
بعد از این همه انتظار...
آخرش طلبیدیم... یادته چقدر دوست داشتم بیام پیشت.. ازت خواستم خودت جور کنی بیام.. گفتم توی خوابم نیا دلم رو بسوزون بگذار بیام پیشت... حالا دارم با یه دل پر از شوق میام پیشت...
حتی الان که فکر می کنم میام اون گلدسته ی طلائیت رو می بینم چشمام پر از اشک می شه.. تو این ۲۰ سال خیلی اومدم پیشت.. ولی اعتراف می کنم برای هیچکدومشون مثل این دفعه مشتاق نبودم.. این دفعه یه شوق عجیبی دارم.. دارم لحظه شماری می کنم بیام و گنبد زردت رو از نزدیک ببینم...
یادته تابستون خیلی می خواستم بیام پیشت ... نشد.. شاید می خواستی یه "شُکر" بزرگ رو بدهکارم کنی تا بیام اونجا و اداش کنم... آره.. حالا دارم با یه "شُکر" بزرگ میام پیشت.. خودت می دونی چرا...
اول می خواستم وقتی میام پیشت به اندازه ی همه ی اون گلایه هایی که نتونستم به کسی بکنم بیام و باهات حرف بزنم.. به اندازه ی همه ی اون اشک هایی که نتونستم تو آغوش یه رفیق بریزم بیام و تو آغوش تو گریه کنم...
ولی الان نه.. نمی خوام.. یعنی گلایه ای نیست که بخوام گلایه کنم.. می خوام بیام پیشت و به اندازه ی همه ی نعمت هایی که دارم تشکر کنم.. م یخوام بیام دعاکنم.. می خوام دعا کنم همیشه واسم نگهش داری.. می خوام دعا کنم چشماش رو همیشه قشنگ نگه داری.. می خوام دعا کنم لب هاش رو همیشه خندون نگه داری.. می دونی می خوام بیام پیشت و به اندازه ی همه ی خرسندیم از نعمت بزرگی که دارم فقط به گنبدت نگاه کنم... می گن چشم ها حرف دل آدم رو می زنه.. راست می گن نه؟
یادته یه بار اومدم حرمت دعا کردم عاشقم کنی؟ خنده داره نه؟ یادته ازت خواستم عاشق بشم.. گفتم می خوام عاشق بشم... دعام خیلی خوب براورده کردی... خیلی خوب..
منو عاشق یه فرشته کردی که.... آخ که چقدر دلتنگشم... چقدر دلتنگشم.... مرسی امام رضا.. مرسی..
آخ دلم داره پر می کشه واسه خوندن نماز تو صحنت.. جلوی اون سقا خونه ای که همه به نیت شفا ازش اب می خورن.. دلم داره پر می کشه واسه کبوترای قشنگی که بال می زنن طرف حرمت.. یادم باشه حتما واسشون دون بریزم...
الان خودمو تو صحنت حس می کنم.. فکر کن تو سرمای زمستون نسیم خنک می خوره تو صورتت و تو مست از حرف زدن با یه بزرگی هیچی رو حس نمی کنی... هیچی رو.. فقط چشمات دخیل شدن به اون گنبد زردی که انگار مثل کبوترها دلت داره پر پر می زنه طرفش..
وای می تونی باور کنی می ری اونجا؟..
خیلی حرف باهات دارم خیلی... دلم واسه یه زیارت لک زده..
قراره به خیلیا وقتی روبروی گنبدم زنگ بزنم و گوشی رو بگیرم طرف حرم و اونا با آقاشون حرف بزنن.. خیلیا خواستن یه یادشون باشم وقتی حرم رو دیدم.. قول می دم به جای همه ی اونایی که دلشون الان اونجاست زیارت کنم.. قول می دم..
دیدی تا حالا خیلی حرف داری که بزنی ولی نمی تونی.. نمی شه.. کلمه ها از پسش برنمیان.. الان دقیقا حال و احوال منه...

اینو تو نوشته های یه دوستی دیدم که خیلی به دلم نشست :
... آقا رضا جان، همه خار و خس جوی تو هستیم.
رضا جان، نه فقط ما، نه فقط ما، که گدای کرم توست ، هزاران چو سلیمان.
عجب نیست اگر موسی عمران، به میان حرم تو بشود خادم و دربان، و
عجب نیست، اگر عیسی مریم، ز دو چشمان تو جان گیرد و او بر تن اموات دهد جان، و
عجب نیست که جبریل امین، خاک در کفش کنت را ببرد بهر تبرک به جنان، و
عجب نیست ز عشق تو شود آتش دوزخ چو گلستان، و
عجب نیست ز مهر تو شود کفر مسلمان.
عجب اینجاست، که با این جبروتت شده ای ضامن آهوی بیابان.
نه، عجب نیست، عجب نیست،
عجب اینجاست، که همان آهوی وحشی که تو ضامن شدی از لطف و کرامت، شود ضامن مردم به قیامت.
..
اقا رضا جان ممنونم ازت که کمک کردی بیام پیشت...
امسال عید هم مشهد بودم.. دوستام بهم گفتن تو کی مگه مشهد بودی که داری این همه تلاش می کنی بری مشهد گفتم عید نوروز. گفتن خیلی پر رویی که این همه باز می خوای بری! ما فکر کردیم چند سال پیش رفته بودی!
نمی دونن چقدر دلم هوایی ـ اونجاست.. کاش می دونستن...
...
به نیت همه ی دوستای مهربون وبلاگیم اونجا واسه کفترا دونه می ریزم..
...
می رم یه سفر دبش ِ دلچسب..
فردا... مشهد...
..
یه چند روزی نیستم... ایام به کام...