تبليغاتX
دو خط موازی...
     
بهم گفتی: "بهم بگو دوست داری چیجوری باشم.."،  گفتی "دوست دارم همونی بشم که همیشه تو آرزوهاته..".. گفتم "تو همیشه همونی هستی و بودی که تو آرزوی من بوده.."... گفتی:" نه. بگو.. می خوام فدات شم. می خوام بمیرم واست.." خندیدم و گفتم "مگه تا حالا فدام نمی شدی! :-)  .. خندیدی.. خندیدم...

بهم گفتی: "حتی نمی تونم تصور کنم یکی تورو بیشتر از اونی که من دوست دارم دوست داشته باش... بهم گفتی مطمئن باش هیچکی بیشتر از من دوست نداره...."...مطمئنم... باور کن...

گفتی" تا آخر عمرم باهاتم.."،  گفتی "تا پای جونم می خوامت" ، گفتی "همیشه باهاتم...."...

بهت گفتم :"دلم یه رفیق می خواد.." گفتی من خودم رفیقت.. گفتی "می خوام همه ی حرفات رو بهم بزنی.."... گفتم آخه همه ی حرفا رو که نمی شه بهت زد، ناراحتت می کنن بعضی حرفا، نمی خوام ناراحت بشی... نمی تونم مثلا همه ی حسادتام رو بهت بگم که!  گفتی "نه. بگو.. بگو بهم. هر چی تو دلته بگو...." ،  گفتی "می مونم پای حرفات هرچی که باشن".... و من چه حس خوبی داشتم از اینکه تو رو هر لحظه با خودم حس می کردم...

گفتی "وقتی با تو ام زمان خیلی زود می گذره".... برای من هم...... برای همینه هر وقت دارم باهات حرف می زنم حتی اگه چند ساعتم باشه بازم وقتی می خوایم از هم جدا شیم گله می کنم چرا اینقدر زود می خوای بری و دلم می گیره.....

...

یه دوست عزیزی بهم گفت: "روزی که شما دو تا بهم برسین روز اشک شادی خداست که خوشبختی دو تا از بنده های عزیزشو میبینه...." می بینی چقدر روز رسیدن من و تو بهم قشنگه...

دوست دارم نازنینم... عجیب دوستت دارم....

...

ریمینیگ وردز۱: این آهنگ کامل کلیپیه که واسه امیر حسین جیگر درست کردم. دایی جانِ امیر ;-)  لطف کرد و آهنگ کامل این آهنگ رو پیدا کرده و اینجا آپ لودش کرده. دستش درد نکنه خیلی دلم می خواست آهنگ کامل رینگینگ تون گوشیم رو گوش بدم. :-)

ریمینیگ وردز۲: بهش گفتم اگه کنارم یه رفیق ندارم عوضش یه عالمه "رفیق" توی بلاگم دارم که دوسشون دارم و شاید دوسم داشته باشن....

ریمینیگ وردز ۳: اینجا پر از رفیق هاییه که شاید هیچ وقت پیش خودم و کنارم پیدا نمی کردم.... ممنون رفیق!  :-)

ریمینیگ وردز۴: همیشه دیوونه ی تو ام.. چه تو رویا چه تو بیداری..... دوست دارم...

 

چهارشنبه 30 بهمن1387 ساعت 6:20 بعد از ظهر | 
     
می دونی من پر از آرزو ام.. پر از آرزوی یه سری لحظه ها که شاید واسه خیلی ها ساده باشه.. لحظه هایی که خیلی ها ساده تجربه اش کردن ساده گذروندنش و حتی نفهمیدن و هیچوقت هم نمی فهمن این لحظه ها ، لحظه هاییه که بعضی ها مثل من آرزوش رو دارن....

گاهی تجربه کردن اون لحظه ها واسم یه رویا می شه.. یه رویای غیر قابل باور.. دست نیافتنی... حتی تا حالا هیچوقت نشده که واسم قابل باور بشه که من روزی این لحظه ها رو تجربه می کنم...

دوستی رو می بینم که این زمان های شیرین همین روزهایی نه چندان دور تجربه کرده و پشت سر گذاشته... وقتی اسم اون دوست رو می شنوم فقط لبخند می زنم.. لبخندی که شاید معنی حسادت بده، معنی حسرت یا معنی تبریک... نمی دونم.... شایدم به این معنی باشه که هی دختر!نمی دونی داری لحظه هایی رو مزه می کنی که من عجیب ارزوشون رو دارم....

دیشب خوابت رو دیدم... دستات بودن.. وجودت بود.. و من انگار واقعا داشتم بودنت رو حس می کردم... می بینی انگار قبل از اینکه یه دیدار قشنگ پیش بیاد قبلش تو خواب حسابی رویاها میان و دلم رو می سوزونن.. بیدار که شدم تو نبودی.. خواب بود... همین که تو خوابم حست کردم یه دنیا شیرینه واسم...

کجایی که دلم بدجوری هواییته.... -بغض کردم...-

دلم می خواد یه روزی برسه-هرچقدر هم که یم خواد دور باشه-  اون روز برسه و من همه ی اون لحظه های شیرین رو با همه ی وجودم مزه مزه کنم... به نظرت روزی این رویاها ، رویای دیدنی بیداری من می شن؟...

دوست دارم نازنینم....

ریمینیگ وردز۱: ۴۰ روز از دست بریده شدن عمو گذشت....۴۰ روز از بی سر شدن یه سالار... از هزار فاجعه که توی یک روز، فقط یک روز اتفاق افتاد گذشت... به قول یه دوستی چهل روزی که صبر زینب آسمون رو هم شرمسار کرد.... تسلیت... -واژه ی کمی نیست؟...-

ریمینیگ وردز۲: منتظرم "استاد" سرش خلوت بشه و یه قالب خوب واسه این نوشته ها بسازه ;-) 

ریمینینگ وردز۳: دعا کن روزی فقط این رویا ها توی خواب نباشن... دعا کن....

 

دوشنبه 28 بهمن1387 ساعت 7:7 بعد از ظهر | 
     
می گن امروز روز دوست داشتنه... نمی دونم اسمش چیه. فقط می دونم بهانه ی خوبی واسه اینه که باز بهت نشون بدم دوست دارم... خیلی دوست دارم...

خندیدی واسم... منم خندیدم... اونقدر قشنگ خندیدی که همه ی غم هام رو فراموش کردی...

ببین.. دوسِت دارم... بیشتر از اون چیزی که حتی خودم فکر کنم... خوبی خیلی خوب... یه لحظه فکر کردم انگار خیلی بیشتر از اونی که الان دوست دارم لایقته که دوست داشته باشم...  خندیدی... و من آرزو کردم کاش خدا کمک کنه تا زود از نزدیک لبخندت رو ببینم...

نمی دونی چقدر دلم واسه خنده هات تنگ شده... تنگ... خیلی تنگ..

می گن هر آدمی یه نرگس تو زندگیش داره.. ولی من انگار از همه یه کم جلوترم... تو رو دارم و تو نرگس زار زندگی منی... می گن امروز به هر کی دوست داری باید بگی دوست دارم.. و من مثل هر روز مثل همیشه بهت می گم دوست دارم.. مثل هر روز.. مثل همیشه.. مثل الان...

کاش می شد آدم چشم هاش رو پیوست کنه به نوشته هاش...خیلی از حرف ها رو چشم هام دارن می زنن.. چشم هایی که عجیب دیوونه ی نگاه تو هستن...

تا حالا دقت کردی چقدر زبون آدم ضعیفه؟ کلی حرف دارم که نگفتم.. کلی چیز... ببین نگی که کم لطفی می کنم و چیز خوبی نمی نویسم.. کلی چیز هست که می خوام بگم نمی دونم چیجوری..

می خوام بگم تو بهترینی ، بگم بهشت زندگی منی. بگم دوست دارم بگم دیوونه اتم بگم همه ی زندگیمی، بگم ... بگم بی تو یه لحظه هم نمی تونم باشم... بگم که : "نفس تویی.. هوا تویی..." بگم که...

دوست دارم برم بیرون یه نفس عمیق بکشم ، چشم هام رو ببندم و خدا رو ببینم... ببینمش و محکم روی ماهشو ببوسم.. می خوام خدا رو با سلول سلول وجودم حس کنم و با همه ی بودنم بهش بگم ممنون که عزیز ترین فرشته ات رو نصیب من کردی.... می خوام خدا رو هم وارد جشن امروزمون بکنم... می خوام بگم بیا تو هم میهمان این بهانه باش....

روز خوبیه... پر از بهانه برای اینکه ساده بی هیچ غل و غشی بهت بگم.. "دوست دارم زیباترین من..."

روز دوست داشتنت مبارک....

ریمینینگ وردز ۱: ... و "این" هدیه ی کوچیکی که به بهانه ی امروز پیشکش چشم هات کردم... هدیه ی قشنگی بهش دادم؟

ریمینیگ وردز۲: بعضی ها می گن نگین وبنتاین .. نمی دونم واسه من اصلا اسمش مهم نیست. واسم بهانه اش مهمه. همین که این بهانه رو بدستم می ده تا دوست داشته باشم.... همین بسه... :-)

ریمینیگ وردز۳: نتونستم حرف دلم رو خوب بزنم... تقصیر کلمه هاست باور کنین...

ریمینیگ وردز۴: ... وکلمات چقدر حقیرند در برابر حرف های دل من و تو... گاهی دلم به حالشان می سوزد... چشم هایمان.. نگاه هایمان همیشه زبان من و تو بوده اند.. قبول داری؟

شنبه 26 بهمن1387 ساعت 10:38 بعد از ظهر | 
     
این روزا خوب نیستم...

اعتراف می کنم خوب نیستم... می دونی به جورایی بدجوری خسته ام.. نمی گم تو این راه کم آوردم نه! اصلا.. ولی می دونی که انتظار کشیدن خیلی آدم رو خسته می کنه... خودمم هم گاهی شعار می دم که باید تحمل کرد شاد بود.. ولی الان نمی تونم... طبیعیه که کمی خسته باشم نه؟...

بهم ریختم.. خیلی...

دیگه تحمل کردن واسم سخت شده... انتظار کشیدن اسون نیست واسم... کمی انگار قدرتم ته کشیده.... واقعا هر شب با چشمای خیس می خوابم....

می خوام تحمل کنم می خوام اروم باشم.. می خوام دلم گرفته نباشه... نمی شه... نمی شه... یه روز یکی از دوستای صمیمیم بهم گفت "تو بارون واسه کویر تشنه ای..." هرچند به این حرفش هنوز هم می خندم و هنوز نفهمیدم چرا این حرف رو بهم زد ولی می خوام بهش بگم حالا این بارون خودش تشنه ی بارونه... می فهمی چی میگم....

من خسته ام... کلافه ام.... ولی جلوی این "روزها" کم نمی آرم.. مطمئن باش.... هرگز کم نمی آرم!

کاش زود ببینمت... خیلی زود...

دوست دارم بیام و این شعر و با فونت درشت اینجا بنویسم:

لحظه ي ديدار نزديک است باز من ديوانه ام مستم
باز مي لرزد دلم دستم

هاي نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ
آي نپريشي صفاي زلفکم را دست
و آبرويم را نريزي دل

اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديک است ...

...

ریمینینگ وردز۱: دفعه ی پیش هیچکی نگفت دختر جان ریمین وردز غلطه ! ریمینیگ وردز درسته!

ریمینینگ وردز۲: این روزا دلم بدجوری یه رفیق می خواد... یه رفیق که پیشم باشه و آروم به حرفام گوش بده....

ریمینینگ وردز۳: حالم خراب تر از این حرفاست...

چهارشنبه 23 بهمن1387 ساعت 3:6 بعد از ظهر | 
     
بهت گفتم دلم گرفته.. گفتی دلتنگی؟.. گفتم آره دیگه نمی کشم.. بریدم. گفتی به این زودی بریدی خانوم؟.. گفتم این همه ندیدنت زوده.. گفتی نه.... گفتم سخته به خدا.. خیلی سخته... دیگه نمی تونم... بعد اونقدر دلت گرفت که دیگه هیچی نگفتی...

الان عطری رو زدم که می گی بدجوری دوسش داری.. گفتی" این بو تنها بویی هست که منو از زمین جدا می کنه...".. عطری که همیشه تنم اون بو رو می ده... باز دارم می زنمش ....

هر وقت توی راهم سرم رو تکیه می دم به شیشه و فکر می کنم.. امروز اونقدر به فکرت بودم که انگار تمام مدت سکوتم رو حرف زده بودم... صدات تو گوشم بود.. نگاهت جلوی چشمم.. اونقدر از باهم بودنمون با خودم حرف زدم تو ذهنم که تمام سکوتم رو پر کرد...

یه چیز رو اعتراف کنم.. گاهی هیچ امیدی ندارم... گاهی می ترسم.. پر از ترس می شم از بهم نرسیدنمون.. می ترسم... ناامید می شم از همه چیز... -بغض کردم..- ولی امروز که یهو ناامید بودم از رسیدنمون خودم رو سپردم به خدا... می دونی که چقدر اروم می کنه آدمو.. اینکه هر وقت از همه جا می بری خودت رو می سپری به یکی که مطمئنی هست و هواتو داره چقدر آرمش بخشه... یادت می گفتی "هیچ وقت خدا رو فراموش نکنی..." . گفتی "همیشه اول به خدا تکیه کن بعدم بدون که من هستم...".. حالا خودم رو سپردم دست همونی که عجیب دوستمون داره.. عجیب....

چقدر این روزها، "روزها " سمج شده اند.. انگار چسبیده اند به کف زندگی و کنده نمی شوند تا پروازشان دهی و بگذرند و تو زودتر به ان روزی که دلت می خواهد نزدیک شوی.. می بینی "روزها" انگار عجیب سمج شده اند..... عجیب...

دوشنبه 21 بهمن1387 ساعت 8:16 بعد از ظهر | 
     
دوست دارم دستام رو رها کنم.. بنویسم...

اعتراف می کنم خسته ام... شاید این خستگی توی حرف هام معلوم نباشه.. توی خنده هام پیداش نکنی. توی سلام گفتنام نفهمیش ولی خسته ام.. من این خستگی رو حس می کنم .. توی دلم توی حرف زدنم توی خنده هایی که وقتی می خندم چشم هام دیدنی ترن تا لب هام!...

من از این همه دوری خسته ام.. از این همه دلتنگی.. از این همه شمردن روز برای دیدن هم..تحمل می کردم.. ولی حالا دیگه چند شبیه بی اختیار به بودنت فکر می کنم.. به دست هات.. به لبخندهایی که خیلی وقته ندیدمشون.. گاهی می ترسم نکنه اون حس دیدن و فهمیدنت رو از یاد ببرم...

دلم تنگه.. خیلی تنگ... هنوز یاد اخرین باری می افتم که دویدی دنبالم.. خندیدی صدام کردی...

من می خوام باز اون دست ها رو ببینم.. دوست دارم باز کنار هم بشینیم و حرف بزنیم. دوست دارم شده فقط چند لحظه ببینمت.. از نزدیک... دلم بدجوری دلتنگته...

هنوز هم باید روزها رو بشمرم که کی می شه ببینمت... از شمردن این روزا خسته شدم... خیلی خسته...

ببین می دونم باید مقاوم باشم ولی دیگه نمی شه..

گوش هات رو بگیر.. می خوام یه چیزی بگم که می دونم ناراحتت می کنه.. گرفتی گوش هاتو؟چند شبیه با گریه می خوابم...دلتنگیت بدجوری بهم فشار آوردن این روزا.. بدجوری...

کاش صفحه های تقویم کمی پرواز کردن بلد بودند.. کاش..

 

شنبه 19 بهمن1387 ساعت 5:33 بعد از ظهر | 
     

قبل از اینکه بیام بنویسم می خواستم بیام توضیح بدم.. توضیح بدم اصرار کنم پافشاری کنم که آره من ، ما عاشقیم...

ولی ببین نه نمی خوام توضیح بدم... می دونی این یه حسه.. یه احساس.. حالا تو هرچی دلت میخواد اسم این رو بذار... بازی با کلمه ها نتیجه ای ندارن این ذات کلمه هاست که مهمن... مهم اینه که حس من چیه.. احساس من چه جنسیه.... مهم اینه که توی دل من چی می گذره....

من اصرار می کنم که عاشقم و تویی که اینو رو می خونی شاید  انکارش کنی... و این جدال بر سر کلمه مفهموم یک حس شاید فایده ای نداشته باشه...

بذار چیزی نگم.. این حس یه عادت نیست... یه نیاز نیست.. یه اقتضای سن نیست... ببین تا حالا شده وقتی به چشم های یکی نگاه می کنی به چشم هاش زل بزنی و فقط نگاهشون کنی.. شده وقتی می خنده اونقدر ذوق کنی که همه ی چیزهای دورو برت رو یادت بره... وقتی اون چیزی می خواد خواسته ی خودت رو زیر پا بگذاری و از خودت بگذری و واسه ی اون هرکار یرو انجام بدی...شده سختی ها رو به جون بخری... شده خوشی ها رو به خاطر یکی فراموش کنی... شده صبوری کنی...

دارم سعی می کنم با کلمه ها یه حس رو توضیح بدم. در صورتی که وقتی خودم بهش فکر می کنم نمی تونم هیچ ترکیب مناسبی از کلمه ها رو پیدا کنم... ببین این یه حسه. یه حسی که بهم ، بهمون آرامش می ده...و این آرامش بزرگترین چیزیه که من از زندگیم می خوام...

باشه اسمش رو عشق نمی ذارم... اسمش رو هیچ چیزی نمی ذارم.. می گی اشتباهه؟... ایمان دارم که نیست... یه قلب که همه ی حرمت دوست داشتن رو نگه می داره به نظرت حسش اشتباهه؟... هیچوقت حرمت دوست داشتن رو نشکستم و نمی شکنم... نمی شکنیم...

گاهی حرف ها میون دو تا چشم ردو بدل می شن.. مفهوم ها هم.... قلب ها انگار هیمشه در این میان پرواز می کنند...  و من عجیب این حس رو دوست دام.. حتی اگر نامش را عشق نگذاری....

به خاطر چیزی که دوست دارم از خیلی چیزها گذشتم.. تحمل کردم.. صبوری کردم...خودم،از خودم گذشتم....

بلد نیستم خوب حرف بزنم... شاید همه چیز رو گفته باشم شاید هیچ چیز رو نگفته باشم... ولی با همه این احوالات از همه ی دوستانی که حرف می زنند و ارزش برای تمام اون چیزی که یم گم قائلند هرچند مخالف باشند ممنونم... خیلی ممنون...شما دوستان، عجیب مهربانید...

باز هم می گم.. عجیب دوستش دارم....

یه احساس با یه لبخند و یک دنیا از خودگذشتگی و مهربانی...

...

حالا تو بگو... اسم این حس رو چی می گذاری؟

...

ریمین وُردز۱: بلاخره منم مجبور شدم پی نوشت بزنم!

ریمین وردز۲:"این" هدیه ی کوچیکیه که به خواهر زاده ی ناز یه دوستی دادم... یه پسربچه ی کوچولوی شیرین و دوست داشتنی...

چهارشنبه 16 بهمن1387 ساعت 12:15 بعد از ظهر | 
     
یادته اون اولا همش نگران این بودم که اگه زبونم لال تو زودتر از من بخوای از این دنیا پر بکشی من چه کنم؟ یادته همیشه نگران بودم... بعد از مدتی یه روز بهت گفتم دیگه نگران این نیستم که تو زودتر بری.. گفتی چرا؟  گفتم آخ دیگه اونقدر دوست دارم که می دونم لحظه ای که تو دیگه نفس نکشی منم دیگه نفس نمی کشم....

ما دقیقا یه روحیم توی دو تابدن..... می گن افلاطون گفته آدما اولش یکی بودن بعد دو تیکه شدن و دو تا شدن.. از هم دور افتادن و بعد همدیگر رو پیدا کردن و شدن مال هم... تو تیکه ی یه پازل... پس من و تو یه روحیم توی یک بدن... همون بدنی که دو تیکه اش کردن.... من و تو از اول هم مال هم بودیم.. مالِ مال ِ مال ِ هم....مال ِ هم...

بهم گفتی خیلی وقته خودم زیاد آراسته نمی کنم وقتی می رم بیرون! گفتم چرا؟ گفتی واسه کی آخه خودم و آراسته کنم؟ خنیدم.. گفتی تو که نیستی.. تو باشی پیشم خودم و تا دلت بخواد واست آراسته می کنم....

دوست دارم... صداقت میون کلامت رو.. مهربونی صدات رو... و دلی که نمی خوای رو کنی ولی عجیب برام تنگ شده....

تو خوبی.. خیلی خوب... تا حالا دقت کردی چقدر قشنگ می خندی؟ وقتی با کلی انرژی حرف می زنی می خندی ز همه چی تعریف می کنی انگار تمام غم های دلم رو پاک می کنن... بیشتر از اینکه به حرفات توجه کنم به خنده هات دل می بندم که چقدر قشنگ و زیبان....

بعد  از این همه مدت هنوز وقتی اسمم رو صدا می کنی دلم می لرزه...

دلم عجیب تنگته... نم یدونم چه طور چشم هات رو مدت هاست ندیدم ولی هنوز چشم هام کار می کنن... بوت رو نشنیدم ولی نفس می کشم... نفس هات رو حس نکردم ولی قلبم هنوز یم تپه... می بینی شاید همه ی این ها معجزه ی خنده های تو باشند....

من عجیب دوستت دارم... عجیب....

همیشه برایم بخند نازنینم...

 

یکشنبه 13 بهمن1387 ساعت 0:33 قبل از ظهر | 
     

برادرم هنوز خوب نشده..

سیاوش هنوز بیمارستانه. این چند روز که اومدم خونه هر روز 3، 4 ساعتی پیششم.

بهم گفت: "خواب دیدم یکی اومد تورو گروگان گرفت! به بنده خدا گفتم اقا خواهر بیریخت ما رو کجا می بری؟! گفت بعدش آزادت کردم. "

کلی خنیدم بهش گفتم دستت درد نکنه حالا بی ریخت هم شدیم!!

بی تاب و بی قراره... واسش دعا کنین... دعا کنین باز بیاد خونه پیشمون. باز خنده ها و شوخی هامون خونه رو پر کنه.

باز بهم گفت "حمید" .. کمتر پیش میاد که اسمم رو کامل صدا کنه.. بهم گفت خوش به حالت از اینجا رفتی... بیمارستان نیستی.. گفتم دیوونه ما ها آرزومونه یه فرصت کافی پیدا کنیم همش بخوابیم تو اونقت این همه ناراحتی؟! گفت من اینقدر خوابیدم دیگه آرزوش رو ندارم!!!!!!

واسه داداشم دعا کنین زود زود خوب شه... اگه اون بنده خدایی که بهش زده رو یه بار دیگه ببینم بهش می گم ببین یه لحظه غفلت تو چه بر سر جوون خوش قامت ما اورد....

نگرانیم... همه اینجا نگرانیم.... واسش با دلای مهربونتون دعا کنین....

می بینی داداشی.. چه دوستای خوبی مثل این دوست خوبم اینجا هستن که با دلای مهربونشون دارن واسه سلامتیت دعا می کنن.. پس زود خوب شو ... این همه چشم رو منتظر نذار....

در برابر محبت بی اندازه ی شما دووستای خوب زبونم لاله.... فقط سر تعظیم فرود می آرم در برابر تمام مهربانی هایتان....

پنجشنبه 10 بهمن1387 ساعت 5:13 بعد از ظهر | 
     

برگشتم..

می دونی این سفر بهترین سفر مشهدی بود که تا به حال رفتم... نه فقط به خاطر این که یه سفر دانشجویی بود و نه فقط به خاطر اینکه عاشق بودم و رفتم... نه...

می دونی این دفعه انگار می فهمیدم دارم به زیارت کی می رم.. ایندفعه دیدن گنبد یه مزه ی دیگه ای واسم داشت.. چیزی که مدت ها انتظارشو کشیدم...

توب اتوبوس که بودم یهو یه صدایی گفت گنبد! چشمم به گنبد زردش افتاد.. بی اختیار چشمام پر از اشک شد.. باورت می شه اومدی مشهد؟ اولش گنگ شدم. نمی دونستم چی بگم. قبلش به خودم گفته بودم خوب وقتی گنبد رو دیدم دعاهام رو می گم.. ولی باورت می شه توی یه لحظه هیچی نیومد تو مغزم... فقط نگاه کردم... بعد اولین  دعایی که کردم این بود.. "کمک کن یه روزی باهم بیایم پیشت..." این اولین دعا بود... بعد یکی یکی اسم اونایی که التماس دعا گفته بودن. حرفای دلشون... نمی دونی چه لذتی داشت دیدن گبند از اون دور.... باید باور می کردم بعد از ساعت ها سفر بلاخره الان دارم گنبدش رو می دیدم.. بهش گفتم ممنون که گذاشتی بیام...

اذن دخول رو خوندم... اجازه ی وارد شدن... از باب الرضا وارد شدم... وارد صحن جامع رضوی که شدم چند قدمی رفتم ، به دوستام گفتم اومدیما!... هنوز گنبد رو نمی دیدم.. داشتم مدام لحظه ای رو تصور می کردم که گنبد رو می دیدم... وارد صحن اسماعیل طلائی شدم.. وای.. حالا گنبد زرد پر عظمت رضا جلوی چشم هام بود.. باورم نمی شد...

برای نماز نشستم بین ایوون طلا و سقاخونه... چقدر قشنگ بود...

هوا خیلی سرد بود... شالگردنم رو اورده بود تا روی دماغم. نماز که داشتم می خوندم شالگردنم رو از روی صورتم زدم کنار.. خواستم باد سرد بخوره به صورتم.. اینجوری خیلی بیشتر احساس خوبی داشتم...

ضریح رو که دیدم نمی دونستم چی بگم.. گفتم دیدی اومدم.. ممنون که گذاشتی بیام.... و حرفام رو زدم... و شکری  رو که بدهکار بودم بهش ادا کردم... دعا کردم تا همیشه مال هم باشیم.. دعا کردم مواظبش باشه.. دعا کردم کمکون کنه....

ببین این بار خوب فهمیدم که این که می گن بعضی حرف ها فقط با نگاه زده می شن یعنی چی...

3 روز اونجا بودم  دو روز اول دنبال یه جایی می گشتم که فقط نگاه کنم بهش... دوروز اول زیارت به دلم نچسبید.. اونقدر که به گنبدش نگاه کردم با یه حالت درموندگی گفتم از چیم ناراحتی؟ ...این همه خواستی بیام چرا حالا زیارتم به دلم نمی چسبه..

روز سوم جلوی ضریح بغضم ترکید... همه ی حرفام رو بهش زدم... چقدر لذت بخش بود.. حس می کردم داره بهم لبخند می زنه... خوشحال بودم که از اینکه مهمونشم راضیه... اون روز زیترن به اندازه ی همه عمرم بهم چسبید...

انگار خوندن دعای زیارت و حتی نماز حات کافی نبود.. دلم یه حرف زدن بکر می خواست... یک ساعت اینجا  و اینجاایستادم و فقط به گنبدش نگاه کردم... فقط نگاه کردم..

هیچ حرفی نمی زدم.. نمی دونی چقدر قشنگ بود...

لحظه هایی که  می خواستم از حرم برم بیرونوقتی می خواستم احترام بگذارم و برم به گنبد که نگاه می کردم دلم نمی خواست چشم از گنبد بردارم.. دل کندن ازش برام سخت بود.. به دوستم گفتم ادم از دیدن گنبد سیر نمی شه....

نمی دونی گوش دادن به دعای عهد  توی صحن روبروی گنبد زیر نسیم خنک صبح چه حالی داره.. نمی دونی دیدن کبوترهایی که پر می زنن طرف حرم و به تو فخر می روشن  که می تونن برن نزدیک گنبد  چه لذتی داره... نمی دونی خوندن ربنا آتنا درست روبروی گنبد وقتی گنبد میون دست هاته چه حالی داره....

خیلی از حرفام مونده.. هنوز گاهی به یاد اونجا می افتم و حرفم رو می زنم بهش.. اصلا انگار هیچی بهش نگفتم...

وقتی می خواستیم وداع کنیم مثل یکی که داره وقتش تموم می شه مدام همه  ی حرفام رو یادم  می آوردم... ببین سخت بود.. دل کندن خیلی سخت بود... یکی گفت حالا که داری می ری دلت رو گره بزن به پنجر ه ی فولاد... بخدا دلم رو گره زدم به اونجا... هنوز دلم پیششه... تا اومدم بفهمم مشهدم گفتن باید برگردیم... کاش اینقدر زود دیر نمی شد... همه با حسرت به اونایی که تازه او.مده بودن مشهد نگاه می کردن و می گفتن خوش به حالتون..

گفتم آقای دکتر تورو خدا دعامون کنید ما وقت نشد چیزی به آقا بگیم...

اونجا همه رو دعا کردم... وقتی گنبد رو دیدم وارد صحن شدم ضریح رو دیدم نماز خوندم تمام دوستای وبلاگیم رو تک تک اسم آوردم و از امام رضا خواستم کمکشون کنه...

بگذار اعتراف کنم هیچوقت موقع وداع دلم تنگ نمی شد واسه ی حرمش.. این دفعه اوونقدر دلتنگ شدم که .....

این بهترین سفر مشهدم بود...بهترین سفر... همه ی این حرف ها فقط گوشه ای از تمام لذت سفر من بود...

کاش باز قسمتم شه... جای همه خالی...

 

سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت 8:59 بعد از ظهر | 
     

امام رضا            http://hasanalmasi.ir

بعد از این همه انتظار...

آخرش طلبیدیم... یادته چقدر دوست داشتم بیام پیشت.. ازت خواستم خودت جور کنی بیام.. گفتم توی خوابم نیا دلم رو بسوزون بگذار بیام پیشت... حالا دارم با یه دل پر از شوق میام پیشت...

حتی الان که فکر می کنم میام اون گلدسته ی طلائیت رو می بینم چشمام پر از اشک می شه.. تو این ۲۰ سال خیلی اومدم پیشت.. ولی اعتراف می کنم برای هیچکدومشون مثل این دفعه مشتاق نبودم.. این دفعه یه شوق عجیبی دارم.. دارم لحظه شماری می کنم بیام و گنبد زردت رو از نزدیک ببینم...

یادته تابستون خیلی می خواستم بیام پیشت ... نشد.. شاید می خواستی یه "شُکر" بزرگ رو بدهکارم کنی تا بیام اونجا و اداش کنم... آره.. حالا دارم با یه "شُکر" بزرگ میام پیشت.. خودت می دونی چرا...

اول می خواستم وقتی میام پیشت به اندازه ی همه ی اون گلایه هایی که نتونستم به کسی بکنم بیام و باهات حرف بزنم.. به اندازه ی همه ی اون اشک هایی که نتونستم تو آغوش یه رفیق بریزم بیام و تو آغوش تو گریه کنم...

ولی الان نه.. نمی خوام.. یعنی گلایه ای نیست که بخوام گلایه کنم.. می خوام بیام پیشت و به اندازه ی همه ی نعمت هایی که دارم تشکر کنم.. م یخوام بیام دعاکنم.. می خوام دعا کنم همیشه واسم نگهش داری.. می خوام دعا کنم چشماش رو همیشه قشنگ نگه داری.. می خوام دعا کنم لب هاش رو همیشه خندون نگه داری.. می دونی می خوام بیام پیشت و به اندازه ی همه ی خرسندیم از نعمت بزرگی که دارم فقط به گنبدت نگاه کنم... می گن چشم ها حرف دل آدم رو می زنه.. راست می گن نه؟

یادته یه بار اومدم حرمت دعا کردم عاشقم کنی؟ خنده داره نه؟ یادته ازت خواستم عاشق بشم.. گفتم می خوام عاشق بشم... دعام خیلی خوب براورده کردی... خیلی خوب..

منو عاشق یه فرشته کردی که.... آخ که چقدر دلتنگشم... چقدر دلتنگشم.... مرسی امام رضا.. مرسی..

آخ دلم داره پر می کشه واسه خوندن نماز تو صحنت.. جلوی اون سقا خونه ای که همه به نیت شفا ازش اب می خورن.. دلم داره پر می کشه واسه کبوترای قشنگی که بال می زنن طرف حرمت.. یادم باشه حتما واسشون دون بریزم...

الان خودمو تو صحنت حس می کنم.. فکر کن تو سرمای زمستون نسیم خنک می خوره تو صورتت و تو مست از حرف زدن با یه بزرگی هیچی رو حس نمی کنی... هیچی رو.. فقط چشمات دخیل شدن به اون گنبد زردی که انگار مثل کبوترها دلت داره پر پر می زنه طرفش..

وای می تونی باور کنی می ری اونجا؟..

خیلی حرف باهات دارم خیلی... دلم واسه یه زیارت لک زده..

قراره به خیلیا وقتی روبروی گنبدم زنگ بزنم و گوشی رو بگیرم طرف حرم و اونا با آقاشون حرف بزنن.. خیلیا خواستن یه یادشون باشم وقتی حرم رو دیدم.. قول می دم به جای همه ی اونایی که دلشون الان اونجاست زیارت کنم.. قول می دم..

دیدی تا حالا خیلی حرف داری که بزنی ولی نمی تونی.. نمی شه.. کلمه ها از پسش برنمیان.. الان دقیقا حال و احوال منه...

اینو تو نوشته های یه دوستی دیدم که خیلی به دلم نشست :

... آقا رضا جان، همه خار و خس جوی تو هستیم.
   رضا جان، نه فقط ما، نه فقط ما، که گدای کرم توست ، هزاران چو سلیمان.
   عجب نیست اگر موسی عمران، به میان حرم تو بشود خادم و دربان، و
   عجب نیست، اگر عیسی مریم، ز دو چشمان تو جان گیرد و او بر تن اموات دهد جان، و
   عجب نیست که جبریل امین، خاک در کفش کنت را ببرد بهر تبرک به جنان، و
   عجب نیست ز عشق تو شود آتش دوزخ چو گلستان، و
   عجب نیست ز مهر تو شود کفر مسلمان.
   عجب اینجاست، که با این جبروتت شده ای ضامن آهوی بیابان.
   نه، عجب نیست، عجب نیست،
  عجب اینجاست، که همان آهوی وحشی که تو ضامن شدی از لطف و کرامت،  شود ضامن مردم به قیامت.
..
اقا رضا جان ممنونم ازت که کمک کردی بیام پیشت...
 
 امسال عید هم مشهد بودم.. دوستام بهم گفتن تو کی مگه مشهد بودی که داری این همه تلاش می کنی بری مشهد گفتم عید نوروز. گفتن خیلی پر رویی که این همه باز می خوای بری! ما فکر کردیم چند سال پیش رفته بودی!
نمی دونن چقدر دلم هوایی ـ اونجاست.. کاش می دونستن...
...
 
به نیت همه ی دوستای مهربون وبلاگیم اونجا واسه کفترا دونه می ریزم..
...
 
می رم یه سفر دبش ِ دلچسب..
فردا... مشهد...
..
یه چند روزی نیستم... ایام به کام...
سه شنبه 1 بهمن1387 ساعت 12:11 بعد از ظهر |