تبليغاتX
دو خط موازی...
     
مادر بزرگم وقتی بچه بودم همیشه بهم می گفت پیر شی.. یه روز بهش اعتراض کردم گفتم مادر بزرگ واسه چی می گی پیر شی؟ من دوست ندارم پیر شم! بهم گفت منظورم اینه کاش عمرت بلند بشه...

دیدی مادربزرگ.. دیدی عمرم بلند شد.... هرچند هنوز فقط ۲۰ سال رو گذروندم ولی... مادربزرگ عمرم بلند بلند شده....

با بودن او با دیدن چشم های او مگه می شه عمر من بلند نشه؟ هر روزی که با هستم هر روزم به اندازه ی یلدا بلند می شه.... بلند بلند.....

می گن شب یلدا هر کسی به آسمون نگاه می کنه چشم به ستاره ی محبوبش می دوزه و یه آرزو می کنه.... من به چشم های تو چشم می دوزم... چشم هایی که توی صورتت یبا و مهربونت عجیب می درخشند... چشم هات رو نگاه می کنم ولی هیچ ارزویی نمی کنم... چشم های تو همه ی آرزوی من اند....

شب بلند یلدای من هر لحظه اش با تو می گذره... چقدر خوبه که یلدا بلنده....

می بینی یه پاییز دیگه هم گذشت...  هنوز بهم نرسیدیم ولی دل هامون چه عجیب پیش همن.... یلدای من بی مهتابه... تو نیستی پیشم.. صورت زیبای تو نیست که مهتاب شبم بشه....

با تو تمام شب های من یلدا شده اند....

                                                 لبخندهایت چون یلدا بلند باد زیباترینم...

هدیه های شب یلدات رو که بهت دادم بهم گفتی :"بخدا جبران می کنم...". گفتی:"بی نهایت خوشحالم کردی... بی نهایت..." و من چقدر از شاد شدنت شاد شدم... چقدر شاد...... کاش همیشه خنده رو لب های نازنینت باشه....
شنبه 30 آذر1387 ساعت 9:55 بعد از ظهر | 
     
حسودم .. خیلی حسود.... اونقدر که یهو زدم زیر گریه و از اینکه مادرم چشم های خیسم رو دید هیچ ابایی نداشتم... نمی دونم چرا ولی یهو زدم زیر گریه.. آره حسودم.. اعتراف می کنم... خیلی حسودم....

امشب یه دوست عزیزی با یکی پیمان بست.. پیمان بت که تا اخر عمرش باهاش باشه... پیمان بست نگذاره هیچ گاه جامش خالی بمونه چون نوشیدنی او خواهد شد... پیمان بست شریک زندگیش بشه تا ابد... پیمان بست با او تا همیشه زندگی کنه.... - اونقدر بغض گلوم رو گرفته که دارم به زور می نویسم...-

او هیچ انتظاری واسه رسیدن به اون که قراره تا همیشه باهاش زندگی کنه نکشید.. هیچ انتظاری.. ساده بهم رسیدن و چه ساده همه فهمیدن که این ها تا ابد با هم خواهند بود... می بینی چقدر آدما باهم فرق دارن... یکی مثل اینا زود بهم می رسن بی هیچ سختی.. یکی مثل ما - دارم هق هق می کنم..- مثل ما باید این همه انتظار بکشه... اصلا معترض نیستم! اصلا.. حتی این انتظار رو عاشقانه دوست دارم... حاضرم تا همه ی عمر انتظار بکشم و حتی آخرین روز عمرم به او برسم ولی این حسادت من فقط به خاطر اینه که دوست داشتم امشب من به جای او بودم.... به جای اون عزیزی که امشب شادمانه و سرمست از اینکه شریک زندگیش امروز با او پیمان بست.... -کاش دوست من بفهمی که چی می خوام بگم...-

بگذار بلند اعتراف کنم واقعا به این عزیز حسودیم شد... اونقدر که به جای اینکه شاد بشم از این جشن بیشتر اشک نشست توی چشمام... شاید این حسادت خنده باشه... شاید همه ی اونهایی که می خونند بخندند به این حسادت ولی من عجیب حسادت کردم امروز.... عجیب.....

کاش کسی اینجا نبود تا گریه ام رو بلند هق هق می کردم..... دلم یم خواد گریه کنم... لم یم خواد به اندازه ی تمام حسادتم دلتنگیم به انداره ی همه ی این ها گریه کنم........

...

کاش این عزیزخوشبخت شه.... "مجنون به لیلا می رسه"... ایمان دارم.......

..

اگر بگویند تا آخر دنیا هم صبر کن صبر می کنم... چون هیچ کس فرشته ای چون فرشته ی زیبای من ندارد.... تردید ندارم...

دوست دارم..

جمعه 29 آذر1387 ساعت 0:43 قبل از ظهر | 
     
داشتم فیلمی رو می دیدم . توش خانومه به طرف مقابلش گفت :"تو یه چیزی توی وجود من هستی که...." تا این جمله رو ازش شنیدم توی دلم گفتم... اون که گوشه ای از وجود من نیست.. همه ی وجودمه... نمی تونم بگم پاره ی تنمه باید بگم همه ی وجودمه... همه ی وجودم...

یاد شعری از دوست عزیزی افتادم که مضمون شعرش این بود...

.... جلوی آینه که می روم خود را نمی بینم... تو نیمه ی گمشده ی من نیستی ... تو همه ی منی... همه ی من.....

باهام که حرف می زنی وقت می خندی انگار تمام شادی دنیا توی لب هات جمع شدن... نمی دونی چه ساده لو می دی که از بودن باهام شادی.... وقتی می خندی دوست دارم همه ی جونم رو فدای گوشه ی لبخندت کنم... وقتی می خندی هرچقدر هم ناراحت باشم از اینکه اینهمه شادی خدا رو شکر می کنم.... -چشمام خیسه.. دلم نازکه نه؟ تو ببخش ...-

یه روز کسی که عین پدرم عزیزه واسم  بهم گفت :"عشق شما پاک و مقدسه..." نبودی ببینی چه کودکانه لبخند زدم.... پدر خوبم بیا ببین.. ببین که چقدر دوستش دارم... ببین که حاضرم هیچی نداشته باشم و اون رو داشته باشم.... پدر مهربانم یادته چقدر تحسینمون کردی به خاطر عشق مقدسی که بینمونه.....  بیا ببین دختری که مدام بهش می گفتی "دخترم..." چقدر مست از این عشقه....

دوست دارم همه  بهانه ی من برای زندگی....

یادم نمی ره... وقتی خدا تورو بهم داد نذر ختم "یا علی" کرده بودم... بهت نگفتم ولی تا پاسی از شب ذکر "یا علی " میگفتم.... از اون موقع است که به ختم ذکر "یاعلی" خیلی دل بستم... فردا عید همون امامیه که تو رو به من داد....

علی دل ها پشت و پناهت....

                                                          عیدت مبارک زیباترینم.....

دلم بدجور هوایی ـ توست....

...

نمی خواستم بگم ولی خیلی بی حوصله ام.. خیلی... نه حوصله ی نت رو دارم نه بلاگ...  فقط برای خوندن حرف های دوست های خوبم سر می زنم... "دیگه نمی کٍشم....فقط خودت می دونی چیو می گم...".....

چهارشنبه 27 آذر1387 ساعت 1:21 قبل از ظهر | 
     
این دفعه که دارم می نویسم از قبل تصمیم به نوشتنش نگرفتم... همین الان همین لحظه که ساعت نزدیک به صفر عاشقیه دلم خواست بنویسم.....

بگذار بگم.... بگذار بگم که الان که می نویسم چشمام پر از اشکن...بگم که گونه هام خیسن... بگم که با گوشه آستین ژاکت تنم مدام گونه هام رو خشک می کنم که مبادا کسی ببینه صورتم خیسه.... بگم که بغض گلوم رو بدجوری داره فشار میده.. بگذار اعتراف نم بگم که  دوست داشتم یکی از رفیق هام بودند که گریه هام رو توی آغوششون هق هق می کردم.... دوست داشتم تا خود صبح با رفیققم حرف می زدم.... -بازهم اشک هام ریختن....-

اما این دفعه از دلگرفتگیم نیست ... می د ونی از چیه؟ از اینکه اونو دارم... از اینکه کسی رو دارم که بیش از جونش دوسم داره.. کسی که اونقدر صبوره که وقتی دوری از من دلتنگیش حتی غر های من از دلتنگی ناراحتش می کنه هچی نمی گه و تحمل می کنه..... صبر می کنه.... کسی که دلش به اندازه ی تموم دنیا بزرگه.... کسی که ..-تمام صورتم الان خیسه....- کسی که گاهی قدرش رو نمی دونم... اونقدر صبوره که وقتی ا دوری ازم ناراحتی فقط تحمل می کنه و به هیچ کی هیچی نمی گه.... کسی که.........

اگه الان پیشم بودی به اندازه ی همه ی دنیا توی بغلم می فشردمت... می بوسیدمت.... تمام خوبی هات رو نفس می کشیدم.... دوست دارم فریاد بزنم که چقدر دوست دارم....

دوست دارم الان رفیقی بود که به انداره ی همه ی قدر نشناسی هام توی بغلش گریه می کردم..... تو خیلی خیلی بیشتر از اونکه میدونم خوبی.... الان آروم خوابی.. کاش بودم و تمام صورتت رو غرق بوسه می کردم.... تو چقدر خوب و صبوری.. چقدر خوبی......

دوست دارم سرم رو بگذارم روی سینه ات و ضربان قلبت رو گوش بدم.. دوست دارم صدای قلبی رو توی سینه ی تو می زنه  رو بشنوم.. و بهش بگم چقدر خوشبخته که توی وجود تو زندگی می کنه...

به نظرت نوشته ها می تونن عمق یه حرف رو کامل برسونن؟.... به اندازه ی تمام دنیا دوست دارم.... -بی اغراق الان تمام صورتم خیسه... گونه هام خیس خیسن.. حیف که رفیقی اینجا نیست وگرنه آغوش اون هم خیس خیس می شد..-

دوست دارم... دوست دارم..... دوست دارم... ببخش اگه کم طاقتم... ببخش اگه نبودنت پیشم اینقدر عذابم می ده.... ببخش دل کوچیکمو ... تو که قلبت حتی از وسعت جهان هم بزرگتره....

تو بی نظیری.. بی نظیر ترین مخلوق خدا.... نمی گم فرشته چون انگار از فرشته ها هم بهتری...بی اندازه خوبی...

دوست دارم الان برم زیر آسمون خدا و به خدا نگاه کنم و بهش بگم... بهش بگم که ازش ممنونم که اونو بهم داد... می خوام برم بهش بگم هرچند خیلی بیشتر از لیاقتم بهم  نعمتی رو داده ولی می خوام برم با همین چشمای خیسم ازش تشکر کنم.. می خوام بهش بگم چقدر دوست دارم.. می خوام بگم خدا.. خدا ممنونم ازت .. ممنونم.... -لبخند خدا رو حس می کنم...- می خوام برم زیر آسمون خدا سرمای شب بخوره به صورتم به آسمون نگاه کنم و بهش بگم یه دنیا ممنونشم.... کاش می شد خدا رو بغل کرد......

دوست دارم... دوست دارم...... کاش نوشته هام عمق احساسم رو نشون بدن......

هیچ وقت توی عمرم اینقدر به حضور یه دوست نیاز نداشتم... هچوقت اینقدر دلم نمی خواست رفیقی پیشم باشه.... کاش رفیقی بود پیشم... کاش کسی بود که یر مهتاب آسمون باهاش تا خود صبح از اون حرف می زدم.... خوشحالم که اینجا دوست هایی دارم که هر چند پیشم نیستند اما "عجیب مهربانند....."

خدایا ممنونم......

 ...

و من هر روز بیشتر شیفته ی تو ام....

دوشنبه 25 آذر1387 ساعت 0:32 قبل از ظهر | 
     
صبرم انگار تموم شده....انگار کاسه ی دیگه جایی واسه ی صبر کردن نداره....

چند روز پیش به صمیمی ترین دوستم گفتم :"دلم گرفته...." گفت:"مگه دریا هم می گیره؟...." این حرف رو که زد یه لبخندی روی لب هام نشست.... دل کوچیک من مگه می تونه دریا باشه...... دلم کوچیکه واسه ی همینه زود می گیره.....(چشم هام دنبال بهانه اند که خیس بشن...)

گفت مقاوم باش... عین همیشه که بودی... گفتم اگه دیگه صبرت تموم شده باشه چی؟ اگه بخوای سبک بشی چی... اگه بخوای تمام تحمل ها و دلتنگیات رو توی آغوش رفیقی هق هق کنی چی.... اگه دیگه صبر نداشته باشی چی......

گفت اینجاست که داری امتحان می شی... باید صبر واقعی رو نشون بدی.....

وقتی چشم هام بارونی بود یاد نوشته ی دوستی افتادم که نوشته بود "کنار دریا...چه روز بارونی ای بود! خدا نکنه که آدم دلش ابری باشه که با دیدن چنین بارونی دیوونه میشه..." به خودم گفتم اگه الان اونجا تو اون هوا کنار اون ساحل بودم چقدر اسمون چشم های منم می باریدند...........

اعتراف می کنم این روزها زیاد چشم هام خیس می شن... اونقدر که تمام صورتم از اشک خیس می شن.... برای دل گرفته ام بهانه ها دارم.....

عجیب کم دارمت توی لحظه هام.... توی لحظه لحظه ام دوری و نبودنت رو حس می کنم..... هنوز دعات باهامه... گفتی از ته دلم دعا می کنم که کمتر دلتنگم بشی.... منم دعا کردم -علارغم میلم- که دوری و نبودنت پیشم را بتونم کمتر ناله کنم... بتونم بیشتر دووم بیارم.... بیشتر از همیشه....

انگار دلتنگیت داره بدجوری عذابم می ده بدون اینکه بفهممم....

چشم هام خیسن.... به کی غیر از خودت می تونم دل گرفتگی هام رو بگم.... فقط خدا هست که می تونم گلایه ها و دلتنگیام رو بهش بگم....

این روزها نداشتن یک "رفیق" در کنارم رو برای درد دل کردن باهاش عجیب حس می کنم.... رفیقی که بتونم راحت بهش بگم چقدر دلم گرفته... راحت بهش بگم چقدر دلتنگ تو ام.... راحت توی آغوشش گریه کنم و آرومم کنه....

این روزها نبود یک رفیق رو عجیب حس می کنم....

.......

و من هر روز عاشقانه تر تو را دوست دارم نازنین من.....

جمعه 22 آذر1387 ساعت 3:20 بعد از ظهر | 
     
اون اول ها فکر می کردم عاشقتم... فکر می کردم دارم برای تو زندگی می کنم.. فکر می کردم دیوونه ات هستم و حتی بیشتر از این چیزه که دوست دارم هیچ کس بیشتر دوست نداره و بیشتری هم وجود نداره که بخوام به اون اندازه دوست داشته باشم....

یادته اون اولا همیشه ازم می پرسیدی از 100 تا چند تا دوسم داری؟ یادته یه بار بهم گفتی فکر نکنم هیچوقت دوست داشتنت نسبت به من 100 تا بشه....

می دونی الان که می بینم خودمو و خوب فکر می کنم می بینم احساسی که اون اولا نسبت بهت داشتم در برابر حالا هیچه... اگه اون موقع عاشقت بودم پس الان چی هستم.... اگه اون موقع دیوونه ات بودم پس اسم احساس الانم چیه... گاهی فکر می کنم در برابر حالا ، انگار اون اول ها اصلا دوستت نداشتم.... یادته یه روزی بهت گفتم دیگه 100 تا دوست دارم.... حالا 100 هزار برابر بیشتر از 100 تا دوست دارم.... دوست دارم همه ی بهانه ی من......

دیدی چیجوری عاشقم کردی.... خندیدی بهم گفتی" دلت رو بردم دیگه! " آره بردی... هیچ وقت پسش نیار...

یادته یه روز -تو زودتر از من - بهم گفتی : دیگه ۱۰۰ تا دوست دارم... دیگه یادت تا ابد رفته توی قلبم.....دیگه هرگز از قلبم بیرون نمی ری....

بهم گفتی خوشحالم که این همه همیشه -همیشه- مشتاقی باهام حرف بزنی... اگه من مشتاق نباشم برای بودن با تو برای کی مشتاق باشم....دوست دارم همیشه .. همیشه با تو برای تو فقط برای تو باشم....

بهت گفتم دعام کن... گفتی چشم.. آروم و متین... و من دوست داشتم همون لحظه قربونی چشمات بشم... اروم بهت گفتم قربونت برم... و صادقانه بگویم که اگر همان لحظه جانم را طلب می کردی زود فدایت می کردم.....

اما هنوز هم تو عاشق تر از منی....

مجنون تر ا زتو عاشق نمی بینم....

... کاش همه ی غم هات قربونی لبخند ها و زیبایی چشم هات بشن....

           عیدت مبارک نازنین من....

دوشنبه 18 آذر1387 ساعت 8:49 بعد از ظهر | 
     

وقتی دلم می گیره دوست دارم دست های تو بودند و توی دست هام می گرفتمشون غرق بوسه شون می کردم.... دوست داشتم کنارم بودی و دست هات رو که به اندازه ی تمام دنیا دوسشون دارم رو توی دست هام می گرفتم و به اندازه ی تمام زندگی نفس می کشیدمشون....

وقتی روی شونه هام خوابت رفت دستت رو توی دستم گرفته بودم.. چند باری بوسیدمشون و تو لبخند می زدی توی خواب ... انگار می فهمدی .. و چه خوب آرامش رو توی چهره ات می دیدم وقتی می بوسیدمت.... خواستم دستت رو غرق بوسه کنم خواستم تا جایی که می تونم ببوسمشون... ولی ترس از اینکه از خواب بیدار شی نگذاشت.... دستت رو آروم روی قلبم گذاشتم تا ضربان قلبم رو حس کنی و ببینی چقدر دوستت دارم..... دستت رو روی قلبم گذاشتم تا با همه ی وجودم بودنت رو حس کنم....

وای که چقدر تو نازنینی....... چقدر نازنینی....

...

دوستت دارم... بی اندازه دوست دارم.... -کاش اشک هایی که توی چشم هام جمع شدن گونه هام رو خیس نکنن که تو از گریه کردن من عجیب دلگیر می شی...-

...

تو برای من تمام دنیایی... اگه فقط من باشم و تو باشی و هیچ کس دیگه ای دور و برمون نباشه من باز هم همه ی دنیا رو دارم.... تورو که دارم دیگه از دو دنیا هیچی نمی خوام ... هیچی... حتی بهشت رو....

...

کاش می شد الان سرت رو اروم توی بغلم می گرفتم و بهشت خدا رو نفس می کشیدم.... کاش پیشم بودی تا دست هام خستگی رو از چهره ی خسته ات دور می کرد.....

تو که باشی انگار تمام خوشبختی دنیا کنارم هست... اگر نباشی نیستم... مگر می شود هوایی نباشد و تنفس کرد... تو هوای منی برای تنفس........

روزی خواهد رسید که من با تو -ما- تا ابد با هم خوشبخت خواهیم بود و همه با انگشت هایشان ما را نشانه خواهند گرفت که این ها چقدر خوشبخت اند...... چقدر خوشبخت....

..

و من چقدر خوشبختم وقتی سایه ی ابروهای تو سایه سار زندگی من است........

چقدر خوشبختم.....

 

دوشنبه 11 آذر1387 ساعت 2:32 بعد از ظهر | 
     
این روزها غمگینم...

...

 

دلت که می گیرد دوست داری همه ی دنیا را رها کنی...                                                          بروی و هیچ نپرسی از لبخند آفتاب و طراوت مهتاب...دوست داری ساکت بمانی و گم شوی میان هرچه  که سکوت هست... دوست داری همه ی صدا ها را گم کنی... گم کنی و تو بمانی و سکوتت و دلی که انگار عجیب ابریست....

دلت که می گیرد دوست نداری حتی به آسمان نگاه کنی ...دوست داری همه دنیا نباشند و تو بمانی و جاده ای که در آن قدم می زنی.. اگر می شد حتی خودت را هم سر همان جاده جا می گذاشتی و بی هیچ کس راه می رفتی...

 

 

 

 

دلت که می گیرد دوست داری بغض کنی..دوست داری اشک هایت آرام گونه هایت را خیس کنند و هیچ کس نبیند که گریه می کنی..دوست داری به آسمانی که ابریست فقط خیره نگاه کنی و اشک هایت بریزند بی آنکه بفهمی.....

دلت که  میگیرد هوای برگ های زرد پاییز را می کنی... دلت می خواهد راه بروی و صدای خش خششان آرامت کند....

دوست داری در همان خیابانی که دوستش داری باز هم با او قدم بزنی و آرزو کنی کاش باران نیامده بود تا برگ ها زیر پاهایت خش خش می کردند...

دلت که می گیرد دوست داری فقط او باشد... اغوش او و تو میان آغوشش گم شوی و بوی تنش را نفس بکشی.... دوست داری او باشد و با او از همه ی دنیا جدا شوی...

.. دوست داری او پیشت باشد....

دلت که می گیرد....

...

این روزها این نوشته زمزمه ی لب هایم شده...

"وقتی تو نیستی نه هست های ما جونان که بایدند نه باید ها..

مثل همیشه اول حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم..

عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا..

  این روز هرچه باشد روزی شبیه به دیروز روزی شبیه به فردا روزی شبیه به همین روزهای ماست... 

                          وقتی تو نیستی همه ی روزهای من روز مباداست....."

..

عجیب دلتنگم.....

اعتراف می کنم دیگر تحمل این همه دوری را ندارم......
..

و من به اندازه ی همه ی دنیا تورا دوست دارم......

سه شنبه 5 آذر1387 ساعت 11:27 قبل از ظهر |