تبليغاتX
دو خط موازی...
     
سلام جونم...

خوبی؟ می خوام امروز مخاطبم تو باشی... می خوام باهات حرف بزنم...

می دونی چند روز پیش یکی از دوستام یه حرفی زد که .... گفت: "من (یعنی خودش) اگه یکیو داشتم که واسم بمیره یکیو داشتم که خیلی دوسم داشت همه کاری واسش می کردم... "

اینو که گفت اینقدر شرمنده شدم.... اونقدر که الان بغض کردم....

من تورو دارم.. کسی که به اندازه ی همه ی دنیا دوسم داره.. کسی که همه ی جونشو واسم می ده.. کسی که بهم می گه "تا پای جون دوست دارم..".. من تورو دارم... تو که برام میمیری... تو که ... عاشقمی... ولی من که همه کار واست نکردم که.... من همه ی تلاشم رو واسه شاد کردن تو نکردم که...من که همه کار واست نکردم....

من فقط شرمنده اتم... شرمنده اتم.... خیلی شرمنده اتم... همین...

نمی دونم چطور باهات حرف بزنم.. نمی دونم چیجوری روم می شه باهات حرف بزنم.. تو که از هر کاری واسه ی من دریغ نکردی ولی من ... من خیلی بدم نه؟...

خدایا.... تو کمک کن... کمک کن بیش از این شرمنده ی عزیزترین فرشته ات نباشم...

.......

یکشنبه 29 دی1387 ساعت 9:8 بعد از ظهر | 
برادرم خیلی بهتره.. خیلی...

امروز از آی سی یو اومد توی بخش. همه رو دید باهمه حرف زد شناخت. خیلی آرومتره. بهش می گم چشماتو نیگا! انگار خط چشم و سایه ی بنفش کشیدی! می خنده.. به مامانم اشاره کرد گفت هرچی می کشم از این می کشم!شوخی می کنه! همه می خندیم..

کسی که بهش زده خجالت زده اومد پیشش  داداشم گفت عیب نداره پیش می آد... داشت با لبخند اینو می گفت..

خیلی بهتره. خیلی. دکتر به مامانم گفته یه نذری بزرگی کردی ها که اینقدر زود خوب شده! نباید اینقدر زود خوب می شد!... خدا رو شکر... باد صورتش خوابیده کامل فقط کبودیا موندن. فردا صبح عملش می کنن..

هرچند آبجیت فردا پیشت نیست ولی واست دعا می کنم زود خوب شی.. بهت گفتم زود خوب شو... نیگام کردی آروم..

گفتم دارم می رم دانشگاه ۱۰ روز دیگه میام . گفتی برو به سلامت..

ممنونم. از همه ی دوستای مهربونی که واسه ی سلامتی برادرم دعا کردن... همه می گن به برکت دعای دیگرانه که اینقدر زود خوب شده... می خوام اسم بیارم. اسم تک تک دوستای مهربونی رو که دعا کردم برادرم رو و منو آروم کردن... کاش یه روزی جبران کنم..

  احمد اقا، آقای حسن الماسی ، ستاره، سینا ، آفتاب ، امیر و مریم ، ام ، جودی ابوت ، گل یاس مهربون ، آقا سید ، اقای عندلیبی ، نرگس ، آقا سعید ، و هم دانشگاهی های عزیزم مینا ، مطهره ، زهرا ، رویا و دوست صمیمی و مهربونم الهام خوبم...  

و "تو" که مثل همیشه حرف هات آرامش رو بهم دادن.. دوست دارم.. 

ممنونم.. از همه ی اونایی که اومدن و بهم با حرفاشون آرامش دادن و تمام اون هایی که نیومدن ولی ته دلشون همیشه دعام می کنن...

مادر مهربونم که این چند روز فقط بی تاب بود و از بیمارستان تکون نمی خورد... ممنون مامان جونم..

کاش فردا عمل پات به خوبی انجام بشه و باز بیای و برامون بخندی... کاش...

شنبه 28 دی1387 ساعت 5:3 بعد از ظهر | 

این روزا نگران حال یه عزیزی ام که خیلی واسم عزیزه...

نگران یکی ام که از بچگی همیشه پیش هم بودیم و با اینکه خیلی ازم بزرگتره ولی خیلی وقتا سنگ صبورش بودم.. یکی که خیلی باهم رفیقیم...

این روزا وقتی رو تخت بیمارستان می بینمش بدون اینکه بخوام اشکام می ریزن و بغضم می ترکه. منی که نمی ذارم کسی اشکام رو ببینه بی هیچ اختیاری جلوی همه گریه می کنم...

داداشم.. داداش خوبم.. سیاوش عزیزم...

 داداشی نمی دونی وقتی بعد از تصادفت  صورتت رو اونجوری دیدم چه حالی شدم... نمی دونی وقتی اون ابروهای قشنگت که همیشه مادربزرگم قربون صدقه شون می رفت رو زیر خون دیدم چه حالی شدم. داداش چشمات کبوده.. اینقدر خواب بودی که حتی نفهمیدی آبجی کوچولوت کلی راه اومده فقط تورو ببینه...

یادته داداشی ، یادته وقتی منم تصادف کردم شونه هاتو بهم می دادی تا گریه کنم؟ یادته بغلم کردی تو خیابون تا درد کشیدنم یادم بره؟ داداشم یادت می آد یه بار که از درد گریه می کردم گفتی آبجی کوچولوی من گریه نکن... یادته بهم می گفتی گریه کن خالی شی؟ یادت می آد همین چند روز پیش به شوخی بهم اس ام اس زدی آبجی گریه کن خالی شی؟! داداشم حالا ابجی کوچولوت داره گریه می کنه . داره واسه داداشش گریه می کنه. همه می گن زود خوب می شی ولی من که نمی تونم اینجوری ببینمت.

دستمو فشار می دادی. چند دقیقه پیشت بودم ولی اینقدر دستم رو فشار دادی که می خواستم بمیرم برات که داری این همه بیتابی می کنی.

یادته همیشه وقتی می دیدمت دستم رو می ذاشتم رو گونه ام و بهت با مسخره بازی می گفتم "بوسم بکن! " تو هم می خندیدی! امروز من بوست کردم با اینکه صورتم خیس بود از اشک.. پیشونیت رو که پر از زخم بود بوسیدم داداشیم...

اومدم ببینمت.دم در که دیدم خشکم زد... فقط گریه کردم...

سیاوش خوبم.. زود خوب شو داداش. یادته چقدر شمع بلند و کلفت دوست داشتی؟ حالا واست خریدم رنگ آبیشو که خیلی دوست داری. با یه دسته گل نرگس که دیوونه شی.... داداشی زود خوب شو بیا ببین بلاخره واست خریدمش...

داداشم زود خوب می شی؟ زود خوب شو. دل آبجیت بدجوری بیتابته...

..

ببخش دوست خوبم این چند روز خیلی بی حوصله ام. خیلی..

...

داداشم امروز آروم تره.. کمتر بیقراری می کنه. دستش رو از تخت باز کردن. صبح به خاطر یه لیتر خونی که از دست د اده بود بهش خون دادن. فقط هنوز نمی تونه خوب با کسی حرف بزنه بخاطر مسکن های قوی که بهش می زنن. چند روز دیگه عملش می کنن... امروز نرفتم از نزدیک ببینمش رفتم پشت شیشه...اونجا هم آروم گریه کردم... شما بگین ضعیفم ولی دست خودم نیست بخدا... باور کن....

واسه داداشیم دعا کن....

جمعه 27 دی1387 ساعت 0:12 قبل از ظهر | 
     
برای تو که می نویسم عجیب زیبا می شوم...

دلم هوای چشم هایت را کرده.. هوای دست هایت را.. هوای نفسی که وقتی می بویمش تمام دنیا را فراموش می کنم... دلم هوای خنده هایت کرده.. که وقتی می خندی فقط به لب هایت نگاه می کنم که زیبا تر شده ند.. و دل من که عجیب شاد می شود...

این بار دارم بی هوا می نویسم... بی هیچ فکری از قبل...

دلم باز تنگ شده... دلم می خواهد باز بیایی.. بخندی.. بخندیم.. حرف بزنیم.. در آغوشم بگیری... صدایم کنی...

صدایم که می کنی آسمان عجیب زیبا می شود.. نامم را که می بری عجیب خوشحال می شوم... هنوز هم اسمم برایم تازگی دارد وقتی تو صدایم می کنی!... صدایم کن.. اسمم را هزار بار صدا بزن.. تا به حال نمی دانستم اسمم این قدر قشنگ است...

برایم می خندی؟ بگذار اعتراف کنم.. بگذار بگویم که دلتنگم.. عجیب... بگذار بگویم که هر شب با یاد لبخندهای تو می خوابم.. با یاد چشم های تو بیدار می شوم.. با یاد مهربانی تو زندگی می کنم...

دلم هوایت را کرده نازنین.. کاش باز زود.. زود ِ زود چشم هایت را ببینم و لب هایی که عزیزند و چهره ای که زیباست... کاش باز زود ِ زود تو را در آغوش بگیرم...

 دلم هوای بهشتم را کرده.. راست می گویند رفتن به بهشت گاهی دشوار می شود... گاهی آنقدر انتظار می کشی که بهشتی شوی.. وای..وقتی که بهشتی می شوی.........

دلم هوای تو کرده.. کاش زود باز کنار هم باشیم.. کاش...

دوشنبه 23 دی1387 ساعت 10:45 قبل از ظهر | 
     
قبل از اینکه بیام اینجا می خواستم بنویسم "کلافه ام... عجیب کلافه ام..."..

...

می دونی صبر مثال زدنیت... با اون بزرگواری همیشگیت نگذاشت بیام اینجوری بگم... هروقت کلافه می شم یاد لبخندت می افتم... یا اون برقی که میاد تو چشمات وقتی می خندی... حتی الان هم تصویر لبخندت جلوی چشممه... چقدر قشنگ می خندی...

باورت می شه گاهش آرزو می کنم کاش وقتی کلافه ام عکست نبود که بهش نگاه کنم و آروم شم! گاهی مب خوام تا دلم می خواد کلافه باشم و به زمین و زمان بد بگم! ولی عکست.. عکست که همیشه روبروی چشمامه نم یذاره.... نمی ذاره اونجوری کلافه باشم... نمی ذازه....

اونقدر آروم و مهربون توی چشمام خیره شدی که هرکس دیگه ای هم بود همه ی آرامش دنیا یک جا مال اون می شد...

...

یه چیزو می دونی؟ انگار دوریت بیشتر از اون چیزی که فکر کنم داره عذابم می ده.... اعتراف می کنم.. اعتراف می کنم تنها چیزی که داغونم می کنه دوری از تو توی لحظه لحظه ی زندگیمه....

حتی توی این لحظه های کلافگی وقتی ته دلم رو نگاه می کنم می بینم یک دنیا عاشقتم... می بینی ..  "تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی.... "

..مهربان من..

کاش بدانی چشم هایی که همیشه به چشم های تو نگاه می کنند همیشه لبحند تو در برابرشان ات که دنیا را زیبا می بینند... پس می بینی چرا وقتی لبخندت رو کنارم حس نمی کنم همه چیز برایم بی معنی است... می گویند دنیا زیباست.. حتما تو را دیده اند و این را می گویند... شک که نداری؟...

...

بارها گفتم... بازهم می گم.. دوست خوبم می دونم شاید بگی این حرفت تکراریه هزار بار تا حالا گفتی در موردش... ولی بگذار یه بار دیگه هم بگم... "عجیب دوستش دارم...." عجیب...

یه بار یه دوستی بهم گفت : اگه صلاح نبود بهش برسی بهش نمی رسی... گفتم می دونم.. اگه صلاح نباشه نمی رسیم ، با اینکه ایمان دارم خدا ما رو واسه ی هم انتخاب کرد... وقتی داشت این حرف ها رو بهم می زد تمام صورتم بی اختیار خیس شد.... نمی تونسم جلوی اشک هام رو بگیرم... نمی شد... دوست خوب من ، دعا کن به صلاح باشه و ما بهم برسیم. باشه؟...

....

این روزها عجیب دلتنگتم... عجیب...

پنجشنبه 19 دی1387 ساعت 6:23 بعد از ظهر | 
     
دیشب رفته بودم مراسم.. راست بگم؟ رفته بودم اونجا یه کم کرم امام حسین آرومم کنه.. رفتم که دلم اونجا احساس ارامش کنه.. رفتم که زیر سایه ی لبخندش گریه کنم...

مجلس تاریک شد.. هرکسی گریه می کرد... صدای سینه که میومد فقط به عزمت این صدا گوش می دادم... دست هایی که واسه ی حسین روی سینه ها فرود می آن... حتما این دست ها تا همیشه سلامت می مونه...

یه عکس بزرگ به اندازه ی محراب از حرم ۶ گوشه اونجا روی محراب آویزون بود... وقتی دست ها رو می دیدم بی هیچ نشونی بدون اینکه بفهمی دست ها مال کین با و پایین می رفتن... روی اون عکس...

یهو زدم زیر گریه... بهش گفتم امام حسین تو به جوون داشتی... علی اکبرت جوون بود... یه خوش قامت که به اندازه ی همه ی دنیا بهش افتخار می کردی... گفتم امام حسین واسم نگهش دار... گفتم تورو به علی اکبرت قسم می دم همیشه مواظبش باش... گفتم بهم بدش.... گفتم تورو علی اکبرت بگذار تا همیشه پیش هم باشیم...

نمی دونم زینب رباب.. چه جوری اون همه مصیبت رو تحمل کردن... وقتی حتی یک ثانیه فقط یک ثانیه خودم و تصور کردم و اونو.... تو اونجور شرایطی...وای خدا... هق هق ام همه ی درونم رو پر کرد.....

....

خوب حس می کردم کرمت رو... انگار همه رو توی آغوشت گرفته بودی... کاش می شد بیام روی زانوهات سرم رو بگذارم و آروم گریه کنم...

...

 امام کرم .. واسم نگهش دار....

همین...

یکشنبه 15 دی1387 ساعت 2:1 بعد از ظهر | 
     
چقدر دوست دارم وقتی داری عزا داری می کنی ببینمت.. ببینم با دل پاکت چجوری دعا می کنی.. چجوری توی دلت باهاش حرف می زنی.... چیجوری نگاه می کنی به این غم....

...

بچه که بودم همیشه توی روضه ها که می نشستم سعی می کردم تمثال حضرت عباس رو از اونطرف درخت ببینم.. مدام سرک می کشیدم تا بتون ببینمش... بهش گفتم عموم می شی؟ می خوام تو عموم باشی... می خوام عمو عباس صدات کنم.... هنوزم عمومی عمو جان....

توی مجالس امام حسین که می شینم انگار کرامتش کل محل رو پر کرده... مهربونیش رو حس می کنم.. گریه کردن تو مجالسش رو دوست دارم.. چه برای خودم چه برای خودش... هرجوری باشه قشنگه.. وقتی توی مجلسش گریه می کنی انگار بهت لبخند می زنه...

محرم شد باز.... باز همه سیاه پوشیدن... باز همه نبود عمویی رو غمگین می شن... باز همه به حال لب های خشکی گریه می کنند... باز داغ دست بریده ای تازه می شه... انگار حسین باز کشته می شه...

یه بار تو مراسم عزا داری مداح ناگهان گفت "وای حسین کشته شد..." دستم رو با دندونام گاز گرفتم. اشک می ریختم... یهو بلند گفتم "وای....." وای حسین کشته شد..... وای خدا...

عمو جان دستم رو بگیر... که دست های بریده ی تو دست های بهشتند... عمو جان دلم تشنه ی آرزویی است.. از آب فرات کرمت برایم کمی می آوری تا سیرابم کنی... امیدم به توست عمو جان... دلم را به آن پنج انگشت دخیل کنم نگاهم می کنی؟... دخیلم را خودت بگشا با نگاهت... 

پدرم گفت می خوام برم کربلا ، می آی؟ گفتم اگه امنیت نیست نه... حالا می گم اگه امنیت هم نیست می ام... دلم هوایی اون بین الجنتینه.... دلم هوایی اون خاک مقدسه...

...

یه جایی یه جمله ای خوندم خیلی به دلم نشست...

"کودکان هنوز تشنه اند... پس کدام جمعه آب می رسد..."...

به دل های ما نگاه می کنی عمو؟... نگاه کن .. دلمون  بدجوری به کرمت امید داره...

کاش یه روزی باهم پیش هم واست عزاداری کنیم.... کاش... دعا می کنی؟...

..

بلاخره منم مشهدی شدم... توی کمتر از یه ماه ۴ بار خواب دیدم مشهدم... ۲ بار درست جلوی گنبد زردش بودم... از خودش خواستم جور کنه برم پیشش.... دیشب بلاخره جور شد که تا چند هفته ی دیگه راهی مشهد بشم... خوشحالم خیلی خوشحال... دیشبم خواب دیدم مشهدم... حکمت اینهمه طلبیدن رو نمی فهمم.... وقتی با پدرم صحبت می کردم که اجازه بده برم نزدیک بود بزنم زیر گریه. قبل از اینکه پدرم حرفی بزنه گفتم بابا تورو خدا بگذار برم.....گفت برو...  چند هفته ی دیگه ... مشهد...

پنجشنبه 12 دی1387 ساعت 6:26 بعد از ظهر | 
     
خوشالم که تورو دارم.... خیلی خوشحالم....

دیشب وقتی عکست رو دیدم و به چشم هات نگاه کردم -بگذار اعتراف کنم- دلم بدجوری قنج رفت... یه لبخندی روی لب هام نشست عکست رو بوسیدم و توی دلم خدا رو هزار بار شکر کردم.... چقدر تو زیبایی....

یکی ۲ ساعتی از نیمه شب گذشته بود. وضو گرفتم جانمازم رو پهن کردم و دو رکعت نماز شکر خوندم... خدا رو واسه داشتن تو شکر کردم... بهش گفتم ممنون که اونو بهم دادی... گفتم خدا کمک کن بهم برسیم... زود بهم برسیم... گفتم خدا مواظبش باش... نگذار هیچ وقت دل مهربونش غم بگیره.... گفتم خدا واسه همیشه واسم نگهش دار........

چشمام خیس شدن توی سجده... با چادرم اشک هام رو پاک کردم به صورتم دست کشیدم و با همه ی وجودم خدا رو کردم....

خودش می دونه چقدر دوست دارم...

چقدر دوست دارم......

واسم همیشه بخند... بخند که دیدن لبخند تو دیوونه ام می کنه.......

دوست دارم نازنینم...

دوشنبه 9 دی1387 ساعت 11:14 قبل از ظهر | 
     
گاهی وقتا نمی دونم در برابر این همه ی خوبی تو چی باید بگم... نمی دونم چه طور این همه محبت تو رو ستایش کنم.... نمی دونم اگه الان منو می دیدی قطره های اشکی که توی چشم هام جمع شدن نشون می دن که چقدر دیوونه ی مهربوتیم....

خواستم بگم تو فرشته ی منی... ولی یه لحظه مکث کردم.. تو فرشته که نیستی.. تو انگار یه تیکه از بهشتی که مال من شدی... یه گوشه از بهشت که خدا مال من کردتش....

نمی دونم چرا سهم من شدی.... نمی دونم... نمی دونم به خاطر کدوم کار خوب نکرده ای دارام پاداش می گیرم... آخه تو به این خوبی با اون چشم های اسمونی... با اون لب های بی نظیرت که همه ی شادی دنیا توشون جمع شده.... آخه دل مهربون تو کجا... دل من کجا..... چی شد که سهم من شدی...

من دوست دارم.. خیلی دوست دارم.... فقط می خوام مال تو باشم فقط می خوام مال تو باشم... فقط از خدا تورو می خوام... تورو که بهم بده همه ی دنیا رو بهم داده... بخدا دیگه هیچی ازش نمی خوام... بهم نخند! می دونم ارزوی داشتن تو بزرگترین آرزوی دنیاست.... اگه تورو بهم بده معلومه دیگه همه ی دنیا رو بهم داده...

کاش اینجا بودی ... اگه بودی بخدا یه ساعت فقط می نشستم و نگاهت می کردم... اون صورت زیبا و مهربونت رو تا دلم می خواست نگاه می کردم....

طرفم دویدی و اسمم رو صدا کردی... بغلم کردی.. می خندیدی... چقدر شاد بودی که هم رو دیدیم... حاضرم همه ی دنیا رو بدم تا باز زود چشم هات رو ببینم.... چه برقی می زنن چشمات..... گفتی چه خوشگل شدی... مگه می شه کنار تو باشم و قشنگ نشم....

دوست دارم.... خیلی... خیلی...

شنبه 7 دی1387 ساعت 12:55 بعد از ظهر | 
     

می دونی یه بار یه دوستی بهم گفت :"انگار تو هیچ وقت کلافه نمی شی... گلایه نمی کنی..." ..

تو می دونی که من هم چقدر کلافه می شم گاهی... بعضی وقتا بی انصافی می کنم.. بعضی وقتا یادم می ره چقدر بی نظیری  و چقدر دوستم داری... گاهی اونقددوری ازت بهم فشار می آره که مدام گلایه می کنم... اما تو هیچوقت کلافه نمی شی.. در بدتریت شرایط عجیب خوب صبر می کنی... صبری می کنی... و من همیشه شرمنده ی چشم های زیبات می شم....چشم هایی که خب دلت رو نشون می دن...

وقتایی که کلافه ام چه خوب آرومم می کنی... گاهی ناراحت می شی ولی سکوت می کنی... صبر می کنی و در برابر بی انصافی های من هیچی نمی گی... چون عجیب دوستم داری....

می دونی دیروز که این همه صبوری رو ازت دیدم -به خدایی که اون بلا هوامون رو داره- توی دلم بهت افتخار کردم.... افتخار کردم به این که همچین فرشته ای دارم....

گاهی که ناراحتم کلافه ام غمگینم غمگین می شی ولی به روی خودت نمی آری و عین همیشه غرق در محبتم میکنی....

گاهی فکر می کنم من چیزهای زیادی رو تحمل کردم... دوریت رو...دلتنگیت رو.... فکر می کنم فقط منم که دارم این همه سختی می کشم.. ولی تو .. تو بیشتر از من خیلی بیشتر از من غم هات رو توی دلت نگه می داری به روی خودت نمی اری که مبادا من ناراحت بشم و همیشه با من مهربونی.... مثل همیشه .....

گاهی عجیب شرمنده ی مهربونی و بزرگواری های مثال زدینیت می شم....

..می دونی امروز وقتی داشتم بهت فکر می کردم دوست داشتمه عالم و آدم فخر بفروشم  تورو دارم... امروز به خوم گفتم شایداگه روزی هزار هزار بار خدا رو شکر کنم بازم کمه....

انگار هر لحظه باید شکرشکنم... خدایا شکر....

..

دلیل اینکه هستم تویی.. دلیل اینکه نفس می کشم... دلیل اینکه می خندم.. دلیل همه ی بودنم تویی... "تو همه ی دلایل منی..." همه ی دلایل من...

دوست دارم...

دوست دارم.....

چهارشنبه 4 دی1387 ساعت 4:26 بعد از ظهر |