khatemovazi</dc:creator>
<guid>http://2khatemovazi.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
