عیدی نوشت:
بهار دیگری آمد... و باز هم ما با هم بهار دیگری را باهم جشن می گیریم بدون حضور هم ولی با یاد هم.... بهار زیباست ...جایی که من هستم شبیه بهشت می شود ولی قبل از اینکه این همه زیبایی را ببینم تو در برابر چشم های من نقش می بندی که اگر تو نبودی هیچ کدام از اینها قشنگ نبودند.... در خیابان پشت دانشکده جلوی دانشکده ی پزشکی که راه می روم ، وقتی خوشه های بنفش گل که عین آویز به درخت آویزانند را می بینم قشنگی این گل ها لبخند را بر لبانم نمی نشاند...بودن تو که باعث شده همه ی این ها را زیبا ببینم لب هایم را میزبان این لبخند دوست داشتنی می کند... انگار تو منعکس شده ای روی همه ی این گلها و همه ی این آبشار طلائی ها و همه ی این بید مجنون ها که این روزها شده اند همبازی ِ باد.... وقتی نسیم خنک بهار به صورتم می خورد بو می کشم و میان بوی هزار شکوفه ی تازه به دنیا آمده دنبال بوی تن تو می گردم ... اینجا شبیه بهشت می شود وقتی تو هم هستی...
بهت گفتم اینجا خود بهشته! گفتی نامرد یه جات خالی هم بگو! (; اگه تو نبودی مگه بهشت و جهنم باهم فرقی می کرد؟...
کاش می شد بهار را با همه ی زیبایی هاش با تمام تاج گل هایش با همه ی نسیم های زنده کننده اش ، با تنها و ساده ترین چیزی که دارم و مال توست –قلبم- پیشکش به چشم های تو می کردم... چشم هایی که چه موذیانه قلبت را درون خود قایم کرده اند!
تمام شکوفه هایی که از این بهار سهم من هستتد تقدیم به وجود مهربان تو....
بهارت مبارک نازنین من.....
.....
سال نوشت:
یک سال گذشت... باز هم یک سال گذشت... یادته پارسال شب عید بهم قول دادیم بهترین عیدی رو بهم بدیم و هر لحظه ی سال 87 رو برای هم پر از خوشبختی کنیم؟.. نمی دونم من تونستم به این قولم عمل کنم یا نه ولی تو تونستی.. خیلی هم خوب تونستی.... شب عید پارسال بهت گفتم امسال سال خیلی خوبی بود –خودت می دونی چرا- بهم گفتی سال دیگه رو هم مثل امسال واست فوق العاده اش می کنم... بهت گفتم خوشحالم که تورو دارم گفتی "خوشحالم که تو رو دارم..." عید برای من و تو یادآور یه عیدی بزرگه.. یادت که میاد؟ یه روز مبارک... که حتی اسمش هم مقدسه...
نمی تونم بگم سال خوبی بود یا سال بد... دوست ندارم هم بهش فکر کنم ولی همین که داره باز با تو تموم می شه محشره... یعنی می شه سال دیگه با حضورت سالـَم رو تموم کنم نه با یادت؟.....
اگه دست من بود کل تابستون امسال رو یه شیفت دیلیت می گرفتم و از عمرم پاک می کردم ؛ کاش می شد ولی توی ذهنم که داره کم کم شیفت دیلیت می شه.. وای ممنونم خدا.....
امسال یه چیز رو خوب فهمیدم... امسال حضور یه وجود عزیز رو خوب توی زندگیم حس کردم اونم وجود نازنین خدایی بود که عجیب دوستمون داره...خدایی که دوسم داره دوسش داره دوسمون داره.... خدایی که حتی اگه بچه ی بدی هم بودم همیشه بهم لبخند زد و توی بدترین شرایط زندگیم همیشه لبخندش آروم کننده ام بود.... خدایی که بودنش قوت قلب بود برای عاشق بودنم.... خدایی که هر وقت می ترسم از هر چیزی به اون پناه می برم... چقدر این حدیث همیشه آرومم کرده :"کسی که به خدا اعتماد کند خدا نیازش را برطرف می کند..." یادته خدا؟ همیشه تو بدترین شرایط این حدیث بدجوری آرومم کرده و بودن تو رو بهم یادآور شده.... یادته خدا یه بار تو کریدور داشگاه وقتی از همه جا نا امید شده بودم بهت گفتم خدا زور تو از همه بیشتره از همه..... خوشحالم خدا.. خوشحالم که انگار یه زمونی اونقدر بنده ی خوبی واست بودم که عزیزترین فرشته ی بهشتت رو نصیب من کردی..... زیباترین فرشته ای رو که افریدی ؛ واسه ی من فرستادی تا آرامش زندگی من باشه....
امسال عاشق تر شدم.. عاشق تر از قبل عاشق تر از همیشه عاشق تر از هر لحظه..... یک سال که انگار فقط خوبی هاش داره توی یادم می مونه....امسال خیلی چیزها یاد گرفتم.. خیلی چیزها....
امسال بیشتر با هم بودیم نه فیزیکی، روحی... امسال یکی بودنمون رو بیشتر حس کردیم... یه دوستی بهم گفت گاهی تمرین کن بی او نفس بکشی.. تمرین کن لحظه های بی تابیت رو با چیزی غیر از او آروم کنی... بهش گفتم اون همه ی دلیل نفس کشیدن منه .. چطور بی او نفس بکشم....
خدایا امسال رو سالی قرار بده که حتی یک لحظه اش رو هم بدون هم نفس نکشیم بدون هم نخندیم بدون هم گریه نکنیم... خدایا امسال رو سالی قرار بده که اگه ترسی به قلبمون وارد شد با یاد تو زود آروم بشیم....خدایا هیچ لحظه ی امسال من رو بی او نذاری..... نذاری خدا.....
یادته همیشه بهت می گفتم تنها چیزی که از همسفر زندگیم می خوام آرامشه؟... چقدر خوب این خواسته رو براورده کردی...
با همه ی نفس هام با همه ی بودنم همه ی زیستنم "دوستت دارم آرامش زندگی من...."...
عید زیبات مبارک.. همه ی گل های بهار پیشکش لبخند های شاد کننده ی تو.... پیشکش به چشم های تو... به لب های تو... به وجود نازنین تو....
.........
...
ریمینینگ وردز1: یک سال گذشت.. 365 روز.. و من و تو حتی به اندازه ی یک روز هم سهم چشم های هم نبودیم....
ریمینینگ وردز2: رفتن کنار شهیدای گمنام همیشه خیلی آرومم کرده.. اینکه بی نام ونشون پر افتخار خوابیدن و از این بی نام و نشون بودن راضی راضین... این بی نشون بودن خیلی آرومم میکنه.. بدون اینکه بشناسیشون باهاشون حرف می زنی دعا می کنی... ببین این حرف من هیچ ربطی به مذهبی بودن یا نبودن و اینا نداره مهم دلته.. هرچی دلت بخواد همون مبارکه... دلم می خواد عید یه روز برم سر خاکشون و باز عین هر سال بگم شفیع بشن عزیزترینم همیشه سالم و شاد باشه...
ریمینینگ وردز3: –وقتی دیدمت بوی همیشگیت رو از تنت نمی شنیدم بهت گفتم شاید به خاطر این همه لباسیه که پوشیدی حالا خوبه زمستون رفت و بهار اومد و اینجوری می تونم باز بوی تنت رو نفس بکشم...-
ریمینینگ وردز 4: دارم یه هدیه آماده می کنم تا پیشکش بکنم به دل های مهربان شما دوستای بی نظیرم...
...........
.... و تمام شد آخرین روز سال هزار و سیصد هشتاد و هفت...
ولی عاشقی ما هنوز تمام نشده.....یک سال دیگر را با عشق هم گذراندیم شاهزاده ی من....
کاش هزار و سیصد و هشتاد و هشت هزار نوید امید رسیدن برایمان داشته باشد...
عیدت مبارک زیباترین من ...
و عید شما مبارک رفیق های خوب ِ خوب ِ خوب ِ من!
عیدت مبارک رفیق!![]()










