اگه تمام دنیا جمع بشن و بگن که من تورو دوست نداشته باشم، نمی شه.. تو حکایت این شعری : .. تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی... یادته اولا بهت می گفتم تو پاره ی تن منی؟ حرفمو پس می گیرم.. تو پاره ی تن من نیستی تو همه ی منی.. همه ی وجود من... همه ی زنده بودن من... اونقدر بهم نزدیکیم اونقدر مال همیم اونقدر نفسمون با هم یکیه که واقعا یکی هستیم... امروز که داشتم بهت فکر می کردم اومدم امتحان کنم ببینم می شه منو تو وجودمون از هم جدا شه یا نه... چند ثانیه بعد از این فکر یه لبخند مسخره آمیز به خودم زدم و گفتم نمی شه!.. و یه لبخند سرمستی از اینکه من و تو همیشه یکی بودیم... همیشه. حتی اون زمانی که آفریده شدیم و حتی هم دیگه رو نمی شناختیم.. منو تو ایمان داریم که برای هم افریده شدیم، نه؟ خودت هم گفتی. همیشه ، اون اولا ، حالا و حتم دارم در آینده هم می گی .. ما فقط و فقط برای هم آفریده شدیم...
داشتم رادیو گوش می دادم یهو از امام رضا حرف زد، چند صد کیلومتر با مشهد و حرم فاصله دارم ولی یه لحظه حس کردم تو حرمم، دعام رو زیر لب گفتم و چشم ها خیس شدن، یه لحظه که به خودم دیدم اینجام.. تو ماشین کنار خیابون مرکزی شهر... حس خوبی بود.. حس زیارت ازهزار کیلومتر این ور تر.....
دوست دارم باز هم از تو بنویسم... حرف های من از تو تمامی ندارد... تو تمام نمی شوی.. هیچوقت تمام نمی شوی برای من.. وبرای همه ی آنهایی که می دانند یا نمی دانند تو عزیز ترین فرشته ی زمین و آسمانی... دوست دارم بگویم تو عزیز ترین و زیباترین فرشته ای. هر که هر چه می خواهد بگوید، برای من تو همین هستی که گفتم... توبرای من یکتایی.. نظیر نداری... چقدر خوشحالم که می دانم وقتی من و تو در کنار هم، در آغوش هم، پیش هم باشیم خدا هم لبخند می زند.... من و تو و خدا... چه مجموعه ی بی نظیری می شویم ما...
می خواهم هزار بار بگویم.. هزار بار فریاد بزنم، هزار بار بنویسم، بگویم که... تو را با همه ی جان و تن می خواهمت.. می پرستمت...
دوستت دارم همه ی همه ی همه ی کلمه های من....
…
ریمینینگ وردز 1: از اول بهار خاطراتمان را میان دفتری زیبا ثبت می کنم.. برای خاطر آنکه تا همیشه ثبت شوند لحظه های عاشقی من و تو...
ریمینینگ وردز2: صفحه ی اول دفترچه خاطراتم یه جمله ی قشنگ نوشته بود، دوسش داشتم ، چه قشنگه اگه همیشه اینجوری باشیم :
Heavenly father, let us be slow to judge & quick to forgive, show patience, empathy & Love!
ریمینینگ وردز 3: توی ماشین بودم توی حیاط بیمارستان... چه سکوت قشنگی اونجا بود.. من که همیشه یه آهنگی دارم گوش می دم دستگاه پخش رو خاموش کردم و خواستم به همه ی اون سکوت گوش بدم.. چیزی که کمتر گیر همه ی ما میاد... هوای اونجا منو یاد جایی انداخت که قراره با هم باشیم... صدای پرنده ها این سکوت رو زیباتر می کرد.. چاشنی بوی نسیم هم به این سکوت اضافه کن... چی می شه...
ریمینینگ وردز 4: نسرین من رو به یه بازی دعوت کرده، و خواسته قانون های بازی زندگیم رو بگم، اینم بعضی از قانون های زندگی من:
۱:: بخاطر دلت زندگی کن.. هرچی که دلت بگه مبارکه.. ایمان دارم که حتی خدا هم انسان ها رو با دلشون مواخذه می کنه... مهم اعتقادات قلبی تو هستن که ممکنه با هیچ کلمه ای هم نشه نوشتشون، نه کلمه ها و عبارات ظاهری که ممکنه باهاشون موافق نباشی..
۲:: اگه می تونی گره از کار کسی باز کنی تردید نکن.. نگذار کسی در تب و تاب براوردده شدن نیازی باشه که قدرت رفع اون نیاز توی دست های تو هست... کمکش کن و لحظه ای برای این کمک تردید نکن...
۳:: اهمیت نده دیگران چه کاری رو کمتر می کند یا برای چه کاری ارزش قائل نیستن. اگه دلت می گه یه کاری درسته و باید انجامش بدی ، انجامش بده. حتی اگه توی دنیا هیچ کسی هم اون کاررو انجام نمی ده...
۴::: بگذر.. از خطای دیگران بگذر و ببخششون. اگه کسی کار اشتباهی کرد و لحظه ای ناراحتی یا پشیمونی رو توی چشم هاش دیدی ببخشش (چون همیشه دیگران سخت می بخشیدنم با خودم عهد کردم دیگران رو زود ببخشم..)
۵:: مهربانی کن.. با همه... لحظه ای لبخند دیگران از شادی به اندازه ی همه ی دنیا لذت بخشه...
۷:: اگه اشتباهی کردی عذر خواهی کن. مهم نیست طرف مقابلت چقدر مغروره یا تو چقدر مغروری، حتی مهم نیست که او هم در برابر کار تو کار اشتباهی انجام د اده. اگه اشتباهی کردی باید عذر خواهی کنی..
۸:: این حرف رو از مادرم همیشه یادمه، حق بگو حتی اگه به ضررته...
۹:: یادت باشه همیشه که خدا زورش از همه بیشتره.. یادتب اشه هرکس به خدا اعتماد کنه خدا نیاز هاش رو برطرف می کنه... بدون که یاد کردن از اون بهرتن آرامش دنیا رو بهت می ده....
فعلا همینا رو یادمه که بگم..
...
ولی یه قانون روفراموش کردم.. تو همه ی قانون زندگی منی.. همه ی چیزی که به زندگی من نظم و جهت و زیبایی می ده...
دوست دارم....
بعد نوشت:: یک شنبه ۱۹:۲۶:
داشتم خاطره هامون رو می نوشتم که بابام اومد تو اتاقم و بهم خبر داد که دختر همکارش توی تصادف فوت شده. ظهر بهمون گفت که یکی از همکاراش تصادف کرده و دخترش فوت شده ولی بهمون نگفت کی بوده. بهم گفت خیلی ناراحت شدم... یه دختر شاد و شنگول و خندون که دو تا بچه ی کوچولو داشت. تا بابام گفت گفتم محبوبه؟ گفت آره... گفت به مادرت نگیا می فهمه ناراحت می شه.. آخه خیلی هم رو می شناختن... گفت به بچه ها هم نگی بذار کم کم بفهمن... یه جورایی خیلی از حرکت بابام خوشحال شدم که اینقدر باهام راحت بود و محرم دونست منو که اومد به من گفت... حس خیلی خوبی بود...
واسه شادی روح مهربون محبوبه ی عزیز و باز گشتن زود آرامش به خانواده اش و همسر و کوچولوهاش یه صلوات ،جاری کن روی لب های زیبات...
بعد نوشت:
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها.... چرا ثانیه ها بی تو این همه کش می آیند؟ اگر این چند روز برای هر لحظه ی دلتنگی ام یک دانه تسبیح می انداختم تا حالا هزار هزار تسبیح را ختم کرده بودم... دلم عجیب برای تو تنگ است...