تبليغاتX
دو خط موازی...
يكي از دوستان منو دعوت کرده به یه بازی ، که "یک روز رویایی" مون رو بنویسیم...

هرچند شاید همه حدس بزنن اون روز رویایی چیه. روزی که خیلی بهش فکر کردم.. روزی که بهای چند سال انتظار رو داره. روزی که خیلی خیلی شیرینه... روزی که تو هستی، من هستم، کنار هم، باهم ، اون روز به همه می گیم ما مال همیم... مال ِ مال ِ مال ِ هم...

توصيف اون روز فقط توي ذهن و قلب من و تواِ.. شايد خيلي خصوصي تر از اوني باشه كه اينجا بگم...فقط بگم كه براي توصيف اين روز رويايي مي تونم صفحه ها بنويسم... روزي كه شايد هر لحظه بهش فكر مي كنم.. روزي كه وقتي ديگراني رو كه اين روز رو تجربه كردن مي بينم، توي چهره ي اون ها اون رو مجسم مي كنم... روزي كه قشنگه خيلي قشنگ... روزي كه به قول دوست خوبم ،" ما باهم ، هر دو يك جاييم و ريه هامان در يك هوا غرق مي شوند..."...

من با نفس تو نفس مي كشم.. تو با خنده هاي من... من و تو باهم به خدا لبخند مي زنيم ، شكر مي كنيم باهم بودنمان را. مي گرييم براي رسيدنمان... و مي بوسيم دست هايي كه دعا كردند ما مال هم باشيم...

هر وقت به اين روز فكر كردم به خودم گفتم مطمئنم اون روزي كه پيمان بستنمون رو روي لب هام جاري مي كنم ،‌بي شك گريه مي كنم... باور اين كه پيش تو باشم ، براي هميشه ، اشك شوق داره، اشك سپاس...

روزي كه با تو پيمان مي بندم، روزيه فراتر از يك رويا.....

دوستت دارم نازنين من...

....

ريمينينگ وردز ۱: وقتي نگرانتم همه ي دنيا گنگ مي شه واسم. هيچ كاري نمي تونم بكنم.. حتي يه لقمه غذا هم نمي تونم بخورم... مگه مي شه نگران حال تو بود و آسوده هم بود؟...

ريمينينگ وردز ۲: درس ها به طور عجيبي سنگين شدن. امتحانات فشرده و صد البته سخت. خيلي سخت. عذر من رو براي كم گذاشتن واسه ي بهترين دوست هاي دنيا رو بپذيريد.

ريمينينگ وردز۳: چه قدر جاري كردن "خدايا شكرت " به آدم آرامش ميده... آرامش اينكه داشتن نعمتي رو كه داري توي دلت تثبيتش مي كني.... اين عاليه...

ريمينينگ وردز۴: يكي بهم گفت: تو لياقت خيلي چيزهاي خوب رو داري. گفتم نه. اين نعمتي كه دارم از خوش اقباليه نه لياقت. وگرنه من لايق شاهزاده ام و عشقش نبودم... مي دونم لايقت نيستم.. هنوز هم نمي دونم به چه خوبي نكرده صاحب تو شدم...

ريمينينگ وردز۵: هنوز زوده از اون روز رويايي بنويسم.. شايد كمي زوده...

ريمينينگ وردز۶: مي خوام باز هم بگم، چقدر دوست دارم "شاهزاده ي من " صدات كنم.... انگار اين لقب پر از تنفسه.. پر از هواست...

دوست دارم رويايي ترين شاهزاده ي دنيا...

بعد نوشت: به خاطر حضور بعضی ادمای ... (می خوام فحش بنویسم، ولی حرمت اینجا خیلی بیشتر از ایناست) مجبور شدم واسه کامنتینگم تاییدیه بذارم. هرچند این کارو اصلا دوست ندارم ولی مجبور شدم..

دوشنبه 31 فروردین1388 ساعت 10:6 قبل از ظهر | 
     

این روزها انگار خیلی قشنگ تر می خندی... شادی، حسابی شنگولی.. می دونم به خاطر من این جوری خودت رو شاد نگه می داری... به خودم دیروز گفتم ببین چقدر عاشقته.... نمی دونم یه روزی می تونم به اندازه ی تو عاشق باشم؟....

خوشحالم... این روزا هر لحظه رو میشمارم تا.... خودت می دونی که بعد از تا چی باید بذاری...  همه می دونن... این روزا دلم بیشتر تنگته.... شب ها جای خالیت رو خوب حس می کنم که نیستی تا اونقدر باهام حرف بزنی تا خوابم بره... نیستی تا آرومم کنی تا همه ی دنیا رو بغل کنم و بخوابم... چقدر دلم برای آغوشت تنگه...... همون امن ترین جای دنیا....

چند ساله که باهمیم... چند ساله هر لحظه باهمیم... گاهی فکر می کنم اگه تو نبودی چقدر بی معنی بود زندگیم... گاهی فکر می کنم اگه تو نبودی به چه امید زندگی می کردم... یه زندگی بی هدف و بی معنی... حالا که تو هستی هر لحظه منتظرم تورو داشته باشم.. هر لحظه منتظرم باشی... صدای تو، نفس تو ، بوی تن تو....

یکی از دوستام داشت از ناراحتی این که هیچ عشقی رو توی زندگیش نداشته می گفت... دیدم راست می گه.. بی انگیزه است ، بی هدف، بی هیچ شیرینی توی زندگیش... و همون لحظه یه لحظه لبخند نشست روی لب هام.... چقدر خوشبختم، نه؟

وقتی باهم حرف می زنیم ، گاهی میون حرف هات فقط به این فکر می کنم که چقدر باهم خوشبختیم... خوشبخت خوشبخت.. می دونم هیچ کدوممون  با هیچکی نمی تونیم اینجوری بخندیم، اینجوری ذوق کنیم ، اینجوری نفس بکشیم.... من و تو یه نفر بودیم، از همون اول....

این روزها ریه هام پر می شه از خنده های تو، از نفس های تو، از بودن تو... -بغض کردم..-

بهم گفتی :"همه کِسم باش.. عمرم باش، نفسم باش.. بانوی خونم باش...".... و من و تو شدیم همه کِس  ِ هم.... من و تو... چه ترکیب قشنگی....

نوشتن از تو تمومی نداره زیباترین ِ من...

دوسِت دارم... همون جمله ی همیشگی...

...

ریمینینگ وردز۱: این قالب فوق العاده رو استاد بزرگ بلاگفا، حسن آقای الماسی زحمتش رو کشیده. امروز که وبم رو باز کردم اینقدر ذوق کردم که نگو. اون جمله ای که همیشه واسه تو می نویسم اون بالا با خط خودم خودنمایی می کنه تا هر وقت خوندمش یه لبخند بیاد رو لبم... حسن آقا این قالب رو به عنوان اولین هدیه ی بهم رسیدنمون بهم داد... وقتی این جمله رو گفت اینقدر خوشحال شدم که  بهم رسیدنمون واسه همه اینقدر قشنگه.... باز هم بی اندازه ازتون تشکر می کنم حسن آقا، فوق العاده زیباست این قالب.. شاهزاده ی من ، می بینی چه دوستن نازنینی داریم...

ریمینینگ وردز۲: صمیمی ترین دوست زندگیم داره ازدواج می کنه و بعد از اون عازم یکی از دانشگاه های خارج از کشوره. به لحظه دلم گرفت وقتی گفت فلانی اومد خونمون تا مادرم ببیندش. او داره می رسه و من و تو هنوز باید صبر کنیم...

ریمینینگ وردز۳: همین دوستم که می گم تی اِی دانشگاه صنعتی شریفه. منم الان باید مثل اون بودم، از بهترین های شریف. چیزی که همه انتظارش رو ازم داشتن که شاید به خاطر سابقه ی تحصیلی ام زیاد دور از ذهن نبود.. ولی نشد. می بینی دنیای آدما چیجوری یهو عوض می شه... دلم واسه بهترین بودنم تنگ شده...

ریمینینگ وردز ۴: دانشگاه صنعتی شریف... هنوز هم ایده اله واسم و هنوز هم تو خیالمه که شریفی باشم.

ریمینینگ وردز ۵: من فقط منتظر چند روز دیگه ام... همین...

...

دوست دارم عزیزترینم....

بعد نوشت: بدجوری دارم با قالبم کیف می کنم! {آیکن ذوق + ندید بدید!}

بعد نوشت۲: اينروزها براي سر نزدن به دوستاي خوبم دليل قانع كننده اي دارم. وقتم اين روزا كمه. عذرخواهي من رو بپذيريد.

جمعه 28 فروردین1388 ساعت 12:32 بعد از ظهر | 
     

از روی غصه زیاد تا به حال گریه کردم ولی از روی شادی.... نمی دونم. شاید هیچ وقت ، و شاید ونقدر دوره که یادم نمی اد... دیشب ناخودآگاه اشک شوق ریختم ... وقتی خبر دیدن تو رو فهمیدم... وقتی فهمیدم بلاخره با تو بهار خیلی زیباتر می شه برام... وقتی فهمیدم انگار با هم می تونیم تو این بهشت نفس بکشیم.... وقتی تصور کردم زود می بینمت و دلم پر می کشه طرفت...

حتی الان هم اشک توی چشمامه... این بهشت، اینجا، با تو... تازه اسمش بهشت می شه نه؟ باز بوی تن تو، باز چشم های تو، باز نگاه تو... باز هم تو... هر وقت که خودت رو به چشم هامهدیه می کنی فقط خیره نگاهت می کنم... خیره ی خیره... و توی دلم هزار بار می بلعمت با همه ی وجودم... که مست بشم از بودن با تو...

گفتی با تومست می شم... گفتی می خوام باهات از زمین جدا شم، وقتی با تو ام روی زمین نیستم، انگار دارم پرواز می کنم... گفتی می خوام با تو باشم تا منو از زمین جدا کنی...

باز گرماي دست هات، باز زيبايي لب هات... گيرايي چشم هات.... باز هم شوخي من و تو و خنده هاي از ته دل ما.... و قدم هاي من و تو، كه فقط وقتي باهميم با كسي همراهشان مي كنيم... هنوز هم يادم نرفته قولي كه به تو دادم ... "فقط قدم هايم را با تو همراه مي كنم...."

كاش زود همان روزي بيايد كه مي خواهم...

تورا عجيب دوست دارم...

...

ريمينينگ وردز ۱: توي پست قبلي ما يه سوتي تايپي داديم اونم "شازمان" بود عوض سازمان! بابا ما خمار سمپاديم داداش!{زبان}

ريمينينگ وردز۲: آهنگ بلاگ رو عوض كردم. زحمت نوشتن كد آهنگ رو آقا رحيم كشيدن. اين آهنگ رو خيل يدوست دارم و روزي ۱۰۰ بار شايد گوش مي دم. اون تيكه هاي خدافظي اش رواگه بذاريم كنار باقيش تمام حرف هاي منه... خيلي اين اهنگ رو دوست دارم...

ریمینینگ وردز۳:اینم باقی افتخارات من! (اینا به ترتیب زمانی نیستن هرچی یادم میاد رو می نویسم.)

-مقام دوم استانی مسابقه ی شعر توی دبیرستان.

-راه اندازی گروه نجوم سمپاد-مرکز خودمون- ، برگزاری اولین همایش نجوم سمپاد با حضور اساتید برجسته ی نجوم ایران اقان پوریا ناظمی ، اشین زاکاریان ، بابک امین تفرشی، محسن ایرجی.

-شرکت در رصد گذر زهره از مقابل خورشید -این اتفاق هر ۲۰۰ سال یک بار اتفاق می افته- ، شرکت در مسابق هی اینترنتی رصد گذر زهره و از منابع غیر موصق -املاش رو بلد نیستم! - کسب رتبه ی هفتم جهان در این ماراتن- (تیمی)

-برگزیده شدن مقاله ی گذر زهره از طرف سمپاد و حمایت مالی این کا توسط سازمان ملی پرورش استعداد های درخشان

-کسب رتبه ی دوم مقالات فیزیک به خاطر مقاله گذر زهره در پنجمین همایش راه المپیاد-دانشگاه تهران

-برگزیده شدن طرح وسیله ی کمک آموزشی ریاضی در فراخوان خانه ی ریاضیات و کسب ۱۴۴ امتیاز از مجموع ۲۰۰ امتیاز (بالاترین امتیاز ۱۸۰ بود، در این فراخوان معملمین ریاضی هم شرکت داشتند) -سال سوم دبیرستان

-این یکی از چیزهاییه که همیشه واسم یه فرصت بزرگ و یه افتخار بوده: سال اول دانشگاه پیشنهاد ترجمه ی سایت یکی از شرکت های صنعتی بهم شد.

- سال اول  دانشگاه پیشنهاد تدریس در کلاس های کمک آموزشی زبان انجمن دانشکده رو داشتم.

-دبستان که بودم واسه ی بازی توی یه فیلمی انتخاب شدم که مادر پدرم اجازه ندادن بازش کم توش، و منم یه بازیگر معروف نشدم! {زبان}

-توی راهنمایی هر سال توی المپیادهای ریاضی اینا رتبه ی استانی می آوردم. -اول تا سوم-

- کسب رتبه ی ۱۰ استانی آزمون ورودی مدارس نمونه دولتی

- برای آزمون ورودی سمپاد، چون من راهنمایی سمپادی نبودم ، توی این آزمون فقط ۱۱ نفر از مدارسی غیر از سمپاد برای ورود به دبیرستان انتخاب می شدند که من از بین ۳، ۴ هزار شرکت کننده جزو اون ۱۱ نفر قرار گرفتم که تا آخر عمرم هم این یه افتخار واسم می مونه. چون واسه به دست آوردنش خیلی تلاش کردم.

-برگزیده شدن مقاله ی ارسالی به همایش ریاضی دبیرستان سمپاد قزوین و بروجرد.

-ولی قبولی توی دانشگاه اصلا وسم افتخار نیست چون دانشگاهم رو اصلا دوست ندارم!! ولی خوب همین که فقط یه ماه خوندم واسه کنکور و بعد دانشگاه سراسری قبول شدم توی رشته ای که دوست داشتم یه افتخار بود واسم! {چشمک}

فعلا همینا رو یادم میاد اگه بیشتر یادم اومد می گم! {چشمک}

ولی یه چز دیگه که خیلی همیشه افتخار می کنم ،نوشتن اینجا و بلاگفایی بودن و داشتن این همه دوست خوب اینجاس...

...

ولی همه می دونن بزرگترین افتخار من ، تویی... تو... تو همه ی افتخار زندگی منی...

دوسِت دارم...

چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت 5:1 بعد از ظهر | 
     

وقتی داشتی حرف می زدی می خندیدی... چقدر خندیدنت رو دوست دارم... چقدر خندیدنت قشنگه ... خیلی قشنگ... وقتی می خندیدی انگار همه ی شادی دنیا میومد توی دلم.حتی اگه خیلی هم ناراحت بودم و می خواستم بروی خودم نیارم که دارم خنده هات معجزه می کنن باهام...

خنده هات معجزه می کنن باهام....

کاش می شد پیشم بودی و خندیدنت رو که به اندازه ی همه ی دنیا واسم ارزش داره رو می دیدم... کاشکی بودی اینجا پیشم...

جالبه که با یه دوستات بری بیرون ، همه بخندن و تو وانمود کنی که داری می خندی.. هر بار هم که می خندی به خودت بگی "داری به زور می خندی؟" .. دیروز من اینجوری بود.. بی تو ، حتی بهترین لحظه های زندگیم هم بدترینن... بی تو نه خنده رو می خوام، نه زندگی رو، نه شاد بودن رو.... نه بودن رو....

دلم می خواد کنار تو نفس بکشم.. کنار تو نفس کشیدن چقدر لذت بخشه...

گاهی می ترسم.. می ترسم نکنه یه روزی دوست نداشته باشم... نکنه... و این فکر همه ی وجودم رو بهم می ریزه... گاهی از ته دل از خدا یم خوام که تو رو همیشه واسه ی من و قلبم نگه داره.... حتی اگه لایقش نیستم.. من بی تو می میرم.....می میرم...

می دونی هر جمله ی عاشقانه ای بخوام بگم، هر ترکیب ادبی، هر کلمه ای بیشتر و ساده تر از این جمله ی همیشگی حرف دل من رو به این خوبی نمی زنه.. "دوست دارم..."... همین!

...

ریمینینگ وردز۱: واسه ی من، او، واسه ی دلامون دعا کنین.... همیشه... چشم های ما به دست های مهربان شما عجیب ایمان داره...

ریمینینگ وردز۲: می دونی گاهی اینکه دیگران بهت غبطه بخورن به ادم خیلی کیف می ده.. اینکه این احساس رو بهت می ده که اونقدر نعمتی که داره قشنگه و موقعیت تو زیباست که باعث شده دیگران بهت غبطه بخورن..

ریمینینگ وردز۳: دیشب تو خیابون یه پیرزن پیرمرده رو دیدم که چه قشنگ داشتن باهم حرف می زدن. به دوستم گفتم چه لاوی واسه هم می ترکونن! دوستم گفت عشق واقعی همینه دیگه... که بعد از سال ها هنوز هم مونده...

ریمینینگ وردز۴: چون دفعه ی پیش خیلی دشنام خوردم که چرا کاری که بهم پیشنهاد شد رو رد کردم نیاز دیدم که باید حتما توضیح بدم که بدونین خیلی هم مغزم پاره سنگ بر نمی داره! {زبان} واسه این کار اوکی شدم ولی باید از ۲:۳۰ تا ۹:۳۰ شب توی موسسه می بودم. به نظرتون درسای منو کی می خوند اونوقت! {زبان} هرچند با حقوق و موقعیت خوبش خیلی وسوسه شدم برم....!

ریمینینگ وردز۵: نسرین منو به یه بازی دعوت کرده که باید افتخارات خودمون رو بگیم. تیکه تیکه افنخارات بی اندازه ی زندگیم {زبان} رو توی این پست و پست های بعدی می گم:

- آمادگی که بودم تک خوان گروه سرودمون بودمو بچه اکتیو اونجا! یه بار واسه ی یه جشن دانشجویی رفتم بالای سن و مجری ازم پرسید اومدی چی بخونی عمو جون؟ گفتم ایت الکرسی. منم خوندم. بعد اونقدر سالن واسم دست زدن و تشوبقم کردن که هنوزم که هنوزه بعد از ۱۴ ،۱۵ سال هنوز اون روز شیرین رو فراموش نکردم.

-چهارم ،پنجم دبستان و سال اول راهنمایی بطور متوالی مقام اول تیمی کشوری نشریه دیواری کانون پرورش فکر کودکان و نوجوانان رو کسب کردم.

-سال سوم راهنمایی رئیس شورای دانش اموزی و فرمانده ی دسته ی علمی بسیج بودم.

- قبولی ام توی شازمان ملی پرورش استعداد های درخشان، اونم قرار گرفتن توی تیم قبولی ۱۱ نفره از بین ۳، ۴ هزار نفر از بزرگترین افتخارای زندگیمه.

اینا ما دوران طفولیتم بود که گفتم باقیش رو توی پستای بعدی می گم. {چشمک}

...

مـِین ورد:وقتی تو دوست داشتنی هستی نمی شه تورو دوست نداشت.... دوسِت دارم همه لبخند زندگی من...

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت 12:24 بعد از ظهر | 
     
تو رو دوست دارم.. خیلی زیاد... یکی داشت از کسی که دوست داره حرف می زد، گفت " اون مثل خونیه که توی رگ هامه..." گفتم "عین نفسیه که می کشی.. عین زندگی ای که داری لمس می کنی.نه؟" گفت دقیقا.. بهش گفتم همه ی اینا رو من تجربه کردم... همه شون رو... گفت واسه همینه عشقتون رو باور می کنم...

می بینی همه به خوبی می دونن عشق من و تو ، خود ِ خود ِ عشقه.... ي هيچ اغراقي مي گم توي تمام نفس هام تو رو حس مي كنم.. حس كه نه.. انگار اين تويي توي وجود من كه داره نفس مي كشه.. بهم گفتي چند ساله هر لحظه با هميم.. هر لحظه.. كفتم چند ساله هر لحظه باهم نفس مي كشيم... با هم زندگي مي كنيم.. گفتي خيلي قشنگه نه؟.....

تورو هيچ چيزي از من نمي تونه جدا كنه... اين روزا خدا هم هر روز بهم نشون مي ده كه چقدر دوسِت دارم.. انگار مي خواد بهم بگه "هي! يادت نره چقدر عاشقشي..."صداي خدا رو ، لبخندش رو هميشه حس مي كنم...هميشه....

**من تورو بيشتر از هر روزي كه مي گذره... بيشتر از هر لحظه.. بيشتر از هر زماني كه سپري مي كنم دوست دارم... من.. هيچ كس نمي تونه تورو از من جدا كنه.. هيچ كس! حتي خودم!!! هميشه مال من بمون..... هميشه.... دوست دارم همه ي .... (نتونستم هيچ كلمه اي رو توي اين جاخالي بذارم.. همه ي كلمه ها رو گفته ام.. ولي هيچ كلمه اي نيست كه بتونه اين جاي خالي رو به خوبي پر كنه..)

تورو بيشتر از همه دوست دارم.. در برابر تو و مهري كه به تو دارم انگار هيچ كسي رو دوست ندارم.. دوسِت دارم عزيزترين من...

...

ريمينينگ وردز۱: بند ** ، شايد صادقانه ترين حرفي بوده كه تا به حال اين جا براي تو زدم...

ريمينينگ وردز ۲: پريروز يه پيشنهاد كار داشتم. به دلايلي قبول نكردم. اين سومين پيشنهاد جدي كاره كه بهم مي شه.

ريمينينگ وردز ۳: امروز براي اولين بار در تاريخ دانشجويي من يه استاد بهم افتخار كرد!!{زبان} و گفت تا به حال دانشجویی به خوبی تو نداشتم! کلی از این سخن مسرور و خجالت زده شدیم!!

ریمینینگ وردز۴: تا به اینو دیدم گفتم چه فرشته ی نازی! یه فرشته ی کوچولوی ناز که معصومیت رو می شهخوب توی صورت کوچیک و شیرینش دید..

ریمینینگ وردز۵: این جمله رو اینجا دیدم و دیدم چه جمله ی زیباییه برای بیان حس من:

"چشمانم را به روی همه کس میبندم... تمام نگاهم را برای تو کنار می گذارم..."

ریمینینگ وردز ۶: تو رو با همه ی حرف هات، مهربونیات، حتی با همه ی اخم ها و دلخوریات دوست دارم..

ریمینینگ ورزد۷: این فاصله و دوری و دلتنگی و بی تابیم رو خیل یبیشتر از اون رسیدن های اتفاقی دوست دارم. رسیدن های اتفاقی که شاید هیچ وقت نفهمه چه قدر زود یه شروع دوباره رو بی هیچ لذت و انتظاری شروع کرده... { این نوشته مخاطب خاص دارد}

.....

تورو عجیب دوست دارم...

چهارشنبه 19 فروردین1388 ساعت 4:38 بعد از ظهر | 
     

گاهی وقتا که فکر می کنم می بینم اونقدر دوست دارم و اینقدر توی جون و قلبم جا باز کردی که حتی خودم هم نمی دونم چقدر... فقط می دونم بیشتر از اونی که می دونم دوست دارم.... یه لحظه فکر کردم اگه یکی دیگه جای تو بود چیجوری می شد. دیدم نه ذوقی دارم واسه ادامه ی زندگی نه دلیلی نه انگیزه ای.نه مثل همیشه با ذوق از آینده ام حرف می زنم ، نه حتی دلم می خواد حرف بزنم.. انگار اگه تو نبودی هیچ کس دیگه ای رو انتخاب نمیکردم. هیچ کس دیگه ای رو.. اون موقع بود که فهمیدم هیچکی مثل تو نمی شه. فهمیدم واقعا دوست دارم..

دلگیر نشو چرا وقتی نیستی غمگین می شم و به زمین و زمان بد می گم... بغض نکن وقتی گلایه می کنم که کم دارمت.. به قول خودت من اگه تو ۲۴ ساعت ، ۲۳ ساعت و ۵۹ دقیقه هم با تو باشم باز هم دلم بهانه ات رو می گیره...

تورو دوست دارم عجیب... گلایه کردم و گفتم توی روز کم پیشمی، کم دارمت.. بغض کردی.. گفتی تو چی می خوای بکنم من، بگو من همون رو بکنم... بغض که کردی همه ی دنیا واسم گنگ شد.. دوست داشتم پیشم بودی و بغلت می کردم و نمی ذاشتم غم به دلت بیاد.... دوست داشتم به اندازه ی همه ی دلتنگیامون که هردومون رو اذیت می کنه توی آغوشم می فشردمت... دوست دارم پیشم باشی همه ی زندگی من... می شه؟ یعنی می شه یه روزی من و تو واقعا همدیگه رو بغل کنیم؟ آروم بشیم؟ می دونی چه مدت طولانیه که توی آغوش نگرفتمت؟....

شونه ام رو بوسیدی.. اولین باری که از هم جدا شدیم باز برای یه مدت طولانی... دلم برای لب هات تنگ شده.. خیلی تنگ..... برای چشم هات که وقتی می خندی همه ی دنیا زیبا می شه.. همه ی دنیا.. انگار آسمون میاد توی چشم هات... دلم بودن ِ با تو رو مي خواد... عجيب دلم مي خواد... - اشكام طاقت نياوردن، چشم هام خيسن الان...-

دوسِت دارم.... همين...

...

ريمينينگ وردز ۱: کوچولوی نازنین حسن آقا، استاد بزرگ بلاگفا!، هم بدنیا اومد. حالا حسن آقا می شه "تازه بابای بلاگفا" {چشمک} قدمش پر از خیر و برکت.. کاش همین روزهای اول زندگی همه ی فرشته ها هزار دعا برای خوشبختیش راهی گهواره اش کنن... ولکام سوییت هارت..

ریمینینگ وردز۲:راست می گن این فیس بوک اعتیاد آوره ها!از ۳۶۰ بیشتر به آدم کیف می ده! هرچند من توی هیچکدومشون زیاد فعال نیستم!! {نیشخند}

ریمینینگ وردز۳:" این" هدیه، تقدیم به همه ی شما دوستان مهربونی که هیچ وقت ، هیچ وقت تنهام نذاشتین. می خواستم واسه عید بذارمش تو وبم ، ولی گذاشتم بعد از تعطیلات که بچه ها همه بر می گردن.دست حسن آقا درد نکنه به خاطر خوشگل کردن متن هاش. امیدوارم با گرمترین سپاس ها که تقدیمتون می شه،  بپذیریدش..

ریمینینگ وردز۴: همیشه بخند برام، باشه؟ نخندی می میرم... خنده ی تو مثل هواست برای دل این کوچولوی غرغرو....

ریمینینگ وردز۵: چه لذتی داره با بچه های دبیرستان، سال بالایی ها سال پایینی ها حتی کسایی که ۱۰ ،۱۲ ساله فارغ التحصیل شدن یه جا دور هم جمع بشی و دوباره خاطرات رو مرور کنی.. "پانزدهمین همایش فارغ التحصیلان سمپاد"

...

... همیشه دوست دارم مهربان ترین فرشته ی دنیا...

شنبه 15 فروردین1388 ساعت 12:14 بعد از ظهر | 
     

اگه تمام دنیا جمع بشن و بگن که من تورو دوست نداشته باشم، نمی شه.. تو حکایت این شعری : .. تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی... یادته اولا بهت می گفتم تو پاره ی تن منی؟ حرفمو پس می گیرم.. تو پاره ی تن من نیستی تو همه ی منی.. همه ی وجود من... همه ی زنده بودن من... اونقدر بهم نزدیکیم اونقدر مال همیم اونقدر نفسمون با هم یکیه که  واقعا یکی هستیم... امروز که داشتم بهت فکر می کردم اومدم امتحان کنم ببینم می شه منو تو وجودمون از هم جدا شه یا نه... چند ثانیه بعد از این فکر یه لبخند مسخره آمیز به خودم زدم و گفتم نمی شه!.. و یه لبخند سرمستی از اینکه من و تو همیشه یکی بودیم... همیشه. حتی اون زمانی که آفریده شدیم و حتی هم دیگه رو نمی شناختیم.. منو تو ایمان داریم که برای هم افریده شدیم، نه؟ خودت هم گفتی. همیشه ، اون اولا ، حالا و حتم دارم در آینده هم می گی .. ما فقط و فقط برای هم آفریده شدیم...

داشتم رادیو گوش می دادم یهو از امام رضا حرف زد، چند صد کیلومتر با مشهد و حرم فاصله دارم ولی یه لحظه حس  کردم تو حرمم، دعام رو زیر لب گفتم و چشم ها خیس شدن، یه لحظه که به خودم دیدم اینجام.. تو ماشین کنار خیابون مرکزی شهر... حس خوبی بود.. حس زیارت ازهزار  کیلومتر این ور تر.....

دوست دارم باز هم از تو بنویسم... حرف های من از تو تمامی ندارد... تو تمام نمی شوی.. هیچوقت تمام نمی شوی برای من.. وبرای همه ی آنهایی که می دانند یا نمی دانند تو عزیز ترین فرشته ی زمین و آسمانی... دوست دارم بگویم تو عزیز ترین و زیباترین فرشته ای. هر که هر چه می خواهد بگوید،  برای من تو همین هستی که گفتم... توبرای من  یکتایی.. نظیر نداری... چقدر خوشحالم که  می دانم وقتی من و تو در کنار هم، در آغوش هم، پیش هم باشیم خدا هم لبخند می زند.... من و تو و خدا... چه مجموعه ی بی نظیری می شویم ما...

می خواهم هزار بار بگویم.. هزار بار فریاد بزنم، هزار بار بنویسم،  بگویم که... تو را با همه ی جان و تن می خواهمت.. می پرستمت...

دوستت دارم همه ی همه ی همه ی کلمه های من....

ریمینینگ وردز 1: از اول بهار خاطراتمان را میان دفتری زیبا ثبت می کنم.. برای خاطر آنکه تا همیشه ثبت شوند لحظه های عاشقی من و تو...

ریمینینگ وردز2:  صفحه ی اول دفترچه خاطراتم یه جمله ی قشنگ نوشته بود، دوسش داشتم ، چه قشنگه اگه همیشه اینجوری باشیم :

Heavenly father, let us be slow to judge & quick to forgive, show patience, empathy & Love!

ریمینینگ وردز 3: توی ماشین بودم توی حیاط بیمارستان... چه سکوت قشنگی اونجا بود.. من که همیشه یه آهنگی دارم گوش می دم دستگاه پخش رو خاموش کردم و خواستم به همه ی اون سکوت گوش بدم.. چیزی که کمتر گیر همه ی ما میاد... هوای اونجا منو یاد جایی انداخت که قراره با هم باشیم... صدای پرنده ها این سکوت رو زیباتر می کرد.. چاشنی بوی نسیم هم به این سکوت اضافه کن... چی می شه...

ریمینینگ وردز 4: نسرین من رو به یه بازی دعوت کرده، و خواسته قانون های بازی زندگیم رو بگم، اینم بعضی از قانون های زندگی من:

۱:: بخاطر دلت زندگی کن.. هرچی که دلت بگه مبارکه.. ایمان دارم که حتی خدا هم انسان ها رو با دلشون مواخذه می کنه... مهم اعتقادات قلبی تو هستن که ممکنه با هیچ کلمه ای هم نشه نوشتشون، نه کلمه ها و عبارات ظاهری که ممکنه باهاشون موافق نباشی..

۲:: اگه می تونی گره از کار کسی باز کنی تردید نکن.. نگذار کسی در تب و تاب براوردده شدن نیازی باشه که قدرت رفع اون نیاز توی دست های تو هست... کمکش کن و لحظه ای برای این کمک تردید نکن...

۳:: اهمیت نده دیگران چه کاری رو کمتر می کند یا برای چه کاری ارزش قائل نیستن. اگه دلت می گه یه کاری درسته و باید انجامش بدی ، انجامش بده.  حتی اگه توی دنیا هیچ کسی هم اون کاررو انجام نمی ده...

۴::: بگذر.. از خطای دیگران بگذر و ببخششون. اگه کسی کار اشتباهی کرد و لحظه ای ناراحتی یا پشیمونی رو توی چشم هاش دیدی ببخشش (چون همیشه دیگران سخت می بخشیدنم با خودم عهد کردم دیگران رو زود ببخشم..)

۵:: مهربانی کن.. با همه... لحظه ای لبخند دیگران از شادی به اندازه ی همه ی دنیا لذت بخشه...

۷:: اگه اشتباهی کردی عذر خواهی کن. مهم نیست طرف مقابلت چقدر مغروره یا تو چقدر مغروری، حتی مهم نیست که او هم در برابر کار تو کار اشتباهی انجام د اده. اگه اشتباهی کردی باید عذر خواهی کنی..

۸:: این حرف رو از مادرم همیشه یادمه، حق بگو حتی اگه به ضررته...

۹:: یادت باشه همیشه که خدا زورش از همه بیشتره.. یادتب اشه هرکس به خدا اعتماد کنه خدا نیاز هاش رو برطرف می کنه... بدون که یاد کردن از اون بهرتن آرامش دنیا رو بهت می ده....

فعلا همینا رو یادمه که بگم..

...

ولی یه قانون روفراموش کردم.. تو همه ی قانون زندگی منی.. همه ی چیزی که به زندگی من نظم و جهت و زیبایی می ده...

دوست دارم....

 بعد نوشت:: یک شنبه ۱۹:۲۶:

داشتم خاطره هامون رو می نوشتم که بابام اومد تو اتاقم و بهم خبر داد که دختر همکارش توی تصادف فوت شده. ظهر بهمون گفت که یکی از همکاراش تصادف کرده و دخترش فوت شده ولی بهمون نگفت کی بوده. بهم گفت خیلی ناراحت شدم... یه دختر شاد و شنگول و خندون که دو تا بچه ی کوچولو داشت. تا بابام گفت گفتم محبوبه؟ گفت آره... گفت به مادرت نگیا می فهمه ناراحت می شه.. آخه خیلی هم رو می شناختن... گفت به بچه ها هم نگی بذار کم کم بفهمن... یه جورایی خیلی از حرکت بابام خوشحال شدم که اینقدر باهام راحت بود و محرم دونست منو که اومد به من گفت... حس خیلی خوبی بود...

واسه شادی روح مهربون محبوبه ی عزیز و باز گشتن زود آرامش به خانواده اش و همسر و کوچولوهاش یه صلوات ،جاری کن روی لب های زیبات...

بعد نوشت:

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها.... چرا ثانیه ها بی تو این همه کش می آیند؟ اگر این چند روز برای هر لحظه ی دلتنگی ام یک دانه تسبیح می انداختم تا حالا هزار هزار  تسبیح را ختم کرده بودم... دلم عجیب برای تو تنگ است...

شنبه 8 فروردین1388 ساعت 8:27 بعد از ظهر | 
     

داشتم با یکی اون قسمت از فیلم که حکایت دیدار یوسف و زلیخا رو می گفت نگاه می کردم. –نخندین-  قسمت قشنگی بود اون عطش دیدار و ذوق نگاه و عشقی که موج می زد میون کلام زلیخا.... یه لحظه به کنار دستیم نگاه کردم ، جوری  با حسرت داشت به این عشق نگاه می کرد که... معلوم بود تا حالا عاشق نشده، با غبطه به دیدار و حرف ها و عشقشون نگاه می کرد.. همون لحظه یه لبخندی نشست رو لب هام.. بهش نگاه کردم و توی دلم گفتم تو حسرت چیزی رو داری که من با همه ی وجودم ، با پوست و گوشت و خونم دارم درک می کنم... حس قشنگی بود.. فخر فروختن به نگاهی که پر از حسرت بود ، و من چقدر خوشحال بودم از اینکه این حسرت توی چشم های من نیست... توی نگاه من نیست... چه قدر خوشحال بودم که دلم مهمون حسیه که  می شه به خاطرش به همه ی دنیا ، به همه ی همه ی دنیا  پُز بدی... این اوج خوشبختیه..... نه؟

یادته اون اولا گفتی یه چیزی ته دلم وول می خوره! یه لبخند آروم زدم از ته دلم... خودت هم می دونستی اسمش چیه... من هم می دونستم....  و راست گفتند دل به دل راه داره.. دل من و تو چه خوب هم به هم راه داشت....  هیچ وقت فکر نمی کرم اینجوری با یکی ، یکی بشم.... فکر نمی کردم یکی بشه خون و گوشت و جون و بود و نبودم ...  یکی ، کسی بشه که اگه نفس نکشه می میرم ، اگه نخنده  با همه ی شادی های دنیا بیگانه می شم ، اگه فقط ذره ای درد داشته باشه سلامتی از تنم می ره... بهت گفتم ناراحتم... یهو گفتی نمی دونم چرا وقتی من ناراحتم تو هم ناراحتی.. اینو که گفتی تو اوج ناراحتی لبخند زدم... باز هم بهم ثابت شد که عجیب عاشق همیم...

..

فردا روز مبارکیه.. می دونی که چه روزیه.نه؟ روزی که حتی اسمشم مقدسه...توی سالی که قشنگ شروع شد.. قشنگ تموم شد.... پارسال بهت گفتم می دونی امروز چه روزیه؟ گفتی چه روزی؟ بهت گفتم .. گفتی :".. چه عزیز و مبارک... "... مبارکت باشه این روز نازنین من......

هیچکش مثل تو نمی تونه آرامش رو بهم هدیه کنه.. ارومم کنه.. خوشبختم کنه.... هزار شکر که تو رو دارم...

عاشقانه می پرستمت زیباترین بهانه ی زندگی من...

...

ریمینینگ وردز1: رفتیم عروسی پسر عمو! ملت اینقدر نگاهم کردن که نزدیک بود جلو همه بزنم زیر خنده ! عمو نیومد عروسی.. پسر عمو چقدر غمگین بود، اونم توی بهترین شب زندگیش..

ریمینینگ وردز2: به مامانم گفتم مامان دلم ازت گرفته.. گفت چرا آخه؟ جوری گفت چرا که اصلا یادم رفت واسه چی ازش دلم گرفته بود. کلی دلش گرفت  وقتی گفتم دلم ازت گرفته...

ریمینینگ وردز3:: بهت گفتم تنم درد می کنه یه کم. با ناراحتی یهو پرسیدی کجات؟ قربونت برم که این قدر نگرانم شدی...نگرانی رو از توی صدات خوب می شد فهمید....

ریمینینگ وردز4: نمیدونم این پست خوب شد یا بد. می خواستم خوب و قشنگ حرف بزنم. ببخش اگه نشد.. خوب بلد نیستم حرف بزنم... -اینو خوندی و گفتی این ریمینینگ ۴ چیه آخه؟ خیلی خوب بود که! {چشمک} -

...

دوست دارم همه ی بودن من...

 

پنجشنبه 6 فروردین1388 ساعت 10:45 قبل از ظهر | 
     

شده تا حالا وقتی می ری بیرون و نسیم خنک و خوشبوی بهار که می خوره تو صورتت بغضت بگیره و غمگین بشی؟ شده روزهای بهاری رو که هم شادن تو غمگین باشی که عزیزترین کست پیشت نیست؟..شده هر لحظه فکر کنی کجاست چی می کنه ... شده وقتی می خندی یه لحظه مکث کنی و یادت بیفته که گرمای تنش نیست پیشت....

رفتم بیرون.. همه شاد ،خوشحال ،منم خوب بودم.. تو کوچه که وایساده بودم که سوار ماشین بشم نسیم خنک خورد توی صورتم.. چقدر بوی شکوفه می داد ، نسیم ناب ِ ناب ِ بهار بود.. نسیم خورد توی صورتم ، بغضم گرفت... بو کشیدن این نسیم ها بی او برام صفایی نداره.... هیچ صفایی....

نشستم سر سفره ی سال تحویل ... 40 ثانیه مونده بود.. نگاهم به کـَونت دَون تلویزیون بود.. تسبیح همیشگیم توی دستام و اون قران کوچیک جلوی چشمم.. نمی دونستم چه سوره ای بخونم. هول بودم همه چی از یاد رفته بود، تمام دعاهایی که می خواستم بکنم ... فقط چند ثانیه مونده بود... چشمام ناخود آگاه پر از اشک شد.... فقط زیر لب یه دعایی رو زمزمه کردم.. "خدایا هیچ وقت ازم نگیریش...." گفتم "خدا مواظبش باش.. مواظب سلامتیش باش..." گفتم "کمک کن بهم برسیم...".. و دعای یا مقلب القلوب که چند بار خوندم و وسطش مدام بقیه اش رو یادم می رفت! آخر کار از ته ِ تهِ دلم خوندم ... حول حالنا الی احسن الحال.... خواستم مواظبمون باشه... همیشه مواظبمون باشه... خواستم لبخندش از رو زندگیمون نره.. هیچوقت!...

گفتی سال نوت مبارک.. کاش امسال در کنار هم سال خوبی رو داشته باشیم... منم فقط به اون کلمه ی "کنار هم" زل زده بودم... کاش ،همیشه ،کنار هم....

کاش امسال هم با تو تموم بشه.. با لبخند تو ، با مهر تو، با یاد تو ، با صدای تو... کاش امسال برخلاف سال های گذشته با حضور تو تموم بشه...

دوست دارم بهانه ی لبخند زدن من...

....

ریمینینگ وردز1: عید اومد و مهمونیای طولانی... دل من عید و غیر عید حالیش نیست ، تو نباشی می گیره...

ریمینینگ وردز 2: تو ماشین که نشسته بودم و از کوچه های شهر رد می شدم یه عالمه ماشین جلوی خونه ها می دیدم. همه اومده بودن عید دیدنی.. چه کشور زیبایی داریم که رس های به این زیبایی داره.. و چه مردمان نازنینی... بی نهایت ایرانم رو دوست دارم...

ریمینینگ وردز3: همیشه مهمونی رفتن و مهمونی دادن رو دوست داشتم.. ولی دیگه مهمونیای عید رو دوست ندارم... هرچی تو رو حتی یه لحظه ازم دور کنه رو دوست ندارم...

ریمینینگ وردز4: هدیه ی رفیق های مهربونم آماده است منتظرم یه کم سر بچه ها به خاطر عید خلوت شه بعد بذارمش تو وب.

ریمینینگ وردز 5: این روزا خیلی دلم برات تنگ می شه.. خیلی... اگه گاهی چیزهایی پیش میاد که ناراحتمون می کنه بدون بی اندازه دوست دارم... بی اندازه...

ریمینینگ وردز6: آقا سید منو به یه بازی دعوت کردن که باید بگیم کی وردهایی که دیگران تو سرچ وبمون انجام دادن چیا بوده. " اینم کی ورد های من!"

ریمینینگ وردز 7 : باز هم سال تحویل و سفره هفت سینی دیگر بی تو گذشت.. می شود روزی در کنار لبخند خدا، بوسه ی تو حالم را احسن الحال کند؟....

دوشنبه 3 فروردین1388 ساعت 12:31 بعد از ظهر |