تبليغاتX
دو خط موازی...
     

بعضی روزا خیلی قشنگن... عین این روزا... روزایی که از بهترین آدما و رفیق های دنیا بدنیا اومد...

رفیقی که نظیرش توی دنیا خیلی کم گیر میاد...

یادته.. یادته چه شب هایی به خاطر اینه دل من ناآروم بود بیدار موندی و منو آرومم کردی... یادته یه بوسه ی آروم تو چقدر آرومم می کرد؟... یادته هنوز بهترین لحظه هامون رو کنار همیم... خوش... و همه به ما و مهربونیمون غبطه می خورن...

توی خنده و گریه ... توی شادی و نا شادی... همیشه باهمیم... رفیق ِ رفیق... همیشه همراهمی.. همدل... چقدر خوبه این همدلی....

بازهم تولدت مبارک بهترین .. بهترین همراه و همدل و رفیق من....

....

ریمینینگ وردز1: بعضی وقتا بعضی کلمه ها کم ان... خیلی کم واسه ی بعضی چیزا....

ریمینینگ وردز2: اون دختر که اون شب دیدم، خیلی اشنا بود.... حالش خوبه الان... خیلی خوب..

ریمینینگ وردز3: مامانم یه دستبند خریده واسم. وقتی قیمتش رو بهم گفت ، گفتم بابا بی خیال. کی دست بند می خواد. پولشو می دادی یه لپ تاپ می خریدم! :دی

....

گفتن بهم تولدته...

به آسمون نگاه کردم و یه نفس عمیق کشیدم و چشم هام رو بستم و ...

توی دلم گفتم : "hope all your dreams come true...."

پنجشنبه 30 مهر1388 ساعت 10:37 بعد از ظهر | 
     

خوبی خوابگاه توی شهر غریب اینکه هر وقت دلت بخواد می تونی راحت گریه کنی.. بدون اینکه نگران باشی حالا یکی از خانواده ات میان و می بینن اشکای تورو...

توی محوطه ی خوابگاه توی سرما داری راه میری که یهو می بینی یکی رفته ته مه های حیاط و داره زار زار گریه می کنه و آهنگ ِ "چند سال از امشب بگذره ..." ی سعید شهروز رو گذشته و داره هق هق باهاش گریه میکنه... هاج و واج نگاش می کنی ولی نزدیک نمی شی که نکنه خلوتش رو بهم بزنی... گاهی آروم می شه ، گاهی باز گریه می کنه... گاهی به آُسمون نگاه می کنه و ...

انگار دلش خیلی گرفته... یا یه چیز گنده ای از خدا می خواد که اینجوری گریه می کنه.. یا از یه چیز گنده ای می ترسه که داره به خدا می سپرش... هر چی بود از ته ِ دل دعاش کردم....

بدجوری بلند گریه می کرد....

....

برای مینا:

دیروز ۲۰ مهر تولدت بود رفیق! اس ام اس داداشت رو بهم نشون دادی که نوشته بود"۲۲ سال قبل وقتی از مدرسه برگشتم دیدم بغل مامان هستی. پرسیدم می تونم ببوسمش؟ و بعد سر کوچولوی تورو بوسیدم، تولدت مبارك ميناي عزيزم." ديشب اومدم اتاق ، تولد گرفته بودي هم اتاقي! اومدم و بغلت رو باز كردي و بغلت كردم.. بغلت كردم و دستام رو دور گرنت حلقه كردم.. اون لحظه ، لحظه اي بود كه واقعا دوست داشتم بغلت كنم.... گفتي "هان چيه؟" خنديديم...صمیمی ترین دوست و همراه و رفیق من... كه توي بدترين لحظه ها هم كنارم بودي، حتي اگه ازم دلخور بودي ولي باز هم پيشم مي موندي .. يادش بخير يادته اون قديما چقدر دوسم داشتي؟! {چشمك} چقدر دلم واسه اون ماچ هاي معروفت كه همچين لپم رو مي كند تنگ شده.. ولي الان روم نمي شه بگم بوسم كن.

رفيق به اندازه ي همه ي مهربوني و معرفتت تولدت رو تبريك مي گم.. كاش عمرت ۱۰۰ ساله و خوشبختيت ۱۰۰۰ ساله بشه.. تولدت مبارك رفيق جان! دوسِت دارم.

....

ریمینینگ وردز۱: اون آدم آشنا بود.... خیلی آشنا...

ریمنینیگ وردز۲: رفتيم چنفرانس داديم! خوب بود. كاش استاد يه نمره ي خوبي بهم بده.مي تونم بگم از معدود آدمايي بودم كه بچه ها ، همه به كنفرانسش گوش مي دادن! {ايكن خود شيفتگي!} 

ریمینینگ وردز۳: يه اس ام اس نوشتم واسه يكي كه بي اندازه واسم قابل احترامه. ولي متاسفانه به خاطر انتخابات يه كم طرد شدم از طرفش! {ناراحت} مي خوام واسش سند كنم ولي هنوز توي درفت ِ گوشيمه. به انگليسيه. گفتم گاهي زدن بعضي حرفا به زبون فارسي يه كم سخته و آدم روش نمي شه .. :

you know I think it seems,still I have to be avoid of you. till you forgot my vote...
you are still one of my best & one of the most,the most admirable friends of mine.maybe u accept or deny,maybe even you don't care coz my vote was oposite of yours...but I hope we still be nice friends for each other as before...

ریمینینگ وردز۴:  این کامنت رو مانی در ادامه ی مینیمال پست قبلی گذاشته:

به جاده نگاه كردي ........ نفس كشيدي
مي گم: اين چه كاريه؟... ميگي"همه ي معني اين جاده رو نفس كشيدم..."
نمي فهمم........ ميخندي....... ميري.....
يهو يادم مياد ميگم خوب بازم بگو شايد يه جايي يه وقتي فهميدم
ميخندي.....
ميگي هنوز خيلي كار داري حالا حالا بايد ياد بگيري
ميگم: خساست نكن بگو
ميگي : همين كه اينجايي يعني دارم بهت ميگم
هيچي نميگم. چشم ميندازم به درو دويار اينجا
دروغه بگم فهميدم
اما دروغ نيست كه بگم جاي خوبيه.
بازم ميخندي ..... بازم نميفهمم....
اينبار من ميرم

ریمینینگ وردز۵:می رم خونه. فردا.

ریمینینگ وردز۶:

این عکس رو حسن آقا بهم دادن. عالیه این عکس. مرسی حسن اقا. تا عکس رو دیدم گفتم وای.. فوق العاده است...

ریمینیگ وردز۷:جواب مانی رو مفصل به خودش می دم..

ریمینینگ وردز۸: برم کلاسم شروع شد!

...

می گی"دستامو نیگا! می بینی سخت نیست یه دنیا خوشبختی رو توی دستت داشته باشی و با دستت حملش کنی!.."

با تعجب نیگات می کنن...

نفهمیدن!.. می خندی.. رد می شی...

دوشنبه 20 مهر1388 ساعت 6:37 بعد از ظهر | 
     

گه گاهي دوست دارم انگليسي حرف بزنم و اون اندازه انگليسي كه بلدم رو مرور كنم كه بعد از ۵ سال كلاس زبان نرفتن، هرچي رشته بودم پنبه نشه و اسپيكينگم كه تقريبا بدك نبود رو يادم نره. داشتم به يه سابجكت فكر مي كردم كه يهو دلم خواست در مورد وبلاگ بگم . وبلاگ خودم رو يادم اومد و اين تيكه رو گفتم:

I think weblog is one the most amazing entertainments in our life… it’s as your home,your virtual home… your own home… especially when its style is yours, also. Now  this is exactly your home. Which its walls,roof ,any thing there is yours. You haven’t rent the style from any where.even You haven’t rent the writings from any where, EVERYTHING there is yours.. every thing… so bad if somebody take this home from you

اینجا عین خونه ی آدم می مونه. مخصوصا اگه قالبش مخصوص تو ساخته شده باشه و بهت هدیه داده شده باشه... اونوقت کلی کیف می کنی که یه خونه داری که مالِ مالِ مالِ خودت باشه... و بيشتر از اون خوشحال مي شي كه دوست هايي اينجا داري كه بينهايت خوبن و از خوندن حرف هاشون يه لبخند خوشگل مياد روي لب هات...

دوست هايي كه واست دعا مي كنن.. هميشه .. از ته قلبشون..

....

گاهي وقتا اوج خوشبختي مي شه يه عكس.. يه نفس.. يه حرف... خوشبختي رو جاهاي ساده هم مي شه پيدا كرد.. ولي يادت باشه قدر نشناس نباشي يه وقت... خوشبختي عين يه تنگ بلوره.. حواست نباشه از دستت بيفته بشكنه ، سخت مي توني دوباره يه تنگ قشنگ عين همون رو دوباره توي دستات ببيني... حواست باشه...

...

ريمينينگ وردز۱: درس ها عالي پيش  ميرن.. اين ترم نيتم روي معدل الف هست. ميدونين كه الاعمال بالنيات! {چشمك}

ريمينينگ وردز۲:يه استاد داريم مياد سر كلاس ، اين جوري درس مي ده: به نام خدا. تمرين!

ريمينينگ وردز۳: يه آدم خَز توي كلاسمون هست كه متاسفانه چند واحدي رو باهاش دارم، اگه همينجوري بخواد روي مغزمون پياده روي كنه يه دعواي حسابي باهاش مي كنم!

ريمينينگ وردز۴:.....

...

به جاده نيگاه مي كني و يه نفس مي كشي....

مي گن اين چه كاريه؟ مي گي "همه ي معني اين جاده رو نفس كشيدم..."..

نمي فهمن.. مي خندي.. رد مي شي...

شنبه 18 مهر1388 ساعت 12:34 بعد از ظهر | 
     

یه خواب خوبی می بینی...

خواب می بینی که توی خواب بهت می گن "همه دارن واست دعا می کنن" ... اینو می شنوی و اونقدر خوشحال می شی که توی خواب هر کی رو می بینی می پری جلو و با هزار شوق این خبر خوش رو بهش می گی..

صبح که پا می شی خوشحالی ... خوشحال ِ خوشحال از اين كه اين خواب رو ديدي.... و با خوشحالي اين رو واسه اطرافيانت تعريف مي كني و ديگران با يه لبخند به خوابت گوش مي دن... و چه حس خوبي بهت دست مي ده وقتي يكي از همونايي كه توي خواب ديدي برمي گرده بهت مي گه "شك نكن دعاهات برآورده مي شه..." و تو شاد مي شي... شاد ِ شاد و از سر رضايت لبخند مي زني... يه لبخند شادِ شاد...

همون روزا دوستت كه تازه از كربلا بر گشته بهت مي گه "هر دفعه رفتم بين الحرمين به يادت بودم..." و تو يادت مياد اين ترفند رو از اميد خان یاد گرفتی و وقتی دوستت داشت می رفت کربلا بهش اس ام اس زدی و گفتی هر وقت رفتی بین الحرمین منو یادم کن...

از سر شادی پریدم بغل دوستم و بوسیدمش و گفتم مرسی... مرسی که به یادم بودی... و ته ِ دلت ياد عمو افتادي و اسم ابالفضل اومد زير لبت و...

چقدر خوبه اين روزاي شاد...

...

ريمينينگ وردز۱: از كسي كه آرامشم رو بهم بزنه بدم مياد...

ريمينينگ وردز۲: نمي دونم چرا داداش خان، فكر مي كنه من بچه ام.. من ديگه اون آبجي كوچولو نيستم داداش. ۲۱ سالمه.. بزرگ شدم و به اندازه ي تمام اين ۲۱ سال چيز ياد گرفتم.. نگران من نباش.. من بزرگ شدم...

ريمينينگ وردز۳: دوست دارم به اندازه ي همه ي دنيا نفس بكشم ...

....

به جاده نگاه مي كني و سرت رو كج مي كني و منتظري...

يهو يكي رد مي شه از كنارت و تو آروم مي پرسي "بهشت از همين راه مياد؟"...

...

دوشنبه 13 مهر1388 ساعت 12:53 بعد از ظهر | 
     برگشتم..

برگشتم...

می دونی چی ِ مشهد قشنگه؟ وقتي مي ري توي حرم هر كسي يه گوشه اي نشسته و داره آروم دعا مي كنه.. يا آروم داره اشك مي ريزه... گريه مي كنه و تو مات مي موني توي صداقت اون اشك ها... مردي رو مي بيني كه كنج صحن ، روبروي گنبد داره زار زار گريه ميكنه و تو با خودت مي گي يه مرد با اون همه غرور چي مي خواد كه داره اين جوري اشك مي ريزه؟.. يكي رو مي بيني تكيه داده به ديوار ، زل زده به گنبد، پاهاش رو بين دست هاش گرفته و با چشم هاش داره هزار تا حرف مي زنه كه تو نمي شنوي و اوني كه بايد بشنوه مي شنوه... كنار ضريح يكي رو مي بيني كه داره زار مي زنه و توي دلت مي گي چي مي خواد از خدا مگه كه اين حال رو داره...

دستت به ضريحه كه صداي يكي رو مي شنوي كه يكي داره مي گي امام رضا مريضامون رو شفا بده و گريه مي كنه.. و تو آروم زير لب مي گي امام رضا مريضاشو شفا بده...

روبروي گنبد نشستم.. چادرم رو هايل صورتم كردم كه كسي اشك هام رو نبينه.. كلا دوست ندارم چيز هاي به اين خصوصي ام رو كسي ببينه... آروم گريه مي كردم و يهو متوجه نگاه مبهوت آبجي كوچيكه شدم كه داره هاج و واج منو نگاه مي كنه و مونده آبجي بزرگش كه همش داره سر به سرش مي ذاره چيجوري اينجوري داره گريه مي كنه...

هزار تا دعا رو هزار بار زير لب مي گي.. هزار بار... ولي باز وقت كم مياري و وقتي داري وداع مي كني تند يه دعاي ديگه هم مي كني ...

دعا مي خوني و وقتي به اينجاي دعا مي رسي "يا من يسمي بالغفور الرحيم.." كيف ميكني از اين عبارت و مدام مي خونيش.... يا من يسمي بالغفور الرحيم...

خوشگله كه نماز عيد فطر رو توي صحن امام رضا بخوني... نه؟ ميون دعاي قنوت وقتي اين جمله رو گفتم "بحق هذا اليوم.." دلم مي خواست به اندازه ي همه ي عمرم نفس بكشم... چقدر من اين جور قسم دادن ها رو دوست دارم.. بحق هذا اليوم....

از اون جا گفتن هزار صفحه جا مي خواد....

كاش دعاهام برآورده شه...

.....

ريمينينگ وردز۱: كامنت هاي پست قبل رو وقتي برگشتم از مشهد خوندم. ولي جالب اينجا بود كه خيلي از بچه هايي كه كامنت گذاشته بودن رو اونجا ياد كردم و دعا...

ريمينينگ وردز۲: نسرین بانو جان ، توی ایوون طلا یادت کردم. و به یاد پارسال افتادم که وقتی بهت زنگ زدم كه دعا كني يهو گفتي "خيلي دوست دارم!" {ماچ}

ريمينينگ وردز۳: يكي ازم ناراحته.. هرچند واسم مهم نبود كه ازم ناراحت باشه چون به اندازه ي كافي ازش دلگير بودم، ولي وقتي ديشب ناراحتي رو توي چشم هاش ديدم دلم خواست اگه ازم دلگيره بخشه منو..... ناراحتم كه ازم ناراحته...

ريمينينگ وردز۴: تا اومديم ديار غربت دوباره ، سرماخورديم! چقدر من از سرما بي زارم! :(

ريمينينگ وردز۵: احتمالا خيلي كمتر ميام اينجا. بايد سخت درس بخونم.. خيلي سخت...

ريمينينگ وردز۶: توي ماشين مامان نشسته بودم كه مامان يه قاصدك كه روي پاهاش افتاده بود رو بهم نشون داد. قاصدك رو برداشتم و فوتش كردم بيرون و گفتم "خوش خبر باشي..."

ريمينينگ وردز۷: چقدر بده چشم هايي كه نمي خواي ، نوشته هات رو بخونن......

...

به گنبد نگاه مي كني، با هزار اميد دعا مي كني...

يهو يه كفتر مي شينه روي شونه هات...

لبخند مي زني... انگار زيارتت قبول شده كه كفترش رو فرستاده برات...

....

یکشنبه 5 مهر1388 ساعت 11:24 قبل از ظهر |