تبليغاتX
دو خط موازی...
     

گاهی وقتا ، بعضی چیزا اونقدر توی جون و تنت ریشه دووندن که خودت هم هاج و واج می مونی چیجوری! اونقدر توی جونت هستن که اگه قیامت هم بشه اون چیز ریشه اش از دل و روح و جون تو کنده نمی شه... کنده نمی شه که نمی شه... نمی شه و دل ِ تو قرص می شه که تا ابد ، تا همیشه اون ریشه رو داری و از دستش نمی دی... آخ که چقدر حس خوبیه این حس....

می بینی چقدر قوی تر شدی... یادته مثلا یه سال پیش چقدر ضعیف تر بودی؟ چقدر زود می ترسیدی؟ چقدر هول می کردی؟ حالا اونجوری نیستی.. حداقل اونقدر ضعیف نیستی... آخ چه حسیه این حس ِ....

....

برای ماهی که میهمانی است و عزیز است و پر از امید برای استجابت دعا....

می ری پیش واز - تو شهر ما می گن پیش واز ، شهرای دیگه رو نمی دونم . شاید یه کلمه ی دیگه باشه درست این کلمه-  هیچ وقت پیش واز نمی رفتی از سر تنبلی! {زبان}  ولی امسال می ری.. چراش بماند ... دم دمای افطار یه روزه قبول می شنوی و یه نگاه به آسمون می اندازی و با هزار تا دعا می ری  سر سفره.. دلت نمی اد افطار کنی.. بازم چراش بماند... ولی با یه دعا که اول و آخر دعاهات هست افطار می کنی... کاش شب قدر امسال هم عین پارسال پر از قشنگی و عیدی باشه....

...

ریمینینگ وردز۱ : مینا دیشب زنگ زد خونه مون و گفت بی معرفت حالا از  نسرین و ستاره تشکر میکنی؟ پس من چی که این همه همه رو خبر کردم که تولدته! گفت پشت گوشت رو دیدی کادوی تولدت رو هم دیدی! {زبان} دست گلت درد نکنه رفیق جان! همیشه تولدم رو یادت هست... خوب یادت هست..

ریمینینگ وردز۲: بعضی هاهستن که تولدت رو می دونن کی هست. حتی خودشون ازت می پرسن تاریخ تولدت کی بود؟ ولی تبریک نمی گن . با این که تو تولدشون رو زودتر از همه تبریک گفتی. نه نه. توقعی نیست به اینکه تبریک بگن ولی می ری توی فکر ، که نکنه تولدشون رو تبریک بگی؟ نکنه درست نیست؟ نکنه دوست ندارن؟ نکنه خودت رو کوچیک کردی و از این فکرا...

ریمینینگ وردز۳:شاید چهارشنبه بریم با برو بچ فارغ التحصیل سمپاد تولدمان را جشن بگیریم اونم توی سفره سرای سنتی و با قرتی بازی فراوان! {نیشخند}

ریمینینگ وردز۴: بعضی ها خیلی سفتن. سختن. دوست ندارم این جوری باشم. در این حد.

ریمینینگ وردز۵:کادوی تولد رو از داداش جان گرفتیم. کتاب "بیوتن." از .رضا امیرخانی. نویسنده ی کتاب محبوبم "من ِ او.". سر کتاب این یادداشت رو گذاشته :"تقدیم به آبجی -ابجی رو قرمز نوشته- به خاطر سالروز تولدش . به امید آنکه به یاد داشته باشد اگه هفت بار افتاد برای بار هشتم برخیزد."

ریمینینگ وردز ۶: از خانه ی خود تا مادر بزرگ رو نارندگی کردیم! هرچند چند بار به پدر جان و مادر جان سکته ی حسابی دادیم! {نیشخند} . جالب بود مامانم اینقدر نگران بود که نزدیک بریدگی که داشتم با دنده ی ۱ می رفتم گفت مامان یواش تر برو! داشتم می مردم از خنده!

ریمینینگ وردز ۷: نمی خوام برم دانشگاه! {گریه}

ریمینینگ وردز۸: خیلی بی معرفتی! با اینکه هیچ وقت از معرفت کم نذاشتم واست... {مخاطب خاص دارد !}

ریمینینگ وردز۹: شرمنده ام از همه ی دوستانی که تولدم رو با مهر بی اندازه شون تبریک گفتن. به خاطر سرعت دایل آپ گازوئیلی خونه نمی تونم به همشون سر بزنم و تشکر کنم.انشالا وقتی رفتم یونی جبران می کنم.

دست آقای سعید به خاطر این عکس زیبایی که واسه تولدم درست کردن و بهم هدیه دادن و نسرین نازم به خاطر این نرگس های زیبا که هدیه ی تولد بهم داد درد نکنه.. واقعا شرمنده ام کردین..

***اسپــِشال وردز: دم دمای افطار بود که گوشی خونه زنگ خورد. یه دوست خوبی بود.. گفت حمیده یه ریمین بزن و بگو دعا کنن... نمی دونم واسه کی می خواست دعا کنیم یا واسه چه کاری.. ولی از لحن صداش فهمیدم از ته ِ دل می خواست که بگم همه واسش دعا کنیم.. نمی دونم چی ته ِ دلشه که گفت جات خالی پریشب تا صبح گریه کردم... همین الان از دل مهربونت یه آمین واسه برآورده شدن دعاش و بر زبونت یه خدایا کمکش کن بگذرون... دعا کن رفیق ما رو...

....

روزه ام ، منتظرم افطار شود...

.... "اذان مغرب به افق تهران"...

لب هایت را می بوسم!  -برگرفته از وبلاگ گذشتن-

...

دم دمای افطاره...  داری آروم دعا می کنی... یهو بوی نرگس می پیچه..

می ری زیر آسمون و می گی : خوش مرام! بوی نرگس که می دی ، خود نرگس هم بده.. که می دی... همیشه خوش وعده بودی...

شنبه 31 مرداد1388 ساعت 5:4 بعد از ظهر | 

ساعت 9:25 صبح نازل می شی به سر مادر گرامی.. اولین دخترشی. مادری که عشق دختره.... می گه لبات خیلی ریز بودن. جور یکه مادر بزرگ –روحش شاد- به بابا می گفته لبای دخترت کشته منو! ....

و حالا بیست و یک سال از اون روز می گذره... 21 سال... کی باور می کرد حمیده کوچولویی که هنوز گاهی دختر خاله با همون لفظ حمیده کوچولو صدات می کنه حالا 21 سالش شده... بزرگ شده...

20 سالگیم سال پر تنشی بود.. پر از اتفاق .. ولی حالا خوبه... خوب و پر از نعمت... بوی نرگس ها رو بیشتر دوست دارم... بیشتر منتظر نرگسی هام که در بیان... خوبم.. خوب و پر از نعمت...

هزار نعمت و یه نعمت.. یه دنیا نعمت.... یه کرور خوشبختی... یه آدم بیست و یک ساله ی خوشبخت ِ خوشبخت....

به دنیا که می آی مطمئنی که حکمتی پشت به دنیا اومدنته.. مطمئنی یه جای دنیا یه چیزی منتظر تو مونده... منتظر اومدنت.. نفس کشیدنت.... چقدر خوبه دم و بازدم با هم نفس بکشن... چقدر خوبه....

 دیگه 20 ساله نیستم... یه جوون بیست و یک ساله... با هزار آرزو و امید.... با هزار کوه خوشبختی....

 بهم می گن "تولدت مبارک"... کاش تولدم مبارک باشه....

 این زیباترین تولدی بود که تا به حال داشتم.... زیباترین تولد...

 یاعلی... واسه یه سال پر از نرگسی... پر از نرگسی....

....

برای بهترین دوست های دنیا...

 ساعت 9 صبح که تازه یه دقیقه بود پا شده بودم گوشیم زنگ خورد و اسم نسرین افتاد روی گوشی. گوشی رو برداشتم و گفت تولدت مبارک! گفت می خواستم اولین نفری باشم که بهت تبریک می گم ولی دومین نفر بود! {چشمک} چقدر با تماسش خوشحالم کرد... ستاره ی خوبم که با تبریک تولدم توی وبش بی اندازه شرمنده ام کرد.. حسن اقای الماسی که این و این عکس رو دادش به من.. شاپرک قصه ها که با پستشون بدجوری شرمنده ام کردن.. نفس نازنینم به خاطر تبریک قشنگش ...

 از همه ممنونم... مهربونیتون بی اندازه شادم کرد... بی اندازه...

...

ریمینینگ وردز1: دیشب عالی بود.. عالی!

ریمینینگ وردز2: قراره بد از سال ها از داداش خان هدیه ی تولد بگیرم!{نیشخند}

ریمینینگ وردز3: مامان گفت یه چک داره که نمی دونه کجا گذاشته. پیداش بکنه می ده به من. یه چک 50 هزار تومانی! کلی ذوق کردم! {نیشخند}

ریمینینگ وردز4: آبجی کوچولو که چند هفته قبل هدیه اش رو بهم داد و گفت می دونی که من صبر ندارم! روی جعبه ی کادوش نوشته بود "عزیزم جشن میلادت مبارک.."

ریمینینگ وردز5: بعضی حرف ها توی دل آدم می مونن.......

ریمینینگ وردز6: دعا کنین... دعا کنین یه سال خوب و پر برکت و بدون اشتباه داشته باشم....

ریمینینگ وردز7: به خدا گفتم خدا تو هم کادوم رو بهم می دی؟.....

...

 روز تولدت یه کیک بزرگ می گیری و می بری زیر آسمون... یه دسته نرگس هم می ذاری کنار کیکت و به اسمون می گی "مطمئنم وقتی روحت رو در من دمیدی یه دسته گل نرگس گذاشتی کنارم... که بدونم برای نرگسی بودن اجازه می دی نفس بکشم.. نه؟" ... آسمون می خنده... و تو می فهمی راست گفتی...

یکشنبه 25 مرداد1388 ساعت 3:46 بعد از ظهر | 
     عکس...

یه عکسی رو می بینی.. خیلی عکس قشنگیه.. و برای اولین بار حسودیت نمی شه. نمی دونی چرا.. به آدمایی که توی عکسن خیره خیره نگاه می کنی.. به لباس هاشون ،به لبخندشون ،به پایی که خم شدن ، به سر هایی که کمی کج شدن. به صورت هایی که دوست داشتنی اند و به لبخند هایی که از ته دل روی صورت هاشون نقش بسته... یه لحظه فکر می کنی اون لحظه ای که اونا این عکس رو می گرفتن تو چه حالی بودی.. اینجا وقتی اونا داشتن می خندیدن تو خنده روی صورتت بود یا نه...

به عکس نگاه می کنی و به هزار چیز و هیچ چیز فکر می کنی و فقط یه سوال آروم زیر لب می پرسی از خودت... "گاهی دیگران چقدر ساده خوشبختی رو ، نعمتی رو به دست می آرن..." با همین سوال خیره به عکس نگاه می کنی.. به عکس و به هزار جوابی که پشت این عکس مخفی نشدن.. جواب هایی که نمی دونی اصلا هستن یا نه.. اصلا می تونن تورو قانع کنن یا نه....

.....

ریمینینگ وردز۱: از نیسان متنفرم!

ریمینینگ وردز۲: یکی بگه هی آقا! تو که نمی تونی لهجه ی خودت رو تغییر بدی و تهرانی حرف بزنی کی می گه لهجه ات رو عوض کنی و اون جوری اینقدر خنده د ار حرف بزنی؟!

ریمینینگ وردز۳:اسم یه آقایی! رو گذاشتم کله کلمی! چون به نظرم کاراش و حرفاش دقیقا از کله ای شبیه کلم خارج می شه!

ریمینینگ وردز۴: خوشبخت باشی...

ریمینینگ وردز ۵: از الان تو فکر ۴ ترم باقیمونده و هر ترم ۲۰ واحدی که باید بگیرم هستم.. که اگه حتی یه واحد رو بیفتم بد بخت می شم.....

...

به آسمون نگاه می کنی و می گی : پس کی نرگس ها در میان؟...

شنبه 24 مرداد1388 ساعت 12:23 بعد از ظهر | 
     

دیدی گاهی یه چیزای فوق العاده خوب و غیر منتظره بعد از مدت ها ُ شاید سال ها واست پیش میاد و تو باور نمی کنی؟ باور نمی کنی اومدنش رو.. باور نمی کنی داشتنش رو... باور نمیکنی لبخند هایی که همیشه ی عمرت آرزوی داشتنش رو داشتی و حالا داری.. یهو به خودت نهیب می زنی می گی آهای! حواست هست؟ تو بزرگترین خوشبختی دنیا رو بلاخره بدست آوردی.. بزرگترین ِ خوشبختی ها رو.. اونوقت اونقدر بهت زده ای که به خودت می گی یه کم فرصت می خوام که باورش کنم...

آخ آخ آخ .... این گیجی چه بامزه است.... هی تصور می کنی وقتی رو که باورت شده داشتن همه ی خوشبختی های دنیا رو کنار هم.... تصور می کنی خودت رو که بعد از مدت ها از ته دل می خندی بدون این که یه غم ته ِ دلت وول بخوره... زندگی می کنی.. می پری رو هوا و می گی وای خدا!.....

آخ که چقدر این نعمت ها بی نظیرن... و شادی داشتنشون باهم بی نظیر تر...

دلم می خواد سرم رو کج کنم و خیره بشم.....

آخ ...

.....

برای امام جمکران و نور و صاحب گنبد فیروزه ایش که تمام آسمان را آبی کرده... :

یادمه یه بار که اومده بودم جمکران دوستم یه تعبیر خیلی قشنگی گفت. گفت حمیده وقتی وارد مسجد شدم حس یه آدم از همه جا مونده داشتم که تو بغل بزرگترش آروم می گیره و پناه می بره... یادم نمی ره منظره ی ابی گنبدت رو که نزدیکای اذان صبح  از توی حیاط دیدم و تا الان هنوز خوب یادمه اون لحظه رو.. و آرامشی که از اون منظره بهم دست داد.... و چشم های من که پر از آرزو بودن وقتی به گنبدت نگاه کردم و با چشم هام باهات حرف زدم....

اومدنت مبارک فرشته ی خوبی ها و مهربانی ها....

....

ریمینینگ وردز۱: تست نارندگی رو رد شدیم! کمتر از ۱ دقیقه رانندگی کردم و بنده خدا برای به جیب زدن پول ۹ تا اشتباه ازم گرفت و ۴ ساعت آموزش اضافه! می خواستم سر یارو رو همون جا بکنم!

ریمینینگ وردز ۲: به سلامتی داریم جُل دوز (همون گلدوز خودمون به تلفظ حمیده ایه! {چشمک})  می شویم! بلا به دور! {نیشخند}

ریمینینگ وردز۳: امروز می خوام آسمون رو هم بغل کنم....

ریمینینگ وردز ۴: شاید این پست رو فقط خودم بفهمم از چی نوشتم....

ریمینینگ وردز ۵: اون آخ ِ آخر هزار تا حرف با خودش داره.. هزار تا بلکه کمی بیشتر..

ریمینینگ وردز ۶: عید همه مبارک {هزار تا سبد گل}

....

چشمات و می بندی و یه آرزو می کنی... یه نسیم میاد و دلت روشن می شه که هزار تا ارزوت برآورده می شه... می خنی و به بغل دستیت می گی "غول چراغ جادو  فقط سه تا آرزو رو براورده می کرد؟!".. می خنده.. می خندی... می گی تو کلاس ریاضی استاد نگفت یک مساوی هزاره!...

پنجشنبه 15 مرداد1388 ساعت 11:4 بعد از ظهر | 
     

دلت نگیره... حالا اگه بگیره باید چی کنی؟ اگه دلت خجل باشه چه باید بکنه؟ اگه حتی روت نشه حرف بزنی.. اگه دلت طلب کنه یه چیزیو باید چی کار کنی؟ اگه.. اگه با نوشتن این چیزا بغض کنی چی؟ چی می تونی بکنی؟...

آخ امان از این دل... آخ و آخ و آخ که این دل تو رو تا کجا می بره...

چشمات رو می دوزی به اسمون و انگار داری به خدا نگاه می کنی ازش از ته ِ ته ِ ته ِ دلت یه چیزی رو می خوای.... ته ِ چشمات یه التماسی موج می زنه... که خدایا... خدایا.... ته چشمات -مثل الان- یه چند قطره اشک جا خوش می کنه.. سرت رو کج می کنی و می گی خدایا.....

از ته ِ دلت یه چیو می خوای.... دلت گواهی می ده که خدا هم می خواد... می خواد که لبخندش رو از زندگیت بر نمیداره... که می خنده... آخ خدا.... خدا.....

دلت گاهی یه چیزایی می خواد... همیشه می خواد... همیشه ...

آی آی خدا... چه خوبه داشتن تو.. داشتن ِ.... چقدر خوبه این همه خوشبختی....

....

ریمینینگ وردز۱: دوست ندارم یکی توی درسم بهم پند و اندرز بده!-جز یه عده ی استثنا- عصبانیم می کنه! هی! توانایی من توی درس خیلی بیشتر از این چیزاست! نمی خواد بگی چی در حد منه چی نیست!

ریمینینگ وردز۲: نارندگی به نحو احسن انجام می پذیرد! با مربی ۲ ساعت گپ می زنیم و رانندگی می کنیم! {چشمک}

ریمینینگ وردز۳: توی دلم گفتمش...

....

دستات رو می گیری رو به اسمون.. بوی نرگس می آد.. می پری اسمون و ماچ می کنی و می گی می شه بغلت کرد؟ تو که بوی نرگس می دی پس حتما نرگس رو هم داری!

چهارشنبه 7 مرداد1388 ساعت 5:28 بعد از ظهر | 

دستم به نوشتن نمی ره.. حوصله اش رو ندارم.. اومدم بگم چقدر خوبه اونقدر ایمانت قوی شده باشه ، اونقدر بزرگ شده باشی که وقتی یهو یه جایی گیر می افتی اشتباهات گذشته رو تکرار نمی کنی... چقدر خوبه این همه خوشبختی.. چقدر خوبه که خدا رو داری... چقدر خوبه که دلت رو با همه ی نرگسی های دنیا رو داری... چقدر خوبه که به لبخند خدا ایمان داری... به مهربونیش.... چقدر خوبه که به دلت ایمان داری.. به درستیش ، به استقامتش ....

چقدر خوبه که می دونی اشتباهت کجاست و دیگه تکرارش نمی کنی.. چقدر خوبه.... چقدر خوبه که بزرگترین نعمت های دنیا رو یه جا داری.... تو.. تویی که کوچولویی.. تویی که اصلا بهت نمی آد این همه نعمت داشته باشی .. تویی که لیاقت داشتن اینهمه نعمت رو نداری ، ولی داریشون....

چقدر خوبه که........ این جای خالی بمونه و دل منو و کلمه ای که باهاش این جمله رو پر می کنم....

چقدر خوبه....

مگه می شه یکی اینهمه خوشبخت باشه؟...

...

ریمینینگ وردز ۱: کلاس نارندگی به خوبی داره پیش می ره! نمی دونم چرا تو خیابونا دوست دارم آرتیس بازی در بیارم همین اول کار! {نیشخند}

ریمینینگ وردز۲: از خدا می خوام کمکم کنه....

ریمینینگ وردز ۳: خونه ی عمه بودیم. همه جمع بودن. مامان صحبت از ازدواج من و تعریف کردن از داماد ندیدش کرد و قربون صدقش رفت! دختر عمه گفت حمیده که اخلاقش خیلی خوبه. مامان هم نگام کرد و گفت مامان بزرگش که غش می کنه واسش! {لبخند}

ریمینینگ وردز۴: تو فکرم یه روز پیتزا بگیرم برم خونه ی مامان بزرگ و دو تابی مجردی کیف کنیم باهم! {چشمک}

ریمینینگ وردز۵: می خوام بپرم بغلت کنم...

ریمینینگ وردز۶: حساسم. احساساتیم. قبول دارم. ولی به وقتش ، جلوی بعضی آدم ها اونقدر محکم و سختم که گاهی خودم تعجب می کنم. می دونم کی باید محکم و سخت باشم و کی ظریف .. واسه ی همین توی تهران هم می دونم چیجوری باید باشم و رفتار کنم که گرگ منو نخوره! (این جواب آخرین کامنت پست قبل بود.)

.....

دور و برت رو نگاه یم کنی .. شلوغه ؛ خیلی... همه هستن ولی تو چشمت رو دوختی به یه جای خالی... یکی میگه وای چه قدر آدم اینجاست.. به جای خالی نگاه یم کنی و می گی :"خیلی تنهام اینجا...."

شنبه 3 مرداد1388 ساعت 3:51 بعد از ظهر |