تبليغاتX
دو خط موازی...
     
با اینکه از سرما بیزارم ولی سرما یه خوبی داره. اینکه توی یه جای سرد کسی نمی آد.. به همین دلیل ، یه حیاط بزرگ واسه ی تو می مونه که هیچ کی توش نیست. برخلاف همیشه.. سرما اونقدر زیاده که استخونت می ترکه ولی جاکتتو می پوشی و کلاه آبی که مامان بافته واست رو می ذاری سرت و می ری بیرون... دور حیاط چند بار قدر می زنی.... یقه ی بزرگ جاکتت رو می دی بالا تا کل سرت رو بپوشونه که سرما رو کمتر حس کنی... کلاه تا روی ابروهاتو گرفته.... فقط از صورتت دو تا چشمات معلومه که اونا هم وقتی داری راه می ری و فکر می کنی خیس اشک می شن و لای یقه ی ژاکتت پنهون می شن و دیگه هیچی از صورتت معلوم نیست جز یه کم از پیشونیت.. واسه همین با خیال راحت با صدا گریه می کنی و نگران نیستی که بچه های اتاق هایی که پنجره هاشون به حیاط مشرفه تورو می بینن و می فهمن تو داری راه می ری و اروم گریه می کنی.... راه می ری و آهنگ Real Love رو یه ریز گوش می دی...

Every night when I gonna to sleep,I can't stop dreaming about you... your love is going to be infinit, I realy can't see me without you.....

این آهنگ رو میذاری روی ریپیت ترک و مدام گوشش می دی... تنها آهنگیه که وقتی دارم گوشش می دم هیچ کاری نمی تونم بکنم جز اینکه فقط به اون گوش بدم..... از اون آهنگایی که مغزم کیلد می کنه روش...

از سردی هوا پاهات درد می گیرن و مجبوری برگردی تو ساختمون و تا چند ساعت درد پا رو تحمل کنی....

ولی می ارزید به اینکه تنها باشی و تنهایی فکر کنی.. دور از حرف کسی... صدای کسی..... این طور وقتا دوست داری که فقط .....

....

ریمینینگ وردز1: امروز داداش خان اس ام اس زد و گفت "چظوری آبجی کوچول؟!" چند روز پیش هم پشت تلفن گفت "خوبی آبجی فینگیلی؟" {چشمک}

ریمینیگ وردز2: امروز این تیکه ی این آهنگ محسن.چاوشی رو واسه مینا گذاشتم : "رفیق روزهای خوب ، رفیق روز خوب ها..."

ریمینینگ ورزد3: از آنالیز بدم میاد ! :(((((((

ریمینینگ وردز4: دیروز رفتم دکتر واسه سرماخوردگیم. چند روز پیش هم واسه معده ام رفتم. وقتی داشتم یم رفتم دکتر یکی از دوستام گفت حمیده اگه یه روز خواستی خونه بخری حتما نزدیکی به مطب دکتر و بیمارستان رو توش لحاظ کن! {نیشخند}

.......

آسمون من به اندازه یه منحنیه...

وقتی لب های تو کمی به بالا خم می شن و تو می خندی.....

جمعه 15 آبان1388 ساعت 0:52 قبل از ظهر | 

هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت... روز پر برکتیه نه؟ خیلی پر برکت... به قول مادرم دیگه این روز تکرار نمی شه.. هیچ وقت... که توی هشت هشت هشتاد و هشت تولد امام هشتم باشه....

توی این روز پر برکت بدجوری دلت طرفای حرمه.... گنبد... نسیم خنک صحن و چشمای تو که بدجوری دخیل شدن به گنبد..... دلت می خواد الان اونجا بودی و از ته ِ دلت دعا می کردی....

تنها کاری که از دستت بر میاد اینه که زنگ بزنی به یه دوستی توی مشهد و بگی تورو خدا دعا کنین امام رضا امروز یه عیدی بهمون بده ها. و اونور خط بگه حتما همینجوریه... شک نکن....

دیشب با یه ذوق خاصی پریدم یه جعبه شیرینی گرفتم و دادم به دوستام.. هر کی یه چیزی گفت. یکی گفت ایشالا شیرینی عروسیت. یکی دیگه گفت قبولت باشه حمیده، یه یکی دیگه از دوستام گفتم بگو ایشالا حاجت روا بشم! خندید و گفت حاجت روا می شی...

دلم می خواد یه عیدی خوب بگیرم... یه دوستم می گم خیلی چاکر امام رضام.. روز تولدش می خوام شیرینی بدم.. ایشالا کمکم کنه....

چه روز مبارکیه امروز.... چه قدر مبارک......

.....

ریمینینگ وردز ۱: با دل مهربونت یه آمین می گی واسه حاجت روا شدنم؟

ریمینینگ وردز۲: امروز مامان و بابا و آبجی کوچولو این همه راه اومدن تا دختر بزرگــَشون رو ببینن. چقدر خوب بود وقتی مامانمو سفت بغل کردم.. گاهی وقتا دلم می گیره این قدر ازش دورم...

ریمینینگ وردز۳: هم اتاقیم عاشق بابا و مامانم شد! {چشمک}

ریمینینگ وردز۴: چقدر امروز تو خیابون ماشین عروس و عروس و داماد دیدیم.. هر کدومشون رو می دیدم می گقتم ایشالا خوشبخت باشین.. خوشبخت.....

پر ِ یینگ وردز: حاجت های همه تون روا..... به حق مبارکی ِ این روز...

....

به گنبد نگاه می کنم و با هزار امید دعا می کنم...

آروم زیر لب می گم دل ببندم به اینکه حرفام رسیدن به گوش آقا؟...

یهو آروم دست هات رو دورم حلقه می کنی و آروم دم گوشم می گی "تا همیشه پیشت می مونم....."

و من ... می پرسم :"اینقدر مستجاب الدعوه ام؟..."

و تو... آروم لبخند می زنی...

جمعه 8 آبان1388 ساعت 7:6 بعد از ظهر | 
     

دیدی گاهی وقتا می خوای یکی باشه ، بیاد پیشت ، بغلت کنه و تو تا می تونی توی بغلش گریه کنی تا آروم شی... ولی گاهی هم نمی خوای.. دوست داری تنها باشی.. با اینکه خیلی دلت می خواد گریه کنی، دلت داره می ترکه ولی... ولی تنهایی رو ترجیح می دی.. دوست داری تنها باشی.. تنها باشی و همونجوری که همیشه به قول دوستات عین جنین ، دست هات رو کنار هم می ذاری و جمعشون می کنی روی شونه ات و می خوابی، بگیری بخوابی.. نه آروم... چون آروم نیستی.. واقعا آروم نیستی....

......

ریمینینگ وردز۱: دیشب از تنهایی گریه کردم.. روی تخت درمانگاه.. آمپول وریدی زدم و پرستار هاج و واج مونده بود چرا از گوشه ی چشم من اشک همینجوری میاد پایین.. تا رفت ، زدم زیر گریه... دلم می خواست یکی پیشم بود...

ریمینینگ وردز۲: معده ام داره پدرم رو در میاره! الان عین پیرزن ،پیر مرد ها باید از همه چیز پرهیز کنم! مخصوصا مواد غذایی مورد علاقه ام! چیزهای ترش! وقتی از جلوی مغازه رد می شم و لواشک و آلو می بینم جیگرم آتیش می گیره! {نیشخند}

ریمینینگ وردز۳: رفتم سر کوئیز! در حالی که یه دستم به شیکمم بود و یه دستم به قلم! داشتم از شدت درد معده ام از حال می رفتم! هیچی نخونده بودم ولی در کمال ناباوری از ۳ سوال ، ۲تاش رو بلد بودم!

ریمینینگ وردز۴: ۱۱ اُم،۲۰اُم،۲۶ اُم آبان و ۹ و ۲۱ آذر میان ترم دارم. فکر کنم دلیل موجهی واسه سر نزدم به دوستای خوبم و آپ نکردن بلاگم باشه! {گریه}

ریمینینگ وردز۵: خوب می شه ذوق پدرانه رو توی این نوشته دید! تبریک می گم حسن آقا. روی ماه پریِ کوچولوت رو ببوس. کاش اینجا سیستم داشتم تا یه کادوی خوشگل واسش آماده می کردم

ریمینینگ وردز۶: ثبت نام ارشد شروع شد! ولی واحد هام تا سال دیگه می مونن و نمی تونم امسال ارشد بدم! :(

......

مگه تو مال همه ای که همه آرزو می کنن بهشت رو بهشون بدن؟

چهارشنبه 6 آبان1388 ساعت 6:31 بعد از ظهر |